صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

  کلوم خانوم شوت!

از این خانوم شوت خوشم میاد! گاهی شدید موجب انبساط خاطر می شه! کلا هر روز از ساعت 7.30 تا 12 مشغول خوردن سیب و بیسکوییت و موزه! صد مدل ظرف تغذیه باهاش میاره! حتی ماالشعیرهم تو ظرف و ظروفش پیدا می شه! گاهی در حال گاز زدن سیب یه نگاه بهم می کنه و با دهن پر از سیب می خنده و می گه:"نمی دونم چرا انگار معده ام سوراخه! هر چی می خورم انگار فایده نداره" و من لبخند می زنم در حالیکه چیزهای بدی به ذهنم متبادر می شه که نباید بشه و خنده ام رو قورت میدم! وقتی کارگر ساعت 12.30 از سلف میاد و ناهار خودش و آقای"س" رو میاره و می رن تو آبدارخونه و شروع می کنن به غذا خوردن نق و نوق خانوم شوت شروع می شه که:" بوی غذاشون همه جا پیچیده! چه بوی خوبی هم می ده! چقدر هم من گرسنمه!" و من اینبار یاد ضرب المثل" کارد بخوره به اون شیکمت" می افتم.نمی دونم چه جوری می تونه اینقدر پشت سر هم غذا بخوره و آخرش از گرسنگی شاکی باشه!

خوابیدنش هم به طرز خنده آوری زیاده! کلا خیلی رااااحت سرش رو میذاره رو میزش و به خوابی عمیق فرو می ره اون هم با دهن نیمه باز! اصلا هم براش مهم نیست که دانشجوها و اساتید میان و میرن! کلا از ساعت 12.30 تا 2.45 چندتا خواب نیم ساعتی داره! روزای اولی که اومده بود آقای"س" از خوابیدنهاش خیلی ناراحت می شد! مثلا یه روز رییس معاونت آموزشی اومده بود کتابخونه.آقای "س" به ایشون گفته بود :" ایشون هم همکار جدیدمون خانوم شوت هستن"که وقتی بر می گردن و نگاه می کنن می بینن خانوم شوت در حال مطالعه نیستن و با دهن نیمه باز خوابن! آقای"س" خیلی خجالت کشیده بود،چون در درجه اول مدیریت خودش زیر سوال رفته بود! حالا فکر کنید من که از خارج گود داشتم نگاه می کردم چه حسی داشتم! کت و شلوار آقای رییس، احترامی که آقای"س" براش قائل بود و دهن باز خانوم شوت.. دل درد گرفته بودم از خنده ای که قورت داده بودم و داشت تو معده ام می چرخید! اما کم کم خوابیدنهاش هم برامون عادی شد! الان وقتی جلوی دانشجوها خروپف می کنه، آقای "س" با خنده بهم می گه به این بگو بره سر جاش بخوابه!

چند روز پیش آقای"س" داشت برای خودش مرخصی رد می کرد، برگشته به من می گه:" فردا من نیستم. یه لطفی کن وصبح زودتر بیا عصر هم ساعت 5 برگرد خونه" بعد خانوم شوت رو هم صدا کرد بهش گفت:" فردا من نیستم تو با خیال راحت تر بخواب!" کلا کتابخونه ترکید! صدای خنده ی شوت از همه بلندتر بود!

یکی دیگه از استعدادهای نهادینه شدش اس ام اس دادن در ساعت 9 صبح به آقای"س" هست که:" حالم خوب نیست و امروز نمی تونم بیام دانشکده!" چند وقت پیش اس ام اس داده بود و نیومده بود... آقای"س" دو ساعتی دندون رو جیگر گذاشت ولی بالاخره منو صدا کردو و در حالیکه رنگش متناوب تغییر می کرد خیلی شرمنده گفت که:" خانوم شوت اس ام اسی داده که نفهمیدم مشکلش چیه؟ بخون ببین تو می فهمی چرا نیومده؟" فهمیدم باس بی ادبی باشه. اینجوری نوشته بود:"به خاطر مشکل کلوم( بوست تخم) نمی تونم امروز بیام!!دوبار خوندمش و بعد زدم زیر خنده. بیچاره آقای"س" یه خورده دل و جرات پیدا کرد گفت:"چشه؟" گفتم هیچی بابا به خاطر نوع گوشیش نتونسته"گ" و "پ" رو بنویسه! ظاهرا پوست تخمه تو گلوش گیر کرده! آقای" س" بیچاره فکر کرده بود "کلوم" اسم یه بیماریه که به تخمدان مربوط می شه! حالا هر وقت تا ساعت 8.30 خبری از حضورش در محل کار نمی شه کارگرمون می گه:" احتمالا"کلوم بوست" ش باز اوت کرده!خنده

دیگه در مورد اینکه گاهی هم کولی بازی درمیاره و کتابخونه رو میذاره رو سرش و مدیر اداری و مدیر عمومی و آمبولانس اورژانس و شوهر بخت برگشتش رو می کشه کتابخونه چیزی نمی نویسم! کلا وقتی نبود،کتابخونه مون شبیه تمام کتابخونه های دیگه ی دنیا بود از وقتی که این خانوم شوت امده تا طرحش رو اینجا بگذرونه یکتا کتابخونه ای داریم!! کلا یه مکان خاص شده! خوابیدنهای خانوم شوت نشان از آرامش و سکوت بی بدیل کتابخونه برای مطالعه است و تغذیه سالم ایشون خودش کلی پیام " سازمان بهداشت جهانی" رو به عرصه ظهور می رسونه! فقط می مونه اون "کلوم بوست" که از درک مفهوم واقعیش عاجزم! به یاری خدا خرداد ماه طرحش تمام میشه و دانشکده ای رو شاد می کنه! خداییش همه چیزش مفرحه حتی غم فقدانش!

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٩
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  از شیر گرفته شدیم! دیگه الان نوپام!

کلا آقا ما رو پیشونیمون نوشته همدرد! یه تابلو نئونی بزرگ رو پیشونیمون زدیم نوشتیم هر گونه مشاوره در مورد ازدواج، بخت گشایی، حل اختلافات زن و شوهری، حل مشکلات جن30، سوسک کردن خارشوهرومادرشوهر،... در تمام طول شبانه روز به طور مجانی با سرویس ایاب ذهاب و سه خط مستقیم تلفن مهیاست!

دانشکده که هستم مدل مشاوره ام مستقیم و فِیس تو فِیسه! همکاران عزیز نمی گن خوب من دارم الان کتاب ثبت می کنم! یا می خوام درحال چای خوردن وبگردی کنم، یا آقا دلم می خواد در سکوت فکر کنم! کلا اون تابلو نئونی چشمک زن برای همه جذاب و وسوسه کننده است! با پاپ کرن وارد می شن و شروع می کنن به درد دل!

تو خونه هم که باشم مدل مشاوره ایم از حضوری به تلفنی تبدیل می شه و دیگه حالا وقت خوابته، خسته ای حوصله شنیدن زنجموره نداری، وقت فراغتته باید به خونواده برسی، یا اصلا آقا نمی خوای بشنوی مگه زوره؟ نمی خوام بدونم دیشب گلاب به روتون چی شد تو رختخواب تون؟ ولله به خدا آدم خجالت می کشه! خوب به من چه؟ یا نمی خوام بگم چرا بچه ی من حس مسئولیتش برا تکالیفش بالاست بچه ی شما مشق نمی نویسه! یا ....

کلا برای اینکه وقت خونه ام آزاد بمونه و بتونم به کارهام و زندگیم و بچه برسم به همه مستقیم و غیر مستقیم گفتم که از اینکه بشینم پای تلفن یا بهم تلفن بشه خوشم نمیاد! واقعیت هم همینه! بدم میاد وقتم پای تلفن تلف بشه. مکالمات خودم فوقش 5 دقیقه طول می کشه! البته به جز وقتایی که با "هستی" حرف می زنم که حداقلش بیست دقیقه است!! پیِ تمام گله گذاری ها رو هم به تنم مالیدم! هر کی زنگ می زنه همیشه اولین جمله اش اینه که:" خیلی بی معرفتی،یه زنگی، تماسی.." همیشه هم جوابم اینه که:" گرفتارم و حوصله ی تلفن رو ندارم ترجیح میدم ببینمت" و واقعیت هم همینه! ترجیح میدم 1ساعت رو با دوستی ملاقات داشته باشم تا 15 دقیقه مکالمه تلفنی داشته باشیم!

از طرفی، دیگران فراموش می کنن کسی که همیشه می خنده هم گاهی دلش می خواد تو لاک باشه! تو مدت خواستگاری تا عقد هستی به هر بهانه ی کوچیکی شبها زیر پتو می زدم زیر گریه!همش هم فکر می کردم از استرس اینه که سفره عقد هنوز انتخاب نشده یا تاج عروس هنوز مشخص نیست یا هنوز وقت نکردم برم دنبال لباس برای خودم! ولی واقعیت این بود که از لبخند زدن خسته شده بودم! دلم می خواست من هم یه آدم آروم باشم که گاهی بغض داره و دلش گریه می خواد! خسته شده بودم بسکه با همه همدردی کردم و هیشکی رو شریک ناراحتیهام نکردم! داداش کوچیکه نصفه شب اومده بود پیشم بشینه، داشتم ترانه عادتِ "شادمهر" رو گوش می دادم و بی صدا اشک می ریختم! کاملا جا خورد. خیلی براش عجیب بود من هم بتونم گریه کنم! فقط گفت:" با خودت اینو بگو که یه ساعت خراب هم حداقل روزی دوبار درست کار می کنه" و دستمال کاغذیها رو برام اورد. نفهمیدم ربطش چی بود ولی هر چی بود دلگرمم کرد! فردا صبحش وقتی دنبال خنزر پنزرهای عقد با دختر خاله این درو اون در می زدیم وقتی بهش گفتم این شبها مرتب گریه می کنم، انگارکه جن دیده باشه، شوکه شد! بعد یه خنده ای کرد و گفت:"من که باور نمی کنم! تو که همیشه خوشی! حقته! یه خورده تو هم استرس بکش ببینی ماها شب و روز چه می کشیم" و واقعا شب و روزها چی می کشن!

 تو کل این دنیای بزرگ و این همه آدمهای رنگارنگی که می شناسم فقط می تونم با یه نفر درد و دل کنم و اون یه نفر هم از قضای روزگار به هیچ عنوان دوست نداره به دردل کسی گوش بده! یه دفعه هم پارسال وقت گذاشتم و رفتم روانشناس. بسکه تو همه چیز به من حق داد و تاییدم کرد از رفتن دوباره پیشش پشیمون شدم! ترجیح میدم نقدم کنن تا تایید مطلق! بخش عجیبش اینه که هیچ مشکلی با همسرم،زندگیم،اطرافیانم،یا خدا نکرده بیماریِ خاصی ندارم!

 تا حالا فقط تو اماکن عمومی و در حضور آقایون آرام و بی سر وصدا رفتار می کردم و همیشه تو خونه در حال ورجه وورجه کردن و هرو کر بودم ولی الان دیگه کم کم حس می کنم تو خونه و جمعهای خصوصی هم ورجه وورجه برام زشته! خدا رو شکر انگار من هم دارم بزرگ می شم و کودک درونم رو باید کم کم از شیر بگیرم دیگه!

نویسنده : ترنم | ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٩
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  بله برون بدون برگردون!

مامان تماس می گیره که برگرد دزفول که قرار شده "بله برون" امشب باشه! طبق معمول کم خوابی دارم و توی 48 ساعت فقط دو تا یک ساعت خوابیدم... چند سطل آب می ریزم رو ماشین و می رم بنزین می زنم و میزنم به جاده! یه سی دی توپ میذارم، صداش رو هم بلند می کنم تا خواب از سرم بپره! یه ساعت دیگه شب می شه و من عجله دارم که تا قبل از تاریکی هوا بیشتر مسیر رو طی کنم و با سرعت رانندگی می کنم.نزدیکای غروب موبایلم زنگ می خوره! مثل گاگولا تو لاین سبقت گوشی رو بر میدارم و چشم می دوزم به گوشی که یه دفعه متوجه می شم از جاده منحرف شدم و وارد وسط اتوبان شدم که یک و نیم متر ارتفاعش از جاده پایننتره اون هم با یه شیب تند ! فقط می فهمم که فرمون رو محکم گرفتم و ماشین یه وری، جوری که دو چرخ طرف راننده خیلی پایین تر از دو چرخ سمت شاگرده تو اون شیب سنگلاخ داره بندری می زنه! نمی دونم چی می شه که چپ نمی شه! چون تو پیچهای معمولی امکان چپ شدن پراید هست چه برسه به شیبهای سنگلاخی غیر معمول! با بدبختی ماشین رو کنترل می کنم و نگه می دارم! از سر جام تکون نمی خورم، باید بفهمم چی به چیه! هنوز منگم! ماشینهای دیگه متوقف می شن و میان برای کمک.هر که یه چیزی می گه! " خانوم خدا خیلی بهتون رحم کرد!" " عجیبه چپ نکردید!!"  " من دیدم با چه سرعتی می روندید، اون هم با این لاستیکها که بادشون زیاده بادش رو کم کنید که این اتفاقها نیفته" " خداییش برید صدقه بندازید،خیلی عجیبه که اتفاقی براتون نیفتاده" یه جوون هم هست که هر وقت نگاهش می کنم ساکته و فقط با تاسف و خشم سر تکون می ده! یکی از آقایون می گه:"شما خانوم دکتری چیزی نیستید؟" احتمالا تو اون هیر و یر می خواد بدونه مشکل کلیه و مجاری ادرارش رو چه جوری باید حل کنه!!! همه توصیه می کنن بقیه راه رو خیلی آروم رانندگی کنم و از ۶٠ بالاتر نرونم. ماشین رو برام می کشن رو جاده شب شده و تلق تولوق دوباره راه می افتم! فرمون مشکل پیدا کرده! اگه بخوام مستقیم برم باید متمایل به چب باشه و اگه فرمون رو راست کنم یه راست می رم وسط جاده، مشکل دیگم با کامیونهاست که هی چراغ می زنن که:"بیا برو تو لاین سرعت می خوایم رد شیم !" من هم مثل آقایون شیشه رو می کشم پایین و با دست اشاره می کنم که بیاید رد شید و چراغهای چشمک زن رو روشن می کنم و فس فس با ۶٠ می رونم.ولی هر کامیونی که رد می شه یه کامیون دیگه جاش رو می گیره و باز همون آش و همون کاسه!! دوستی زنگ می زنه ماشین رو می کشم کنار و به جای اینکه بذارم حرف بزنه،یه ریز حرف می زنم که حادثه چه جوری پیش اومد و حالا چی کار کنم و شب شده و الان گرگ میاد منو می خوره و مامان بزی کجاست و این حرفا!"

و بعد متوجه می شم الان که ماشین هم خاموشه هر از گاهی در جا بندری می زنه!! تعجب می کنم دوباره بندری می زنه... پر استرس میگم که: نمی دونم چه مرگشه که تو خواب هم بندری می زنه! دوستم کلی چیزهای فنی عجیب غریب می گه که فلان جای ماشین مشکل پیدا کرده و به خاطر بهمان جاشه! فقط خیلی آروم برون که اتفاقی نیفته..برو ببینم چه کار می کنی!" با بدبختی می رسم خونه و به این فکر می کنم که چه کار کنم علی و بابا نفهمن حادثه برام پیش اومده چون دیگه اجازه ی رانندگی تو جاده اگه از طرف علی رد نشه از طرف بابا تا قیامِ قیامت لغو می شه! یه چرخ دور ماشین می زنم ظاهرش هیچی رو نشون نمی ده. وقتی وارد خونه می شم صدای مامان رو می شنوم که تند تند می گه "خدا رو هزار مرتبه شکر! خدا رو هزار هزار مرتبه شکر" و بغلم می کنه!! بابا ساکت و مرموز نگاه می کنه! میرم تو اتاق، هستی با یه پیرهن خوشگل عین فرشته ها شده!! می پره تو بغلم و محکم فشارم میده و می گه:"خیلی ترسیده بودم همش صحنه ی مرگت جلوی چشمم بود خیلی آیت الکرسی خوندیم!"با خودم می گم حالا همه حس ششمشون گل کرده برا من! می گم:" آخه چرا اینقدر مسائل کوچیک رو بزرگ می کنید" و تو دلم می گم "خودشون به اندازه ی کافی بزرگ هستن"

هر چی می خوام آرایش کنم نمی شه! رنگ و روم پریده! ترس بدجوری تو دهلیزهای قلبم رخنه کرده و قرار نداره بیرون بیاد. باید برای کسی جریان رو بگم.... به داداش کوچیکم می گم! هاج و واج نگام می کنه و میگه نگران نباش می بریم فردا درستش می کنیم! فردا بی سر و صدا می زنیم بیرون البته با کلی استرس، چون بابا گیر داده به شستن ماشین و می ترسم بفهمه عیب پیدا کرده هر چی می گم" بابا جان من عجله دارم!" انگار نه انگار! همش می گه:" آخه این چه وضعشه؟ ماشین که نیست خاک اندازه!"

 ماشین رو می بریم دم تعمیرگاه! از شانس بد ما دوست بابا که داداشم رو می شناسه چند مغازه اون ورتر ایستاده! گند بزنن این شهر کوچیک رو! داداشم می گه:"الانه که فردا به بابا بگه پسرتون رو با یه خانوم دم تعمیرگاه فلانی دیدم!" به داداشم می گم:"اگه لو رفت به بابا بگو ماشین دوست دخترت خراب شده بوده!" و هر هر می زنیم زیر خنده! به آقای تعمیرکار می گیم: "آقا ما مسافریم! لطفا ماشین رو نخوابونید و درستش کنید.آخه ما اینجا غریبیم!" داداشم تو گوشم می گه:"می خوای انگلیسی باهاش حرف بزنم بفهمه اهل اینجا نیستیم" و من هم هی می خندم! می گه:"نخند بدبخت! الان می گه کل موتور ماشینت باس عوض شه. دو هفته هم باید اینجا بمونه. اون وقت تا خواجه حافظ شیرازی هم بو می برن که گند زدی تو جاده!" دیگه دل درد گرفتم از خنده!

می رم پیش آقای تعمیرکار و با دوتا خواهش قبول می کنه که بدون نوبت بهش برسه و زود دست به کار می شه و خدا رو شکر فقط کمکِ ماشین خراب شده و چند جای کوچیک دیگه که اونها هم حل میشن!آخِیییییییییییش! ماشین رو صحیح و سالم تحویلمون می ده و هیشکی بو نمی بره! خدا رو شکر می کنم که بله برون بدون برگردون ماشین بود از فکر اینکه تو جاده چپ می کردم و بلایی سر خودم میاوردم و بله برون به هم می ریخت مو به تنم سیخ می شه! آقا دیگه من آدم شدم!

پی نوشت ١: عاشق داداش کوچیکم! همیشه و همه جا و در همه حال می شه روش حساب کرد!

پی نوشت ٢:بعدا متوجه شدم اون بندریهای ماشین تو حالت خاموش به خاطر گذر پر سرعت ماشینهای سنگین بوده که بید مجنون منو می لرزوندن! طفلک پراید کوچولوی کبریت فروش من!

نویسنده : ترنم | ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٩
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  یک روز کاری

دیشب رو کلا با دندون درد و متعافبا گوش درد سپری کردم. اون هم گوش دردی که مسلمان نشنود کافر نبیند!! به زور مسکن تونستم فقط سه ساعت بخوابم و صبح در اثر بقایای خواب آور، گیج و منگ رانندگی می کردم. همینکه به محل کار رسیدم متوجه شدم که ای دل غافل، کارگر آورنده ی کتاب رفته مرخصی و "خانوم شوت" هم به رییس اس ام اس داده که: "چون مسموم شدم نمی تونم امروز بیام" و این یعنی اینکه: نفیسه می مونه و حوضش! "آآآآب حوووووض می کشییییم" حالا من موندم و جماعت کثیری دانشجوی هیجان زده که می دونن آخرین روزی هست که دانشکده میان و برای یه تعطیلات یک ماهه می خوان کتاب بار کنن و ببرن! خوب تا اینجاش زیاد بد نیست،ولی وقتی از ساعت 8 صبح دوباره دندون درد لعنتی در مشایعت گوش درد نکبتی، سر و کله اش پیدا می شه، مجبور می شم ضمن آوردن کتاب یه مگافن هم  بخورم که دردم آروم بشه و بتونم تا ساعت 3 بعد از ظهر سرپا بمونم. ولی طبق معمول وقتایی که تو دندون پزشکی داروی بی حسی بهم تزریق می شه، دچار تنگی نفس و کمبود اکسیژن می شم و خدا خدا می کنم که پخش زمین نشم تا اثر موقتی دارو از بین بره! (مارکو خان علت این در گیری من رو با بی حس کننده ها می دونی؟)

خوب حالا همه ی اینها رو کنار هم بذاریم چی داریم: بله! یه نفیسه خواب آلود که همزمان کار سه نفر رو انجام می ده و سه درد رو هم داره یدک می کشه!

-" اِاِ این کی بود الان رد شد؟ انگار بابام بود؟ آها الان بابام اومده جلوی چشمم دیگه گریه

ولی خداییش این لبخند از صورت من محو می شد؟.. نه!نیشخند با همه در کمال آرامش و ملاطفت دارم برخورد می کنم...جناب رییس که تازه از جلسه برگشتن همینکه می رسن کتابخونه می گن:" هنوز زنده ای؟" و وقتی متوجه شدن دیشب نخوابیدم و دندونم هم درد می کنه تند تند چند بار میزنه به میز چوبی و می گه:" بزنم به تخته! صبر و حوصله ات خیلی زیاده! هر کی جای تو بود تا حالا ده تا دعوا با این دانشجوهای کنه ی زبون نفهم کرده بود!" آخه دانشجو اومده می گه "کتاب سیره ی ابن هشام رو دارید!!!!!" اینجوری نگاهش می کنم: ...........! هر جور می خواین این چند نقطه رو جایگزین کنید.(مدل شاخدار بد نیست) در حالیکه چندتا دانشجو از سر و کولم دارن بالا پایین می رن، می گم:" نداریم از این کتابها!

-"خوب حالا شما  یه نگاه بندازید"

-"می خوای مطمئن بشید سرچ کن"

-" سرچ کجا هست حالا؟؟!!"

تو دلم می گم :(تو قبر عمه ام) ولی می گم آخه چند ترمه دانشجویی نمی دونی اون کامپیوترها رو برای سرچ اونجا گذاشتیم؟!( نه برای کفن و دفن عمه ی من!)

امروز عصر نوبت دندون پزشکی دارم! آقا ما رو حلال کنید. اینقدر حال می ده این همه اکسیژن دور و برت باشه تو نتونی استنشاقش کنی..نیشخند

پی نوشت1: تمام پستهای سیاسی رو حذف کردم! شاید بتونم حداقل تو وبلاگ دست از سر این ماجرای 9 ماهه بردارم!

پی نوشت2: خانم مهندس اومده روزنامه باطله های کتابخونه رو ببره، بهشون می گم:" از کیهان ها بردارید. بزرگن، جون می دن برای سبزی پاک کردن!" میگه:" نه بابا! ویتامین سبزیها رو می گیره. می دونی که برای هر چیز سبز مضره و چشمک می زنه"

پی نوشت 3: ای وای این پست هم رنگ و بوی سیاسی گرفت، باید پاکش کنم! زبان

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  شعر دوستی، دوست شعری!

یادش بخیر! زمانی که دبیرستانی بودم تو کل برنامه های فرهنگی ورزشی دبیرستان به طور جد فعالیت می کردم. از تاتر و سرود بگیرید تا روزنامه دیواری و شعر خوانی و مسابقات والیبال. دو سال آخر هم که تواشیح مد شده بود!! من هم می خوندم اون هم با این صدای زیر و ناهماهنگم با بچه ها!! چرا؟ چون نمی شد یه فعالیت فوق برنامه باشه و اسم من اون تو نباشه!! لذا وقتی برای خوندن می رفتیم صدام رو بم می کردم که هماهنگ با دیگران باشم!! انگار مجبورم کرده بودن!! سال سوم که بودم یه روز ناظممون خانم ساکی طی برنامه های صبحگاهی اعلام کرد که امور تربیتی مسابقه ی سرودن شعر ترتیب داده و موضوع شعر"بوسنی و هرزگوینه". اون سال بوسنی مد شده بود! من هم با خودم گفتم این همه شعر از این ور و اون ور برای بچه ها خوندم، خوب یه بار هم خودت شعر بگو، شاید جایزه ی نفیسی هم گیرت اومد!! خلاصه رفتم خونه و یه برگ از وسط دفترم کندم و شروع کردم به سرودن!!! دقیقا یادمه 4 صفحه شعر در قالب مثنوی گفتم!!!!!!!! (خداییش این علامت تعجب ها رو خیلی بیشتر از اینها بایس می ذاشتم!) بعد اولین شعرم رو برداشتم و بردم مدرسه و دادم به دبیر پرورشی. یه چند وقتی که گذشت یه روز صبح خانم مدیرمون سر صف اعلام کرد که جایزه ی اول شعر شهرستان به خانم ترنم تعلق گرفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( اینقدر علامت تعجب کافیه؟) بعد هم یه جایزه ی نفیس بهم اهدا کردن که همانا یه آلبوم درپیت بود!! از اون شعر فقط همین یه بیت یادم مونده:   این ندا از ماذنه بر گوشتان / که قبای احمدی بر دوشتان                                  حالا موندم کی و کجا قبای حضرت رسول رو به من داده بودن که من هم بذل و بخشش می کردم به رزمندگان بوسنی! خلاصه این شد اولین شعر من... تازه دیپلم گرفته بودم که یه روز شنیدم ارشاد اسلامی یه مسابقه ی شعر ترتیب داده و موضوعش نمازه! من هم شعری درباره ی حضرت علی گفتم و فرستادم برای  اداره! یه روز تماس گرفتم نتیجه رو بپرسم گفتن شعر شما با موضوع مسابقه همخوانی نداشت و فرستادیم تو بخش نمی دونم چی چی.. من هم با اونجا تماس گرفتم.... کلی مورد تشویق قرار گرفتم و جایزه ی اول رو هم دریافت کردم!!!! این بار یه کیف پول بود که خوشبختانه دقیقا کیفی بود که دوست داشتم داشته باشم. چون تازه مد شده بودن! از اون شعر هم فقط یک بیت یادم مونده:  

یا علی اشکم ز حسرت در سماع آمد فتاد/ گوییا صوتت شنیدست از عبور پاک باد               

بعد دیدم نه بابا شعر گفتن انگار خیلی آسونه و این شد که رفتم و تو کنگره های شعر ماهانه ی شهر که در مجتمع فرهنگی هنری دزفول برگزار می شد شرکت کردم ... یادش بخیر برگزار کننده ی کنگره دکتر سنگری بودن که هر ماه از تهران به این خاطر به دزفول می اومدن و هر بار یه مهمان با خودشون می اوردن... مرحوم قیصر امین پور، دکتر قزوه، عبدالجبار کاکایی و شاعرهای دیگه.. اون جلسات برای من حکم آب خنکی رو داشتن که به دست یه آدم تشنه بدن.. تمام هفته ها رو در انتظار آخرین جمعه ی ماه می موندم و هر بار یه غزل برای خوندن داشتم... متاسفانه نمی دونم چه مرضی داشتم که  تمام اون شعرها رو هم نیست و نابود می نمودم و غیر از یه غزل که به طور کامل تو خاطرم مونده از مابقی اشعار، بیشتر از ابیاتی دست و پا شکسته چیزی به خاطر ندارم! بعد هم که ازدواج کردم و سر به راه شدم و کلا این چیزها رو بوسیدم و گذاشتم کنار! فقط وقتهایی که شدیدا تحت تاثیر موضوعی قرار می گرفتم شعرم می گرفت! ... اون هم چند سالی یه بار... این اواخر دوست خوبم برباد گاهی منو به همون حال و هوای سابق می بره. آخه هیچ وقت دوستی نداشتم که اهل شعر باشه. حتی تو دوران دبیرستان و دانشگاه.. و حالا که دیگه خودم هم اهل شعر نیستم دوستی دارم که گاهی با یه شعر غافلگیرم می کنه. سال گذشته تولد سی و یک سالگیم رو با شعر تبریک گفت :

 

عجب شدست از این چرخ و روزگار خسیس / ز اسمان به زمین هدیه داده دُر ِّ  نفیس

 سیه نگاه و بلورین بَرو گل اندامی  / چو بَدر، روی و چوشب موی وهمچو مَه تندیس

 سه دَه و یک بگذشت از فرود زیبایت / کنون شنو که تورا باز گویمت به حدیث

 که هست کسی دوستدارو عافیت خواهت / به خنده ی تو رضا وبه شادیه تو حریص

 

البته لازم به ذکر هست که علت این همه تعریف از ظاهرم اینه که هنوز من رو ندیدن وگرنه مطمئنا نطقشون کور می شد...

و امسال هم نوروز رو با یه شعر دیگه بهم تبریک گفتن:

آمدا نوروز و عید سال نو/ این چنین روزی شما را یاد باد

بس مبارک بر تو این سال جدید/ خاطرت از رنج و غم آزاد باد

رفت سرما و کسالت از زمین/ سردی و رخوت ز تو برباد باد

نوبهار است و طبیعت شاد شد/ هم تو را این نوبهاران شاد باد

لطف ایزد مهر گردون دست یار/بیکران با طالعت همزاد باد

همچنان ما را نوازی در بلاگ/ پرنوشته" هر چه بادا باد" باد

برباد خان این پست جهت تشکر از الطاف همیشگیت بود... امید که لطفت همیشه مایه ی مباهاتم باشه.


نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۸
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  هر دم از این باغ بری می رسد!

ساعت ٢.٣٠ بعد از ظهره. کم کم دارم آماده ی رفتن می شم! یکی از دخترای دانشجو که فوق لیسانس می خونه، بدو بدو میاد کتابخونه. کتابش رو میذاره روی پیشخوان و می گه:" خانم ترنم! صبح دیدمت چقدر عالی می رونی. عجب رانندگیییییی! کلی حال کردم! "

میرم خونه. ساعت ۴ بعد از ظهر باید امیرحسین رو برسونم به مدرسه اش. کلاس تیزهوشان داره. علی نیمه خواب می گه: "من نمی تونم حتی تکون بخورم خودت ببرش."

 به خیال بعد از ظهر زمستونی و خلوتی خیابونها با سرعت از فرعی( خیابون خودمون) وارد اصلی می شم.  پیکان رو می بینم که داره میاد طرفم، ولی نمی دونم چرا اون هم روی پدال گاز فشار می ده.احتمالا برای روکم کنی! شاید هم هول شده! یا شاید هم برای یه تصادف و گرفتن حق بیمه و...

 گروووووم.

 سرم می خوره به شیشه ی بغل و سر امیر حسین با بازوم برخورد می کنه! اگر راننده ی پیکان با همون سرعت اولیه اش به رانندگیش ادامه میداد تصادف نمی شد! نمیدونم چرا گاز داد! عصبانی پیاده میشم! سرنشین های پیکان هم پیاده می شن. ٢تا جوون با زیر شلواری!! که بعد می فهمم از روستاهای عرب نشین اطراف اهواز هستن و برای مسافر کشی به اهواز میان! پلیس سر چهار راه میاد به ماشینم نگاه می کنه. گلگیر و چراغ سمت راننده محو شدن! پلیس میاد که یه خورده "من می دونم تو نمی دونی" بازی در بیاره که می گم: اگر اجازه بدید افسر تصادفات بیاد بهتره. ایشون قضاوت می کنن!

 رو می کنم به امیر حسین   " بدو برو به بابات بگو بیاد!" و به چشمهای شور خانم دانشجو فکر می کنم!

علی خوابه و با صدای ممتد زنگ امیر حسین از جا می پره و امیر حسین هم نامردی نمی کنه و به سبک تعریف کردن یه فیلم حادثه ای به بابای نیمه خوابش گزارش میده که:

- بابا بدو بیا پایین که مامان تصادف کرده!

داخل ماشین نشستم که علی رو می بینم. داره با شتاب میاد! رنگش عین گچ سفید شده و در حال دویدن کاپشنش رو هم داره می پوشه!

 - چی شده؟ سالمی؟ چیزیت نشده؟

بغ کردم. علی پشت کرده به راننده ی پیکان و افسر راهنمایی و رانندگی. سرش رو اورده داخل ماشین! احساس می کنم با گفتن هر جمله ای داره خودش رو از اضطراب شوکی که بهش وارد شده خلاص می کنه!

- ناراحت نباش! خدا رو شکر که خودتون سالمید! ماشین مثل روز اول می شه! قول میدم! از روز اولش هم بهتر می شه! نگران چی هستی؟

یاد گواهینامه ام افتادم. قانون جدید میگه که در یکسال اول نباید تخلف منجر به حادثه داشته باشید.اشک توی چشمهام جمع می شه... " نگران گواهینامه ام هستم! لغو می شه! نباید تو یکسال اول تصادف می کردم! مگه نگفتم پاشو امیرحسین رو ببر مدرسه. حالا من چه کنم؟ باز باس بدوم دنبال گواهینامه!" و صورتم رو می چرخونم که اشکم سرازیر نشه!

-ای بابا! خدا رو شکر که سالمید! ببین امیرحسین هیچیش نشده! فکر کن اگه الان خونین و مالین می بردمتون بیمارستان چی می شد! اون وقت سر و مر و گنده نشستی غصه ی گواهینامه رو می خوری...!!

از فکرش هم مو به تنم سیخ می شه...

افسر میاد. چون از فرعی به اصلی وارد شدم مقصر شناخته می شم حتی وقتی که پلیس می گه:  " ولی این آقا هم  سرعتشون رو ناگهانی زیاد کردن" من از دور ایستادم و تماشا می کنم... برام جالبه که علی، سرنشینهای پیکان، پلیس سر خیابون و افسر راهنمایی رانندگی همه به آرامی و متانت با قضیه برخورد می کنند. هیچ کس نه فریاد می زنه نه حتی اخم می کنه! همه چی به خوبی حل و فصل می شه و در کمال تعجب گواهینامه ام ضبط نمی شه..نمی دونم علتش فراموشی افسر هست یا سخت گیر نبودنش...هر چی هست خدا هوام رو داشت و می دونست مسافت خونه تا محل کارم زیاده و واقعا گناه دارم بی گواهینامه بشم. چیز جالبتر اینکه فک و فامیلها و همکاران خیلی عادی با مسئله برخورد کردن:

- تصادف کردی؟ فدای سرت!

- ای بابا تا تصادف نکنی که راننده نمی شی!

- اووووه باید بری ببینی چقدر ماشین تصادفی جلوی صافکاریها خوابیده!

- بابا برو خدا رو شکر کن که فقط گلگیرت داغون شده! برش می داری یکی دیگه به جاش می ذاری ! آب هم از آب تکون نمی خوره! یه نفر رو می شناختم همچین جلوبندی ماشین رو اورده بود پایین.....!"

- با این سرعتی که تو همیشه رانندگی می کنی همچین تصادفی خیلی عادی و قابل پیش بینی بود! من منتظر بدتر از اینهاش بودم!!!!"

پی نوشت ١: مژده مژده! دوستان از اونجا که با تصادف اول ترسم از تصادفات بعدی ریخته و از اونجاییکه خیلی زشته که نتونستم توقع دوستان رو در داشتن یه تصادف جون دار برآورده کنم، به زودی با پستهای تصادفی خیلی هیجان انگیزتری در خدمتتون هستم.. لطفا پیشاپیش حلالم کنید!!!!

پی نوشت ٢: هر چی بگم فلانی چشمم کرد، بهمانی یهو گاز داد، علی خوابید بچه رو نبرد و ... همه کشکه! اصل مطلب این حس شوماخریه خرکیه و این حالی که سرعت زیاد به آدم میده! برای 2 دقیقه زودتر رسیدن، دو هفته با پای پیاده گز کردم... پس این تابلوهای دیرتر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است رو جدی بگیرید وگرنه می گم سردار رویانیان بیاد بخوردتون! بیشتر بی قانونی کنید رادان جون هم هست.. از ما گفتن...

پی نوشت ٣: خبر بد جدید رو هم بگم؟ عرض شود که ده ماه اضافه کاری بنده از قرار ماهی صد هزارتومن که سرهم میشه یک میلیون تومن، از دستم پرید!!! اون هم به خاطر  بی مسئولیتی یک نفر... کلی برای دم عید روی معوقات حساب باز کرده بودم!! ( آیکون تو رو به حضرت عباس بده در راه خدا)

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  خودشیفتگی ، نمونگی

آقای دکتر "م" ریاست دانشکده هستن. ایشون بسیار بداخلاقن و از اون دسته آدمهایی هستن که هر کاری انجام بدی فقط نقاط ضعف رو می بینه و مستقیم توی چشم پرسنل یا اساتید نگاه می کنه و ایرادی رو که در مقابل تمام وجهه های مثبت کار به حساب نمیاد، رو به روی طرف میاره بدون اینکه نیم نگاهی به جنبه های مثبت کار داشته باشه. قبل ترها (قبل از اینکه من استخدام بشم) حتی جواب سلام بعضی ها رو هم نمی داده البته خداییش همیشه با من خیلی گرمتر از دیگران احوالپرسی میکنه و متوجه شدم که احترام ویژه ای برام قائله بدون اینکه دلیلش رو بدونم!

یک روز متوجه شدم که کتابهای زیادی به مدت خیلی طولانی پیش ایشون مونده.عصر همون روز اومدن کتابخونه. لیستی از کتابهایی که داشتن تهیه کردم و دادم دستشون و گفتم کتابهای زیادی پیش شما هست که لازمه برگردونید. آقای "س" (رییس کتابخونه) رنگش مثل گچ سفید شد و پرید تو دفترش. همکارهای دیگه هم همه متواری شدن!!

- خانوم من این کتابها رو پس دادم!

-  نخیر آقای دکتر!

- باشه من میرم یه نگاه خونه می کنم ولی خیلی از این کتابها رو من پس دادم!

فردا کله ی سحر ساعت ٧.٣٠ صبح

دکتر وارد کتابخونه می شه. باز آقای "س" می پره توی دفترش! دکتر یه نایلون پر از کتاب اورده و می شینه کنارم." خانم! فقط همین کتابها پیش من بود"

- بقیه هم پیش شما هستن.

- نه نه نه! من این رو اصلا نمی پذیرم. یه نگاه به این ١٠ کتاب بکنید. وقتی من می خواستم فلان کتابم رو بنویسم این کتابها رو گرفته بودم. الان یکساله کتاب من چاپ شده. اینها رو پارسال برگردوندم به کتابخونه! این کتاب و این کتاب و اون کتاب رو هم اصلا نگرفتم. به دردم نمی خوره که گرفته باشم.

- نخیر آقای دکتر گرفتید! فقط فراموش کردید برگردونید.

چهره ی دکتر قرمز شده "نه خانم من برگردوندم. اشکال از شماست. حتما فراموش کردید کتابها رو باطل کنید"

لبخندی می زنم و می گم" آقای دکتر من عادت دارم. وقتی اساتید کتابی رو گم می کنند یا فراموش می کنند که برگردونن فورا انگشت اتهام رو سمت کتابخونه می گیرن ولی من میدونم که هنوز خدمت خودتون هستن"

دکتر که دیگه نمی تونه تحمل کنه و میدونم که خداییش تا حالا خیلی مراعاتم رو کرده می گه:" این صحبت شما اصلا برای من قابل قبول نیست برید توی مخزن کتابها بگردید حتما پیداشون می کنید"

- باشه حتما! ولی شما هم دوباره برید بگردید. تو خونه، دفتر ریاست، توی دفتر گروه ، حتی توی ماشینتون رو!!

میرم توی مخزن کتابها. دکتر رفته و آقای "س" از دفترش میاد بیرون و یک راست میاد سراغ من " بابا چیه سر به سر این دکتر میذاری؟ خوشت میاد شرش دامنمون رو بگیره؟ نمی خواست بهش بگی خودمون کتابها رو می خریدیم!

هیچکدوم از کتابها توی مخزن نیست هنوز ننشستم که دکتر با یه نایلون دیگه پر از کتاب میاد بالا. " اینها توی دفترم بود." نگاهی به کتابها می کنم دوتا از کتابها رو نشونشون می دم. "این دو کتاب جزء اون کتابهایی هستند که فرمودید اصلا نگرفتید!!"

" بله بله گرفته بودم! ولی این کتابهای دیگه رو اصلا قبول ندارم و باز شروع می کنه از این می گه که کتابش پارسال چاپ شده و دیگه نیازی بهشون نداره و ..."

- آقای دکتر این کتابها توی مخزن نبودن. خدمت خودتون هستن!"

" نه خانوم من دیگه هیچ کتابی ندارم برگردوندم و حتما اینجا گم شده"

دکتر می ره و ۵ دقیقه بعد با یه نایلون دیگه پر  از کتاب بر می گرده. موندم این همه نایلون رو از کجاش میاره!! با یه لبخند ملیح و با گونه های قرمز می گه اینا توی نمی دونم کجا بودن اوردم. ولی خانم ترنم اون ده کتاب دیگه پیش من نیستن کتاب من یک سال پیش چاپ شده و ... همکارهای دیگه یه خورده دل و جرات پیدا کردن و یواشکی می خندن. خیلی با احترام به حرفهای دکتر گوش می دم بدون اینکه به روش بیارم سه دفعه است که میره و با یه بغل کتاب بر میگرده و باز حاشا می کنه.

فردا صبح اول وقت دکتر "م" با یه نایلون نارنجی وارد می شه " اینها همون کتابهاییه که برای نوشتن کتابم امانت گرفته بودم. حقیقتش داده بودم به یکی از کار گرها بیاره بالا ولی بنده خدا فکر کرده من بهشون نیاز دارم گذاشته بود تو دفتر گروه. الان یکساله با این نایلون تو دفتر گروه بوده و من خبر نداشتم.

- آقای دکتر ممنونم که سریع پیگیری کردید چون معمولا پیگیری کتابهای اساتید چند هفته ای طول می کشه چون پشت گوش می اندازن

دکتر خوشحال می شه و سریع دور می گیره. آقای "س" میاد کنارم می ایسته!

آ- میدونید من خیلی به همه توصیه می کنم که کارشون رو درست انجام بدن. بنابراین خودم باید بهتر از بقیه کارهام رو انجام بدم اینکه می بینید زود اقدام کردم برای اینه که بگم کتابخونه مهمترین بخش دانشکده است و من از شما خیلی ممنونم خانم ترنم! (چشمهای  آقای "س" گرد می شه) شما خانم بسیار دلسوز و ...هستید. دارم رشد شاخهای آقای "س" رو می بینم. دکتر می ره و من نفس راحتی می کشم.

چند روز بعد

دکتر "ج" (‌که یکی از سر شناسترین اساتید رشته ی خودشون در کشور هستن ) لیست کتابهای درخواستیشون رو بهم میدن که از از نمایشگاهی که در دانشگاه برگزار شده خریداریشون کنیم. لیست رو با توضیحاتی بهم می سپرند و می رن. همون روز کارهای لیست رو انجام می دم و می سپرمش به آقای "س" .

فردا دکتر "ج"با یه جوون خوش تیپ میان و می خوان یه توضیح در مورد لیست بدن. من که روز شلوغی داشتم بالکل ماجرای لیست رو فراموش کردم و اصلا یادم نمیاد که کارهای مربوطه اش رو هم انجام دادم!

- آقای دکتر شما لیستی به من ندادید.

- دیروز به شما دادم. دیروز بعد از ظهر.

- حتما دادید به آقای "س"

- نه به خود شما دادم

- ببخشید آقای دکتر فکر نمیکنم به من داده باشید. شاید توی دفتر آقای "س" گذاشته باشید.

- نه به شما دادم همو ن لیستی که فلان و بهمان توضیح رو هم ضمیمه اش کردم.

-آخ آخ درست می فرمایید. تمام کارهاش انجام شده! کاملا فراموشم شده بود.

- ولی من هر وقت پیش شما میام هیچ وقت فراموشم نمیشه چون چهره و صدای بسیار آرامش بخشی دارید!!

- خجالت شما لطف دارید آقای دکتر!

( هر که فکر بد بکنه با من طرفه چون دکتر بسیار انسان با شخصیت و پویا و مودبی هستن)

فردای اون روز مشغول ثبت کتاب هستم که آقای "س" میگه: "دیروز آقای دکتر "م" (ریاست دانشکده )رو دیدم. برگشته به من می گه قدر این همکارتون خانم ترنم رو بدونید بسیار خانم ال و بلی هستند."

من با فک کش اومده می گم: "جان!!!" 

- دیروز اینجا اومده بود؟ کار خاصی براش کردی؟

- نه! اصلا چند هفته ای می شه که ندیدمش!

- به هرحال سابقه نداره که دکتر از کسی تعریف کنه. من خودم هم هاج و واج موندم!

-نیشخند خوب قدرم رو نمی دونید دیگه! حالا یه چایی برام بریز ببینمنیشخند

صبح می رسم دانشکده. هنوز نرسیده سیل تبریکات به سمتم نشونه گرفته می شه :" "به به! خانم همکار نمونه!" و متوجه می شم که دیروز در مراسم تودیع مهندس، به عنوان کارمند نمونه انتخاب شدماز خود راضی کلی سر به سر همکارها میذارم همینکه دست از پا خطا می کنند می گم: همین کارها رو می کنید که نمونه نمی شید دیگه چشمک دکتر "ت " میاد و بهم تبریک می گه و برام آرزوی موفقیت می کنه. تشکر می کنم و می گم:

- آقای دکتر سعی کنید عملکرد من رو سر لوحه ی کارهاتون قرار بدیدنیشخند

دکتر از ته دل می خنده

پی نوشت: این پست برای ارضای خودشیفتگیم بود پست بعدی مملو از خبرهای بد هستناراحت

نویسنده : ترنم | ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  روز زنی که گذشت!

امسال روز زن تو دانشکده خیلی مضحک برگزار شد.از روز قبل دعوتنامه رو فرستادن که" در جشن باشکوه فرخنده روز میلاد بانوی دو عالم و این حرفها" شرکت کنید! ما هم پا شدیم رفتیم جشن که مختص کارمندها و هیات علمی بود. یه همکار تازه وارد هم داریم که یه دختر تنبل و خواب آلود! اسمش رو می ذاریم "خانومه شوت" ..این "خانوم شوت" رو هم برداشتیم بردیم جشن بشکوه! جای شما خالی! اول یکی از اساتید با بد صدا ترین لحن و صوت ممکن قران رو تلاوت کردن! از اون تلاوتها که رونق مسلمونی می بره! هنرنمایی ایشون که تمام شد من به بغل دستم نگاه کردم دیدم خانوم شوت دست به سینه شدن و چشمها رو بستن و در خواب ملکوتی به سر می برن! یه خواب پر از احادیث و آیات! بعد سخنان ریاست محترم شروع شد! بعد نماینده مقام معظم تشریف اوردن و سخنرانی کردن... صحبتشون در مورد نهاد خانواده بود و حرفهایی که می زد برعکس صحبتهای دکتر به دل می نشست..خرو پف خانوم شوت بلند شده بود یه نگاه بهش انداختم اینقدر تو صندلی سر خورده بود که چیزی نمونده بود از صندلی بیفته پایین! همچنان دستهاش روی سینه گره خورده بود و با دهن نیمه باز خروپف می کرد! یکی از همکارها فیلم برداری می کرد و متوجه شدم که داره از دهن نیمه باز خانوم شوت هم فیلم می گیره! نماینده مقام معظم هم در حین سخنرانی هر از گاهی به شوت نگاه می کرد، ولی ایشون اصلا با این دنیای خاکی پر از معصیت کارنداشتن و به خواب ملکوتیشون ادامه میدادن!! بعد نوبت به اهدای جوایز شد. هر ساله روال اهدای جوایز در روز زن اینجوری بوده که به تمام خانومهای کارمند و هیات علمی هدیه و لوح تقدیری به عنوان یادبود می دادن.. ولی امسال ریاست محترم نبوغ به خرج دادن و فرمودن که جوایز امسال مختص به خانومها نیست و تصمیم گرفتم به بعضی از خانومها و آقایون هدیه بدم!! و اهدای جوایز رو در روز زن با خواندن نام آقایون آغاز کردند!! آقای فلان مسئول دفتر ریاست..آقای بهمان نظافتچی دفتر ریاست، خانوم فلان تایپیست ریاست آقای بهمان راننده ریاست و... همینجور از نظافتچی و منشی ریاست هدیه دادن تا معاونشون! و جالب این بود که تعداد آقایون جایزه گیرنده بیشتر از خانومها بود. همه پوزخند می زدن! بعد به تمام هیات علمی و پرسنل نفری یه کیک و آبمیوه دادن و فرمودند خیلی بهتان خوش گذشت بفرمایید!!!

آقایون اولین کاری که کردن همینکه پاشون رسید به دفترهاشون گوشی رو برداشتن وزنگ زدن به آقایونی که جایزه گرفته بودن " آقای فلانی! روزت مبارک!" و هرهرهر میخندیدند!

وقتی رسیدم خونه برای آقای همسر جریان رو تعریف کردم. ایشون فرمودن آب تو دلت تکون نخوره بانو! به ما یه ربع سکه دادن که تقدیم همسرانمون کنیم.. محل کار دومم هم یه ربع سکه داده که اون هم تقدیم شما! خودم هم یه سکه تمام خریدم که اون هم با عشق تقدیمتون می کنم! این هم یه جعبه شیرینی تر! ما هم گل از گلمون شکفت ولی بعد فکرش رو کردم دیدم روزی 8 ساعت برای دانشکده کار می کنیم ولی جایزه و قدردانیش رو محل کار همسرانمون باید انجام بدن! هر چی بگم این ریاسته نوبره، کم گفتم.....!

نویسنده : ترنم | ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  بهترین روشها برای دوری از مصائب قهر

خیلی مهمه که بتونیم لحظات تلخ زندگی، تحصیل یا شغلمون رو تحمل پذیر و گاها لذت بخش کنیم. فکر کنید خانوم یا آقایی با هم جر و بحث کنند.زن زود قهر کنه بره خونه ی باباش، مرد بشینه تو خونه هی سیگار دود کنه و هی عز و جز کنه و وقتی هم محل کارش حاضر می شه با یه من عسل هم نشه خوردش و بشه برجک زهر مار محل کار و اعصاب خرد کن سیار برای همکارها..

یا اینکه هر دو تو خونه بمونن ولی مدام زیر چشمی هم رو بپان و هی سایه ی هم رو با تیر بزنن و همش با دیدن همدیگه یاد روز دعواشون بیفتن و با کارها و عملکردهای لجوجانه و وارونه بیشتر اعصاب همدیگر رو خرد کنند! گاها مادر بره برای فرزندش درد و دل کنه و زر زر گریه کنه و اه و ناله و فحش رو حواله ی بابای بچه و قوم و خویشهای پدریه بچه ی بخت برگشته ی بی گناه کنه! مطمئنا تصور این صحنه ها هم نفرت آور و هم اعصاب خورد کن!

حالا ماجرا رو یه جور دیگه نگاه کنیم. با یک ابتدای مشترک ولی روند پیشروی متفاوت! زن و مرد از دست هم عصبانی بشن و با هم قهر کنن ولی اگر یه خورده صبور باشن و سعی کنند از هجوم احساسات منفی جلوگیری کنن خیلی زود می تونن بر اوضاع روحیشون مسلط بشن و در نتیجه هم خودشون و هم بچه ی بیگناهشون فشار روانیه کمتری رو تحمل کنند.چه بسا بشه بهترین استفاده ها رو هم از دوران قهر کرد. فکرش  رو بکنید تمام خانوم ها و آقایون متاهل دوست دارند یه لحظات کاملا شخصی داشته باشن و چه زمانی بهتر از دوران تنهاییه قهر!

می خواید در تجارب شخصیم شریکتون کنم؟ اصولا برای من دوران قهر یه دوران استثنایی و ویژه است!! زمانیه برای تعلقات روحیه کاملا شخصیم. مثل تماشای بعضی فیلمها! بعضی فیلمها هستن که باید کاملا تنها باشی برای دیدنشون! با چراغهای خاموش و حواس کاملا جمع! که حتی یک دیالوگ یا یک حالت صورت هنر پیشه هم از دستت نره! خوب چه زمانی بهتر از دوران تنهایی قهر یا ماموریت رفتن همسر؟

گاهی هم بلافاصله لباس می پوشم و میرم یه سر به کتابفروشیه سر خیابون می زنم و یه رمان کوتاه یا بلند می خرم و تند تند می خونم که تا فرصت خلوت از دست نرفته و آشتی حادث نشده بتونم تمومش کنم!!!

یا گاهی این فرصت رو غنیمت می شمرم و با اینکه معمولا حوصله تلفن زدن به این و اون رو ندار، یه زنگ به تمام دوستان و فامیل می زنم و از هر دری سخنی و هر و کری و تجدید خاطراتی! 

گاهی هم هر شب با یه ظرف بزرگ بستنی که پر از مغز گردوش کردم ولو می شم جلوی تلویزیون و هر روز هم ژله درست می کنم و خلاصه دلی از عزا در میارم.

همسر گرامی بنده هم چون در شرایط عادی خیلی بیشتر از آقایون دیگه با خونواده محشورند و به عیال و فرزند رسیدگی می کنند، معمولا این فرصت رو غنیمت می شمرند برای رسیدگی به کلیه ی امور عقب افتاده ی شغلی! چه بسا تا صبح با گزارشات و پرونده ها سر و کله بزنند! خلاصه ایشون هم بهترین استفاده رو از دوران طلاییه قهر می کنند!

به نظرتون این کارها بهتر از زانوی غم بغل کردن و فحش دادن به تقدیر و راه رفتن روی اعصاب و روان همسر نیست؟

نمی دونم شاید هم چون ما کمتر از زن و شوهرهای دیگه دعوامون می شه و معمولا ور دل هم نشستیم و گل می گیم و گل می شنفیم باعث شده چند ماهی یه بار اینجوری از خلوت به دست اومده استفاده کنیم و شاید این برنامه ریزی برای شما کارامد نباشه ولی به یکبار امتحان کردنش می ارزه! نه؟   

 

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  بسیار سفر باید...

اردیبهشت امسال ماموریت داشتم که برای خرید کتابهای دانشکده برم نمایشگاه کتاب... دست تنها 1میلیون و هشتصد هزارتومن برای کتابخونه کتاب خریدم...غیر از اینکه بابام جلوی چشمم اومد، هنوز که هنوز حق ماموریت و پول بلیط هواپیما رو هم بهم ندادن. مضحک تر از اون اینکه پول غذا و آژانس و کارگرهای حمل کتاب هم بعهده خودم شد و دانشکده وظیفه ای در این قبال بعهده نگرفت!!! ظاهرا باید از فرودگاه تا خوابگاه رو پیاده گز می کردم و در طی هشت روز ماموریت، غذام رو از اهواز تو کوهانهام ذخیره می کردم که اونجا گرسنه نشم و نیاز نباشه پول رایج مملکت رو خرج عمل پیش پا افتاده ای مثل غذا خوردن کنم! خساست و تنگ نظریه ریاست جدید دانشکده واقعا نوبر و بی بدیله! هرچند در زمان دانشجویی هم دانشکده محل تحصیل در دستان با کفایت یه ریاست، بی بدیل تر از این یکی بود ... ایشون تمام کامپیوترهایی رو که برای راه اندازی سایت دانشکده رسیده بود رو تو اتاقش انبار کرده بود و از کارتون بیرونشون نیاورد. دلیلش هم این بود که " کامپیوترها حیف می شن برن زیر دست دانشجوها! نو هستن، خراب می شن!!!" چند سال بعد که رییس دانشکده عوض شد و من دیگه ترم آخر بودم ریاست جدید کامپیوترها رو از کارتن دراورده بود و متوجه شده بود که تمامشون از رده خارج شدن و مجبور شد کامپیوترهای جدید سفارش بده!

گذشته از این گدابازیها، تجربه جدید تنهایی سفرکردن برام جالب بود..اینکه از پس ماموریتی که بهم سپرده بودن به خوبی براومدم..اینکه باز دوست خوبم الهه رو دیدم. اینکه سر یه سوء تفاهم معمولی یکی از دوستیهای مجازیم خاتمه پیدا کرد. اینکه یکی از دانشجوهای فارغ التحصیل دانشکده ی محل کارم رو تو خیابون ولی عصر دیدم و شنیدم که کارشناسی ارشد قبول شده.  دانشجویی که هنوز چشمهاش پر از برق شریرانه ی آزار دادن مدیر گروه و رییس آموزش بود..اینکه دلم برای پسر و شوهرم خیلی تنگ شده بود. اینکه تنهایی رفتم سینما! اینکه وقتی تو سالن سینما هستی و همه جا تاریکه و با خیال راحت پای فیلم هر و کر می کنی تا حدی که دختری که کنارت نشسته با شعف برمی گرده و نگاهت می کنه و از چشمهاش می فهمی که از انرژی مثبتی که بهش دادی خوشحاله و اینکه فیلم که تمام شد وقتی بیخیال و سبکبال از سالن تاریک سینما میای بیرون و متوجه می شی که ای دل غافل بیرون از سینما هم هوا تاریک شده و زود موهات رو می کنی زیر شال و نیشت رو که ناخودآگاه بازه رو میبندی و برمیگردی به واقعیت موجود اجتماع و احتمال مزاحمت خیابانی... اینکه با ولع برای پسرکت کتاب و پازل می خری و وقتی می رسی فرودگاه اهواز، بسته کتابهاش رو با دسته گلی که برات اورده معاوضه می کنی... اینکه هیچ جای دنیا حریم امن خونواده ات نمی شه..هیچ جای دنیا!

نویسنده : ترنم | ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  بووووووووق!

حتما این ضرب المثل رو شنیدید که می گن: "هنوز خر رو نخریده ولی آخورش رو بسته" برای من قضیه یه جور دیگه بود: خر رو خریدم به محض ورودش هم، با اخراج ماشین همسر گرامی از پارکینگ، آخور رو هم براش مهیا کردم، اما مسئله ای که وجود داشت این بود که هنوز گواهی روندنش رو نداشتم..!

سال گذشته کلاسهای رانندگی  رو گذرونده بودم، ولی سر بزنگاه نه امتحان آیین نامه شرکت کردم نه امتحان شهری! حتی امتحان تست رو هم که آموزشگاه قبل از امتحان اصلی می گرفت و برای تمام هنر آموزها اجباری بود رو ندادم.. چون آقای مدیر آموزشگاه فرمودن:" شما خانوم با شخصیتی هستید و نیاز نیست امتحان تست بدید!!!"مژه... چیه ؟ آدم با شخصیت ندیدید؟ نیشخند

القصه، این بود که امسال با ورود ماشین دستپاچه شدم و بعد از یکسال  و یک ماه، دوباره راهی آموزشگاه رانندگی شدم... مدیر آموزشگاه که پارسال فقط 2 یا 3بار دیده بودمش، منو شناخت و من هاج و واج مونده بودم تو این همهمه ی هنر اموز که هرماه میان و میرن بعد از یکسال چه جوری من رو هنوز به خاطر داره، اون هم با اسم فامیلیم؟؟؟؟!! خلاصه سه جلسه کلاس رانندگی جهت یادآوری گرفتم و برعکس پارسال که مربیم خانوم بود اصرار داشتم که مربیم آقا باشه و به این نتیجه هم رسیدم که میون آموزش آقایون تا آموزش خانومها تفاوت از زمین تا آسمان است!!... جالب اینه که مربیه جدید هم که تا اون روز ندیده بودمش، منو شناخت!!تعجب و گفت:" چهره تون آشناست فکر کنم  پارسال با خانم فلانی کلاس گرفته بودید،درسته ؟؟" من هم که از تعجب خشک شده بودم با خودم گفتم که دیگه مطمئنن یه چیزی تو پیشونیم نوشته شده! دور از جونم، شدم "...پیشونی سفید" !!!! حالا خوبه مثل مینو ماهی دوبار تو آموزشگاه پلاس نیستم!!نیشخند

خلاصه سه جلسه رو گذروندم و امتحان آیین نامه رو هم دادم. از سی نفری که امتحان دادیم فقط 8نفرمون قبول شد!!!! اونهایی که بار دوم یا سوم بود که امتحان آیین نامه می دادن، با تعجب می گفتن:"اولین بارت بوووووووود؟ آفرین!!!"

حالا انگار خوندن 150 صفحه کتاب چیه که احسنت هم داشته باشه !! یکی از آقایون وقتی کارتکسش رو داد به افسری که امتحان آیین نامه رو می گرفت، افسر یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و گفت:" سواد داری؟" اون بیچاره هم گفت:" بله"

افسره گفت:" اینقدر که تو آیین نامه رد شدی من بعید می دونم با سواد باشی. به جای تو بودم می گفتم بی سوادم!!" فکر کنم بنده خدا ده باری رد شده بود...

خلاصه چهارشنبه ای که رفتم برای امتحان شهری تصمیم گرفتم عین این بچه مظلومها رانندگی کنم و نقش اون راننده هایی رو بازی کنم که هر لحظه ممکنه عابر پیاده زیرشون کنه!!!! زبانبا خودم گفتم باید جوری رانندگی کنم که افسره نفهمه عشق سرعتم!! از شانس بدم یه خانوم باهام همراه شده بود که همش آیه ی یاس می خوند:" من بار دوممه. اگر بار اولته صددرصد رد می شی. شک نکن!! تازه اینقدر افسره بداخلاقه و اینقدر آدم رو هول می کنه و..." گفت و گفت و گفت تا اینکه نه تنها به طورکامل اعتماد به نفسم رو از دست دادم که اضطراب شدیدی هم گریبانگیرم شد.. اولین نفری که پشت رل نشست من بودم... اینقدررررررر آروم و مظلوم حرف می زدم.. افسره برخلاف تصورم بسیار باهام مهربون بود. کمی هم در مورد خط ندادن موبایلش باهام درد و دل کرد بعد از یکی دو دقیقه صحبت کردن گفت:" روشن کن"و از بخت بد رعشه افتاد به جونم و پاهام هم شروع کرد به لرزیدن... اونهایی که از نزدیک من رو می شناسن می دونن که جزء آدمهای بی خیالم و  هیچ وقت اضطراب هیچ آزمونی رو نداشتم. حالا نمی دونستم چه مرگم شده .. افسر با تاسف گفت :" خانم من دارم پاهای شما رو می بینم!" منظورش لرزش پاهام بود و خلاصه رد شدم...رد شدن همان و از دل و دماغ افتادنم همان... دیگه اصلا دوست نداشتم شبها با ماشین تمرین رانندگی کنم...اما با دیدن پشتکار بی بدیل مینو جونم، به این نتیجه رسیدم که هنوز خیلی زوده که به خاطر رد شدن در امتحان رانندگی دپرس بشم! این رشته سر دراز دارد هنوز!!!گریه

هفته ی بعد پر از امید و انرژی رفتم برای امتحان. همون افسر هفته ی قبل بود که امتحان می گرفت با این تفاوت که این بار بسیار بد اخلاق بود!! حتی جواب سلامم رو هم نداد!!!! فکر کنم یا با زنش دعواش شده بود یا نوشته ی روی پیشونی من پاک شده بود.... ولی مهم نبود چون اون خانومه که مالامال از انرژی منفی بود، نیومده بود تا گند بزنه به اعتماد به نفسم....

 افسر در نهایت بداخلاقی دوبار دنده معکوس ازم گرفت، بعد یه پارک ساده، بعد یه پارک ال، بعد یه مقدار عقب عقب رفتن... و خداییش همه رو تمیز و بی نقص و با فاصله ها ی مناسب از جدول براش انجام دادم.گاوچران و در اینجا بود که این شک و دودلی در وجودم رخنه کرد که نکنه من و مینو اصلا با هم نسبتی نداشته باشیم!!! نکنه اون بچه سر راهی بوده!!!

 وقتی توی کارنامه ام نوشت " قبول" یه نفس رااااااحت کشیدم. یه نفس راحته راحت.انشالله مینو و زینب هم به زودی حس اون روزم رو تجربه می کنند.....

نویسنده : ترنم | ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  شبانه 3(لطفا زیر 18 ساله ها نخونند)

فامیلهای ما همه پاستوریزن. نه می دونن اعتیاد چیه؟ نه می فهمن سیگار کشیدن چطوره؟! وقتی میگم فامیلها از خوانواده پدری و مادریم در نظر بگیرید تا کل قوم شوهرم! در تمام این طایفه فقط و فقط یه سیگاری وجود داره! اونهم پدرمه!!!!

روز پدر که رفته بودم دستبوس پدر گرامی، شب هنگام یه سر به پشت بام خونه زدم قرص ماه نزدیک به کامل شدن بود و نورش رو می پاشید روی ایزوگام نقره ای. گرمای هوا با باد توام شده بود و یه جورهایی دلچسب و آرامش بخش بود. فرصت رو غنیمت شمردم و اومدم پایین و دو نخ سیگار کنت از بابا کش رفتم! یه قالیچه زدم زیر بغلم و یه جعبه کبریت هم برداشتم و با خیال راحت روی پشت بام نشستم و شروع کردم به کشیدن سیگار!! برخلاف تصورم که فکر می کردم نتونم حتی یکیشون رو بکشم نفهمیدم چه جوری پشت سر هم هردوش تمام شد..اولین باری بود که سیگار می کشیدم و متعجب از به دود دادن هردوشون...سیگارها، خیلی کوچیک و خاک بر سرن!! هنوز نفهمیدی که طعمش چه جوریه تمام می شه!! در فاصله کشیدن سیگار سعی می کردم سیگار رو حرفه ای به انگشت بگیرم. مثلا با دو انگشت شصت و اشاره از زیر سیگار رو می گرفتم و در حالیکه سرم رو بالا می گرفتم یکی دو پک بهش میزدم و دودش رو ول می دادم تو هوا! یا با انگشت وسطی و شصت می گرفتمش و با انگشت اشاره می زدم تو سرش تا خاکسرش بیافته!و گاهی همون روند عادی که سیگار رو میذارن لای انگشت وسطی و اشاره، انگار که می خوان قیچیش کنن. خلاصه هر جور بود سیگارها تمام شد..

فرداش وقتی می خواستیم برگردیم اهواز از اونجا که امیرحسین می خواست چند روزی رو دزفول بمونه با علی به سمت اهواز حرکت کردیم! باز هم شب بود و قرص کامل ماه تو آسمون می درخشید، همایون زده بود زیر آواز و باز فیل من یاد هندوستان کرده بود و هوس سیگار افتاد به جونم. اصلا شبهای خوزستان سکر آوره! یه جورایی آبستن خلافهای ملایمه!

" می دونی چیه؟ هوس سیگار کردم؟"

" چیییییییی؟؟؟؟"

" می گم هوس کردم یه سیگار بکشم! آخه دیشب یواشکی دوتا پشت سر هم کشیدم!!"

"دورغ می گی!"

" به جون خودم!!"

" می خوای وقتی رسیدیم شوش بزنم کنار از یه دکه برات سیگار بگیرم؟

" دیگه چی؟"

" خوب جدی می گم اگه دوست داری برات بخرم"

" برو بابا با این دموکراسیت! نمی خوام می ترسم وابسته شم!"

" باشه! گفتم خودت عاقل و بالغی اگه خواستی بگو!"

"نه! دیگه نمی خوام"

گذشت تا چند روز پیش پدر و مادر قدم رنجه نمودن و خونه ما رو منور کردن. کلی خوش گذشت! تا روزی که می خواستن برگردن دزفول. پاکت سیگار بابا رو از رو پنجره برداشتم و دادم دستش. با یه قیافه مظلومانه گفتم:

" می شه یه دونه از این سیگارها بردارم"

"آره بابا!چرا که نه! برای چی می خوای؟"

" همینجوری"

چشمهای علی پر از خنده است...

فرداش توی اتاق خواب مترصد زمانی بودم که امیرحسین بشینه پای کامپیوتر. همینکه مشغول کارتون دیدن شد رفتم پشت پرده، پنجره رو باز کردم و شروع کردم به سیگار بازی. باز هم زود تمام شد..دیدم تو فامیل نایب بر حق پدرم هستم... راه و رسالت پدر در خونواده پاستوریزه ما ادامه خواهد یافت. این شد که به خودم قول دادم که هیچ وقت دیگه سیگار نکشم ...اگرهوسه یه بار بسه... من که دوبار هم تجربه کردم !! باید گاهی این عقل هم به کارمون بیاد یا نه؟! خلاصه اینکه داریم منقرض می شیم!!نیشخند

نویسنده : ترنم | ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  شبانه 2

lمعمولا برنامه آخر شب من شامل چند کار ساده و ثابته:1- مسواک 2- کرم صورت شب 3- 15تا دراز نشست 4- خواب! اما بعد از اینکه مرداد ماه رو، به طور کامل مرخصی گرفتم و دیگه لازم نبود ساعت 5.30 صبح بیدار شم، این روند منظم و ثابت دستخوش یه تغییر جزیی شد: 1- مسواک 2- کرم صورت شب 3- 15 تا دراز نشست 4- غلت زدن به مقدار زیاد یعنی حدود 6 ساعت! پس متوجه شدید که این تغییر جزیی چیزی نبوده جز حذف خواب از برنامه شبانه ام!!!

این بی خوابیهای پشت سر هم، دمارم رو دراورد! فکر کنید 5الی 6 ساعت تنها تو خونه مثل روح سرگردان می چرخم و از اونجاییکه همسر گرامی بنده در طول خواب به هرگونه صدایی حساسیت دارند، هیچ کار روزانه ی مفیدی، مثل نظافت یا پخت و پز هم نمی تونم انجام بدم. ماحصل امر این می شه که یا بیام وبگردی و چت بازی، یا بشینم به تماشای تلویزیون یا چشم بدوزم تو کتاب و 500 صفحه، 500 صفحه رمانهای گابریل گارسیا مارکز رو بخونم.. وتازه اونوقته که بین ساعت 5.30 تا 6 صبح تازه چشمهام سنگین بشه و بخوابم!

ولی مشکل از اونجا شروع می شه که هنوز چیزی از خوابت نفهمیدی که حجم بیست و چند کیلویی پسرت رو روی تنت حس می کنی که آروم می گه:" مامان من بیدار شدم، صبحانه می خوام" و می بینی که ساعت تازه یازدهه!! و تو واقعا دوست داری سه ساعت دیگه بخوابی!! ولی مجبوری که بلند بشی و صبحانه درست کنی و بعد تند تند ناهار رو سر هم بندی کنی و از اونجا که عادت خوب و دوست داشتنیه صبحانه خوردن رو به خاطر خواب روز از دست دادی اشتهای خوردن ناهار رو هم نداشته باشی. نتیجه این می شه که تمام روز کسل و کم انرژی به برنامه های مفیدی که برای یک ماه مرخصی طرح ریزی کرده بودی فکر کنی:1- پیگیری گواهینامه ات که پارسال کلاسهای عملیش رو پشت سر گذاشتی و امتحانش رو ندادی حتی امتحان آیین نامه کتیبش رو! 2- امتحان پایان ترم کلاس زبان 3-خونه تکونی که همیشه تابستون انجام می دادی 4-وقت گذرونیه زیاد با پسرکت...

این شد که عزمم رو جزم کردم که هر جور شده برگردم به روند روزهای قبل از مرخصی.. بنابراین یه شب قبل از خواب یه قرص دیازپام خوردم و شب رو راحت خوابیدم، اما مسئله ی دیگه ای به وجود اومد، اونهم اینکه:علاوه بر شب، روز بعدش رو هم خوابیدم! در نتیجه شب بعد دوباره همون آش بود و همون کاسه! با این تفاوت که چون یک شبانه روز خوابیده بودم دیگه اصلا و ابدا خوابم نمی اومد!! پس یه تصمیم دیگه گرفتم روزی که مجبور بودم یه سربه بانک بزنم، خودم رو وادار کردم که بجای ساعت 11، ساعت 9 صبح بیدار بشم. ظهر رو هم با کارهای متفرقه گذروندم که نیمه روز خوابم نگیره.. از ساعت 10شب شروع کردم به اماده کردن خونواده: تلویزیون رو خاموش کنید! امشب اخبار ده و سی تعطیله! چراغها رو خاموش کنید! به علی هم گوشزد کردم که کتاب خوندن شبانه برای امیر حسین امشب وظیفه اونه، چون من اراده کردم که بخوابم! موبایل رو هم خاموش کردم و با تمام عزم و اراده رفتم تو رختخوابم و ساعت 11 شب به خواب عمیقی فرو رفتم. باور کنید توی خواب هم خوشحال بودم که موفق شدم و تونستم بخوابم! وقتیکه خوب خوابیدم، کم کم چشمهام رو باز کردم به پنجره اتاق خواب نگاه کردم که شاید از درز لای پرده بتونم ببینم خورشید بالا اومده یا نه! خوشحال که قبل از زنگ زدن موبایل، برای نماز بیدار شدم! کورمال کورمال دنبال گوشیم گشتم. باورم نمی شد، ساعت تازه 12.30 نصفه شب بود!!! فقط یک ساعت و نیم خوابیده بودم و هیچ نیاز دیگه ای به خواب حس نمی کردم..گریه ام گرفته بود! تا اونجاییکه می تونستم چشمهام رو بهم فشار دادم که شاید بتونم یکبار دیگه بخوابم...هیچ فایده ای نداشت... یک شب دیگه رو باید به تنهایی و مثل یه شبح می گذروندم!

اما بالاخره دیشب با پیاده کردن همین برنامه موفق شدم از ساعت 11.30 تا 6 صبح رو یه نفس بخوابم! واقعا دیدن صبح لذت داره! چقدر صورتت توی آینه ی صبحی که شبش رو کامل خوابیدی زیباتر و سفید تره! وقتی ساعت 8 صبح از پله ها پایین می رفتم تا یه سر به آموزشگاه رانندگی بزنم در حالیکه شرجی مرداد به تنم هجوم می اورد، پشت سر هم تکرار می کردم: "خدایا شکرت! خدایا شکرت! هیچی نمی تونه جای کار و فعالیت روزانه رو بگیره!"

دقیقا خاطرم هست که تیر ماه در اوج مشغله کاریم تو دانشگاه و سحر خیزیهام، زیر لب غر می زدم که من مجبورم به خاطر کار از خوابم بزنم در حالیکه هیچ چیز وهیچ چیز نمی تونه جایگزین لذت خواب صبح بشه!!

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  شبانه

امشب خیلی بهم خوش گذشت! عینه بچه ها به علی بهانه گرفنتم که: بریم پارک کنار کارون. فاصله خونه ما تا رودخونه فقط 7/8 دقیقه پیاده رویه! علی گفت:باشه بذار ماشین رو روشن کنم.
-  نه! پیاده!
- چرا آخه؟

چون امیر حسین باید با دوچرخه اش بیاد! تازه بادبادکش رو هم باید  بیاره!

- نه مامان امشب فقط می خوام دوچرخه سواری کنم!

- خوب شاید من دوست دارم بادبادکت رو هوا کنم!
چشمهای علی و امیرحسین برق می زنه. ساعت 12 شب از خونه زدیم بیرون و همینکه رسیدیم، بادبادک رو هوا کردم... نمی دونم تا حالا این کار رو کردید یا نه، واقعا تفریح لذت بخشیه! تو باد اوج می گیره و به چپ راست میره . باد موها و شالت رو جابه جا می کنه ولی تو فقط چشم میدوزی به بادبادک ! انگار تو هم تنت رو سپردی به باد. فارغ از هر باید و نباید. حس آزادی به تمام روحت رسوخ می کنه!
امیرحسن جلوی پام ترمز کرد: مامان می شه  نخش رو یه خورده  بدی به من؟!
- به یه شرط!

- چه شرطی؟
- تو هم باید دوچرخه ات رو بدی به من باهاش دور بزنم!
- مامان زشته تو بزرگی، این دوچرخه هم برات کوچیکه!
-اولا اینجا که هیشکی نیست. دوما من وزنی ندارم که. دوچرخه ات اندازه امه!

 می گیرم و رکاب مبزنم... رکاب می زنم و سرعتم زیاد می شه خاطره 20 و چند سال پیش برام زنده می شه..زمانهایی که داداشم و پسر عموهام با کاغذهای بزرگ سفید بادبادکهای سفید درست می کردن با گوشوارهای حلقه حلقه ی سفید.... بادبادکها توی آسمون اوج می گرفتن و من دست رو پناه چشمهام می کردم تا بالا رفتنشون رو ببینم .عینه دسته کم تعداد غازهای وحشی توی آسمون تاب می خوردن.

هیچ وقت نشده بود یکی از اونها مال من باشه . یادم نمیاد بهانه گرفته باشم که من هم می خوام! شاید چون جواب از پیش تعییین شدهء: "تو هنوز کوچیکی رو " می دونستم!!!  وقتی یکی از بادبادکها به سیمهای برق گیر می کرد تا مدتهای طولانی شاهد تاب خوردنهای معلقش و گزافه گوییهای یکی از پسر عموهام  بودیم که:" حیف! خیلی اوج می گرفت! تک بود! مثل این هیچ وقت درست نکرده بودم!..." یادش بخیر! 20 و چند سال طول کشید تا من هم تونستم یه بادبادک هوا کنم! اصلا هم این حس رو ندارم که کاش زودتر یه بادبادک داشتم...چون امشب اینقدر کوچک شدم که به همون اندازه از هوا کردنش لذت ببرم...  فکر نکنم هیچ وقت برای بچه شدن دیر باشه!

نویسنده : ترنم | ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  دلتنگی برای خانه قدیمی

رنگ و روی خانه رو تغییر دادم شاید حال و هوام عوض بشه و خیال نوشتن به سرم بیفته! این مدت وبلاگهای قشنگی پیدا کردم که باعث شدن افسوس بخورم چرا زودتر باهاشون آشنا نشدم... وبلاگهایی با هم و غمهای زنانه! شاید همین روزها دلم پر کشید برای سیاه کردن این صفحه سپید!!! مشکین تاژ خدمتتون هست؟؟!!

   
نویسنده : ترنم | ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت