صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   
وروجکم مرد شده
سال گذشته علی می خواست ماموریت بره تهران. من هم پیشنهاد دادم وروجک رو هم با خودش ببره. اینجوری می خواستم یه خورده از وابستگیه وروجک به خودم کم کنم و بیشتر بابایی بشه. از طرفی یه مسافرت هم رفته باشه و از کسالت تو خوونه موندن در بیاد و هم اینکه من یه نفسی از دست دو تاشون بکشم و یه دو روزی فقط خودم باشم و خودم. علی و وروجک مشتاقانه پذیرفتن .  چند روز مونده به حرکتشون، وروجک طبق معمول کیف جوجه ایش رو پر کرد از ات و اشغالهای اتاقش. هر وقت که خواستیم بریم مسافرت، همیشه یه کوله بار ات و اشغالهای وروجک رو هم باید با خودمون می بردیم. نمی دونم چه جوریه که یه ماشین یا یه هواپیمای درست حسابی رو هم انتخاب نمی کنه یا حداقل "سندی " ه محبوبش رو. معمولا یه سرباز کوچیک، یه چرخ ماشین، یه تیکه پلاستیکی دراز( که نمی دونم به چه دردش می خوره)، دوربین شکاریه اسباب بازیش. یه دونه جا ماژیکی پلاستیکی که شبیه یه سامسونت کوچولوه یه دونه مداد بی نوک یه کلاه از اینها که زمستونه است و توی صورت کشیده می شه( با این کلاه ها حس پارتیزانی پیدا می کنه و تو چله تابستون اصرار می کنه که باید ببریمش و باید تو سر و صورتش باشه) یه اشغال پلاستیکی کوچولو که می تونه یا نارنجک محسوب بشه یا یه بی سیم یا کنترل یه موشک فضا پیما و...) و خلاصه یه کوله بار از این خرت و پرتها.
وروجک مشتاقانه کوله بارش رو بست و من طبق معمول اون چند روز شروع کردم به خوندن تو گوشش که" به به! پسرکم مرد شده می خواد بره مسافرت! اون هم یه مسافرت مردونه! می خواد با یه هواپیمایهء گنده هم بره! خوش به حالت می ری سرزمین عجایب و... من هم اینجا هر وقت دلم خواست می شینم پای کامپیوتر و هر وقت خواستم تلویزیون نگاه می کنم و دیگه بابا نیست بگه اخبار تو هم نیستی بگی کارتون. تازه نمی خواد دیگه غذا درست کنم و هر وقت هم بخوام می خوابم و .... خلاصه هرچی به ذهنم میومد می گفتم که هیچگونه عذاب وجدانی از تنهاییه من نداشته باشه و اینقدر تفریحات سفرش رو گنده می کردم که دلتنگم نشه و منو به یه مسافرت خوب بفروشه. تمام این حرفها رو که می زدم گاهی از هیجان چشمهاش گشاد می شد و برق می زد، گاهی هم اخمش می رفت تو هم و لبهاش رو می داد جلو بعد دستهاش رو می ذاشت رو صورتم و می گفت:" مامان اخه هیچ جایی بدون تو صفا نداره!!!!!! اون وقت تو تنها می مونی و دلم برات تنگ می شه". و باز من میرفتم بالای منبر که:"...."
خلاصه روز سفرشون رسید و وقتی که می خواستن برن، بار و بنه اشون رو دادم دستشون وروجک با چشمهای غمگین روبه روی در اپارتمان ایستاده بود و منو نگاه می کرد . من شروع کردم که:" اخیشششش ... همینکه شما رفتید می رم کلی می خوابم." طبق معمول دست وروجک اومد جلو. صورتم رو لمس می کرد و می گفت:" ولی دل من برات تنگ می شه." و یه دفعه چشمهاش پر اشک شد. من سعی می کردم بخندم. گفتم، اگه کم بیارم کم میاره. علی گفت :" بدو اژانس رسیده!" من پایین نرفتم. با خودم گفتم همونجا خدا حافظی کنم بهتره . وروجک فقط یه طبقه دووم اورد از طبقهء سوم صدای نق نق و ناله هاش شروع شد. طاقت نیوردم و رفتم تو حیاط. تکیه داده بود به تاب و بغض کرده بود.
-" مامان نمی دونم با بابا برم تهران یا پیش تو تویه ایران بمونم!!!!!"
-" پسرکم با بابا برو کلی بهت خوش میگذره. تازه روزی چند بار هم با هم تلفنی حرف می زنیم." یه دفعه زد زیر گریه و توی هق هق گریه می گفت:" اخه تو تلفن که نمی تونم درست محبتت کنم ... نمی تونم که ماچت کنم... ."
این شد که از خیر مرد شدن وروجکم گذشتم و سفت بغلش کردم و گفتم:" خوب مامان نمی خواد بری. پیش خودم بمون عسلکم." علی هم حسابی غصه اش شده بود و گفت:" هنوز کوچیکه. نمی تونه دووم بیاره." و بالاخره تنها رفت.
اما امسال به خاطر اینکه وروجکم مهد میره( عادت کرده چند ساعت در روز از من دور باشه ) و یکسال هم بزرگتر شده دوباره امتحان کردم و با علی فرستادمش تهران. خیلی راحتتر دل کند و چون زمستون هم بود، به عشق برف، باز کوله بار خرت و پرتش رو برداشت و رفت. اما اینبار اونی که دووم نمی اورد من بودم. از لحظهء رفتنشون سنگینی سکوت، مثل بختک افتاد رو خوونه و شدیدا دلتنگشون بودم. روزی ده بار با هم تماس تلفنی داشتیم و هر وقت وروجک گوشی رو بر می داشت، می گفت:" سلام عزیزم" .... و اینقدر این عزیزم رو از ته دل می گفت، که می تونستم عمق اشتیاقش برای بودن من در اونجا رو حس کنم. علی می گفت:" شبها دلتنگی می کرده و جات رو خالی می کرده.. ." اما دیگه اینا مهم نیست. مهم اینه که پسرکم داره مرد می شه و مهم اینه که الان پیش خودمه و مهم اینه که من الان می دونم که یک روز هم دوریشون رو نمی تونم تحمل کنم...
نویسنده : ترنم | ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

خوزستان( کاش حوصله کنيد و تا اخر بخونيد)

اپارتمانی که داشتیم رو فروختیم. هفتهء بعد 30 در صد، قیمت زمین و خوونه توی اهواز افزایش پیدا کرد. ما هم برای خرید خوونهء جدید دست و پامون مونده تو پوست گردو. حالا علت گرونی چیه؟ معلوم نیست. شاید به خاطر امنیتی هست که ما ازش بهره مندیم. به هر حال هر از گاهی اینجا یه بمب منفجر می شه. خدا رو شکر شده عراق. شاید هم به خاطر درامد زایی خوزستان باشه. اخه بیشتر از نود درصد بودجه کشور از نفت و پتروشیمیه! به جز کاغذ پارس و صنعت نیشکر و صنایع فولاد و گندمش. تمام کشور رو ارتزاق می کنه ولی توی کشور مقام دوم رو داریم. توی چه زمینه ای؟! معلومه محرومیت!! دومین استان محروم کشور همین خوزستانه و البته به همین یه مدال نقره هم اکتفا نکردیم و دومین استان هستیم در امار بیکاری!

نماینده های استان سعی کردن درصد ناچیزی از درامد نفت رو اختصاص بدن به خوزستان. تا این مردم یه خاکی تو سرشون بکنند ولی مجلس موافقت نکرد. چرا ؟ چون نماینده های استانهایی مثل اصفهان و غیره سیخ ایستادند که نه! حالا چرا؟ چون بودجه ها رو قبضه کردن واگر یه مقدار به خوزستان تخصیص پیدا کنه درامدهای وافرشون کم می شه!

 اینجا اختلاف طبقاتی شدیدا مشهوده. گرونی بیداد می کنه.  از اردیبهشت ماه، گرمای تابستونیه وحشتناکمون شروع می شه تا ابان. 6 ماه با تابستون کلنجار میریم و زمستونهای سردی هم داریم. کافیه یه سر بریم تو حواشیه عرب نشین شهر و فقر و فسادی که بهشون تحمیل شده رو ببینیم. باور کنید وقتی فریزر رو از گوشت و سوسیس و کالباس و ماهی پر میکنم، ناخوداگاه غصه ام می شه. اول شکر میکنم و بعد از خدا می خوام که نعمتهاش رو به همه بده. البته اگه بنده های پول پرستش اجازه بدن.

من که خودم نمی دونم چرا اینقدر دلبستهء خوزستانم. شاید به خاطر مردمش باشه. اهواز مردم خوبی داره. خیلی خوب و خونگرم. نه تنگ نظرند نه فضول! هیچ وقت با هیچکس توی اهواز مشکل پیدا نکردم. شبهای قشنگی هم داره.  پر از چراغهای رنگی. با پلها و رودخونه ای که فقط تو شب قشنگن. اهواز جون میده برای پیاده رویها یا رانندگیهای شبونه و خالی شدن از همهء ناراحتیها.

 گاهی شبها  قدم می زنم. دخترها با مانتوهای تنگ، نیم چکمه، موبایل و ارایش غلیظ - اینجا خانم چادری، یه موجود نادر محسوب می شه و دخترها علاقهء زیادی به ارایش دارن- پسرها با عینک شب و موهای ژل زده گاهی یه توله سگ تو بغل.. با خودم می گم چند تا از این دخترها برای گرفتن پول رژ لب یا شلوار جینشون با مادر و پدرشون دعوا کردن و پسرها چقدر برای بالا بودن قبض موبایلشون جواب پس دادن. کیانپارس مملو از پیتزا فروشی و کافی شاپ و پر از جوونهایی با سر و تیپهای غربی ولی با استانداردهای زندگی خیلی ضعیف.

ولی تصورش رو بکنید که مردم اینجا جونشون به لبشون برسه و بخوان مثل بحرین مستقل بشن. اون وقت خوزستان می شه کشوری مثل کویت و دوبی با مردمی متول و ایران هم می شه افغانستان. اون وقت مجلس لایحهء کشت خشخاش رو تصویب می کنه تا رفع افسد به  کمک فاسد کنه!!! نکته ای که باید همیشه مورد توجه سیاستمدارهای یه کشور باشه اینه که به تمام استانهای مرزی رسیدگی کنند چون حکم دیوارهای قلعه رو دارن. اگه سست باشن، قلعه خیلی زود فتح می شه. ولی متاسفانه هر چی درامد کشوره، ریخته می شه تو شکم تهران .

مدتی زاهدان زندگی کردم و فقر شدید و اختلاف طبقاتی وحشتناک مردمش رو به چشم دیدم. موندم با این مرزهای نا امن و این همسایه های اجق وجقی که ایران داره،چرا اینقدر نسبت به استانهای مرزی بی توجهی می شه. فکر کنم علتش امریکا و نیروهای دست نشاندش باشه!!! به قول اشکان : "بگذریم....."

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

وروجکانه

وروجک می گه:" دوست دارم بیست تا برادر داشته باشم که اتاقم پر بچه باشه و جامون نباشه. دوست دارم مثل برادرهای دالتون* بودیم( قد و ترتیب ایستادنشون رومد نظر داره) و دوست دارم اسم همه مون "امیر حسین" باشه که وقتی هر کدوممون رو صدا کردی همه با هم بگیم :" بله؟ ". اینجوری سر سام میگیری" و خودش از تصور همچین صحنه ای غش و غش می خنده!

وروجک به دندون پزشک من می گه:" نمی خوام دکتر بشم چون اون وقت خیلی باید توی نوبت بمونم تا نوبت من بشه!!!!!!!!!!!!"           

وروجک می گه:" مامان می شه اگه یه وقت من مردم، تو و بابا هم خودکشی کنید که من ازتون دور نباشم." بعد با مغز کوچولوش یه خورده تجزیه و تحلیل می کنه و می گه:" نه مامان! اون وقت خدا شما رو می بره جهنم چون خودکشی کردید، اون وقت بازهم تو بهشت تنهام!"

وروجک می گه:" بابا! می شه اگه شما مردی، ماشینت رو بدی برای خودم!"  

وروجک می گه:" مامان! اگه من پولهام رو جمع کنم و اسباب بازیهام رو هم بفروشم که پولهام زیاد تر بشه، می شه برام یه لپ تاپ بخرید؟! اخه خیلی نیاز دارم!"

وروجک می گه:" مامان قبل از اینکه بابا پیر بشه من پیر می شم، چون قصد دارم خیلی زود ازدواج کنم!"

وروجک می گه:"......

 

* برادرهای دالتون: برادرهای همیشه خلافکار کارتون لوک خوش شانس.

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

فرشتهء من

شبها که می خوایم بخوابیم قبل از خواب، دعا می کنیم. دعاهای وروجک همیشه قشنگن . یه شب من و وروجک تو خوونه تنها بودیم و موقع دعای شب شده بود. اینجوری دعا کرد:

" خدایا کمک کن کرهء زمین نابود نشه

  کمک کن همهء مریضها خوب بشن

  کمک کن من یه ماشین از این بچه گونه ها داشته باشم"

بعد رو کرد به من و گفت:" مامان ارزو می کنم همیشه سالم و پاک باقی بمونی!!!!!!" ( این عینه جمله اشه.) بعد دستهای کوچیکش رو گذاشت روی صورتم و خوابید.خیلی خوبه که یه فرشته کوچولو پیش ادم بخوابه. فرشته ای که ادم بدونه دعاهاش مستجاب می شه. فرشته ای که وقتی خوابه نفسهاش گرمه و صورتش سفید سفید. وقتی میاد و می گه:" مامان میشه امشب پیش تو بخوابم"، خوشحال می شم. چون خوبه که وقتی ادم خوابه، یه فرشتهء محافظ داشته باشه.

نویسنده : ترنم | ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت