صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

روز خوب دور همی

امروز جمعه است و به قول وروجک "روز خوب دور همیه" . با اینکه توی مهد خیلی بهش خوش میگذره و کلا محیط بچه گونهء خوبیه براش، اما هیچ وقت به دور هم بودن روز جمعه ترجیحش نمیده . امروز ازش سوال کردم:" دوست نداشتی الان با رضا و نوید و سیاوش تو مهد باشی و خمیر بازی کنی؟"

- " نه مامان، چی از این بهتر که با مامان و بابای گلم باشم" و بعد یه ماچ گنده ازم برد و فریاد زد:"علیییییییییی! بابا! اهای بابایی که دو تا "با" داری، لطفا وان رو پر ازاب کن می خوام برم اب تنی کنم" و خوشحال و خندان دوید طرف حمام. صبح که از خواب بیدار شد، کلی با هم " سندی" بازی کردیم. "سندی" اسم عروسکشه. از این عروسکهاست که پاهای دراز دارن و کف دستهاشون دو تا چسب کوچولو که به همه جای تنششون می چسبه و می شه همه جور دستهاشون رو به بدنشون چسبوند. وروجک این عروسکه رو خیلی دوست داره. فکر هم میکنه پسره چون یه شلوار پیش سینه دار نارنجی و یه بلوز سبز تنش هست. یه کلاه سادهء نارنجی هم روی سر داره. چون کلاه و شلوار داره، وروجک اصرار داره که" سندی" پسره و سعی می کنه دو تا گیس کوچیک عروسک رو ندید بگیره. اما" سندی" بازی چیه؟ بازیش اینجوریه که" سندی" می شه همبازی وروجک و باهاش حرف میزنه. دوبلر هم من هستم. دیگه دهن من بیچاره کف می کنه اینقدر به جای این عروسک کهنه حرف بزنم. خوبیش اینه که هر چی هم که " سندی" میگه وروجک گوش میده. مثلا ساعت 9 شب که می شه گاهی وروجک برای بیدار موندن اصرار می کنه و اینجاست که " سندی" حلال مشکلاته و سریع میاد و می گه:" من که خوابم میاد ولی دوست ندارم تنها برم توی تخت". یا اگه وروجک برای حمام رفتن تنبلی کنه، کافیه "سندی" کمی سرش رو به این طرف اون طرف بچرخونه و بگه" وایییییییی! یه خورده بوی گند میدی!" و اینجاست که وروجک در حالی که از خنده، غش و ریسه میره، بدو بره سمت حموم. یه حسن دیگهء "سندی" هم اینه که در حالی که دوبلر هستم میتونم به کارهام هم برسم. یعنی مثلا در حال شستن ظرفها یا پختن غذا دوبلر هم باشم. اینجوری وروجک دیگه کچلم نمی کنه که" بیا تو اتاقم با هم بازی کنیم".

یه اتفاق دیگه هم که این هفته افتاده اینه که وقتی علی رفته بوده دنبال وروجک که از مهد بیاردش، مدیر مهد صداش می کنه و می گه که دیروز با خانم ناظم رفتن توی کلاس وروجک تا از بچه ها سوالهای جور واجور بپرسن تا در واقع بچه ها رو ازمایش کنن و تنها بچه ای که برای جواب دادن به تمام سوالها پیشقدم بوده وروجک ما بوده، اینه که می خوان بهش لوح تقدیر بدن و از علی خواسته بوده که اگر دوست داریم براش هدیه تهیه کنیم که با لوح تقدیر بهش بدن. من هم یه روز بدون اینکه وروجک بدونه رفتم دم یه مغازهء اسباب بازی فروشي ایستادم تا يه چیزی براش انتخاب کنم. کلی ماشین و تفنگ و سرباز توی ویترین بود ولی خوب میدونستم که اخر و عاقبت همشون یه چیزه. تمام اسباب بازیهایی که وروجک داره و باطری میخورن و حرکت می کنن، یه بلا سرشون میاد. اون هم اینکه،همینکه چشم من رودور دید، یواش میره توی اتاق باباش و فاز متر رو بر میداره و بی سر و صدا میره توی اتاق خودش و تمام پیچ های ماشین یا قطار یا هواپیما و... رو باز می کنه.توشون رو که خوب دید با قیچی تمام سیمهاشون رو می چینه و لامپها و اهن رباها و سیمهاشون رو در میاره. من هم همینکه می بینم هیچ صدایی از وروجک نمیاد می دوم طرف اتاقش چون میدونم" وقتی صدایی از یه پسر بچه نمیاد یعنی داره یه کار خطرناک می کنه" اینو از مادر هانیکو یاد گرفتم وبا وروجکم بارها و بارها تجربه اش کردم.

این بود که دم اسباب بازی فروشی مردد و دو دل مونده بودم و بالاخره رفتم تو که خود فروشنده کمکم کنه. فروشنده هم یه جعبهء نسبتا بزرگ اورد که شکل یه سامسونت ساخته شده بود اما از جنس پلاستیک.داخلش هم چند نوع اچار و پیچ گوشتی پلاستیکی بود که پیچ و مهره های پلاستیکی باهاشون به هم وصل میشد تا نهایتا از سر هم کردن این پیچ و مهره ها،کشتی و ماشین و اینجور چیزها ساخته بشه. خوشحال از اینکه بهترین اسباب بازی رو اقای فروشنده بهم پشنهاد داده، ازش خواستم تا کادوش کنه و الان کادوش توی صندوق عقب ماشینه. چون اگه توی خوونه می ذاشتیم حتما وروجک ما که توی هر سوراخ سمبه ای سر می کنه، پیداش می کرد. فردا کادو رو تحویل مهد میدیم. خیلی دلم می خواست لحظه ای که جایزه رو بهش می دن من هم بودم. می تونم حدس بزنم چه جوریه. همینکه خاله مینا( مربی وروجک) اعلام می کنه که می خواد جایزه بهش بده، چشمهای سبز وروجک گشاد می شن و بی قرارو یه خورده دستپاچه منتظر می شه و همینکه خاله مینا کادوی بزرگ رو نشون میده، چشمهای وروجک برق می زنن. اگر دلم می خواد که اون لحظه اونجا باشم، فقط برای دیدن اون برقه. چون برق چشمات بهترین بهانه برای شاد شدن دل منه.

نویسنده : ترنم | ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

دی پير می فروش که ذکرش به خير باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد

گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ

گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

سلام با لاخره اين پرشين بلاگ اجازه داد بيام و دوباره بنويسم. دلم برای هم تنگ شده بود. حقيقتش دلم برای نوشتن هم خيلی تنگ شده بود. به تک تک دوستان هم سر می زنم و ايشالله از خجالتتون در ميام.تا ببينم اين بادهء وبلاگ نام و ننگ من رو به باد می ده يا نه؟!

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

برای ماشین دست تکون دادم. ایستاد. دو نوجوون جلو نشسته بودن و یه نوجوون دیگه عقب. سوار شدم و ماشین حرکت کرد. چند دقیقه بعد یه جوون نره غول برای ماشین دست تکون داد. پیاده شدم تا نره غول بره پیش نوجوونه بشینه. وقتی اومدم سوار بشم، دیدم اقا همچین برای خودش پت و پهن نشسته. بالاخره هر جوری بود جمع و جور نشستم و ماشین راه افتاد. حالا ماشین هر تکون جزیی که می خورد نره غول فکر می کرد زلزله 7 ریشتری اومده و نمی دونم چه جور بود که رانش زمین هم فقط سمت من متمایلش می کرد. حالا چه رانش عمودی بود چه افقی، یارو می خورد به من. کلهء صبحی اعصابم خورد شده بود، اما دندون روی جگر می ذاشتم و می گفتم: خوب نیست تذکر بدم. چند دقیقه دیگه که بیشتر نمونده. ولی دیدم نه. یارو عینه خیالش نیست و هر چی من جمع و جور تر می شم اون پررو تر میشه. تا اینکه دیدم اینقدر خودم رو جمع و جور کردم که دارم می افتم توی فاصلهء صندلی ماشین و در ماشین. بالاخره گفتم:" اقا لطفا جمع بشینید، اندازهء یه نفر جا اشغال کنید". حالا بلا نسبت اومد خودش رو جمع کنه. باور کنید یه اینچ پاش رو بالا برد و دوباره اورد پایین. که یعنی مثلا جابه جا شده. انگار بهش گفته بودم پات رو یه خورده حرکت بده یه دفعه خدا نکرده خواب نره. تا اینکه رسیدیم فلکه ساعت و همه پیاده شدیم. دلم می خواست به راننده بگم کرایهء من رو از نره غول بگیره. چون یارو جای من نشسته بود که. من فقط تو فاصلهء در و صندلی نشسته بودم. حالا باید کورس دوم رو سوار می شدم. گفتم مستقیم و با یه خانم دیگه سوار شدم. سر پیچ استادیوم تختی، خانمه پیاده شد و من موندم و راننده. راننده گفت:" خانم تا کجا مستقیم میرید؟"

-" دانشگاه علوم پزشکی".

- "اونجا دانشجوئید؟"

- " نه خیر. محل کارمه".

-" شما که باید سرویس داشته باشید!"

- "بله. ولی من تر جیح می دم. خودم بیام"

اصلا حوصلهء این یکی سریش رو دیگه نداشتم. راننده ایینه اش رو تنظیم کرد که بتونه علاوه بر صدا، تصویر هم داشته باشه. من هم سریع قبل از اینکه این فرصت رو بهش بدم، سرم رو کردم تو کیفم که یعنی دارم دنبال چیزی می گردم. که تیر یارو به سنگ بخوره. رسیدیم به پل هواییه رو به روی دانشگاه و گفتم:" پیاده میشم".

-" نه خانم من که میخوام بلوار رو دور بزنم، خودم می برمتون اون طرف بلوار، دم دانشگاه پیادتون می کنم".

من بیچاره گردنم درد گرفته بود اینقدر که سرم رو کرده بودم توی کیف.

- "خانم! ساعت چند کارتون تموم می شه؟ اگر بخواید من همون ساعت میام همینجا دنبالتون". می خواستم خفه اش کنم. گفتم:" نه اقا شوهرم میان دنبالم". البته الکی گفتم، فقط می خواستم که یارو دوزاریش رو، راست کنه. بعد هم پیاده شدم و یه نفس راحت کشیدم. تا ساعت 2.30 همش تر جمه کردم و بردم دبیرخوونه تایپ کنند. ساعت 2.35 دم دانشگاه بودم برای رفتن به خوونه. از دم دانشگاه تا فلکهء ساعت مشکلی نبود. اما از فلکهء ساعت تا کیانپارس، کنار من بیچاره یه معتاد نشسته بود. از اونا که تو چرتن. می خواست مثلا پول در بیاره همینجورکه دستش تو جیب شلوارش بود، متمایل به من، یه وری میموند و خواب می رفت. ولی خوبیش این بود که با اینکه یه وری بود، اما باهام برخورد نمی کرد. اخه اصلا دلم نمی گرفت. چه درد سرتون بدم تا رسیدن به مقصد این همش غش می کرد وهوش می اومد. از ماشین که پیاده شدم. گفتم:" خدایا امروز رو به خیر بگذرونم. یه رفت و امد ساده چقدر با اعصاب ادم ور میره". مضحک تر از این قضایا، مزاحمتهای خانمهاست. یه اشنایی داریم که اقای درشتی هستن. البته نه خیلی درشت هان. متوسط به بالا. می گفتن من هروقت عقب تاکسی می شینم، عینه یه دختر 14 ساله خودم رو جمع می کنم که کسی که قراره کنارم بشینه راحت باشه. یه روز یه خانم اومد کنارم نشست و نصف بدنش رو انداخته بود رو من. من هم جیکم در نمی اومد. وقتی هم پیاده شد تا راننده باقیه پولش رو بده همچین یه نگاهی به من کرد که تمام دل و روده و قلب و کلیه ام رو پیچوند تو هم. بله اینجوریش هم هست!

نویسنده : ترنم | ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

هندونه

چند ساليه كه هواي اهواز طي چند روز اول مهر حسابي شرجي ميشه يه 7-8 روز بايد از اغاز مهر بگذره كه هوا بشكنه و بتونيم دل انگيزيه فصل پاييز روحس كنيم.چند روز پيش يه شرجيه حسابي بود. بعد از ظهر اون روز، علي خسته و كلافه از گرما، رسيد خونه. من هم از قبل يه هندونهء سرخ رو كه حسابي هم شيرين بود از وسط قاچ كرده بودم و گذاشته بودم تو يخچال كه براي عصر خنك بشه.علي كه رسيد، لباس عوض كرد و دست و روش رو شست و نشست جلوي تلويزيون، منتظر هندونه.نيمهء هندونه رو به قطعات كوچيكتر تقسيم كردم و اوردم گذاشتم جلوش كه سه تايي دور هم بخوريم.چشمتون روز بد نبينه اينقدر بدمزه بود كه ادم حالش به هم مي خورد.متوجه شديم كه هندونه حسابي نمك سود شده! يعني چي؟ يعني اينكه يه نفر يه نمك پاش نمك رو، كامل روش خالي كرده بود.من و علي صورتهامون رو برگردونديم سمت وروجك.سرش رو انداخته بود پايين و سعي مي كرد قيافهء مظلومانه اي داشته باشه كه ما دلمون به حالش بسوزه.گفتم:" چرا اينكار رو كردي مامان؟"يه خورده لب و لوچش رو كج و كوله كرد و گفت:"خوب روي دونه هاي انار هم نمك مي ريزيم كه شيرين بشه.مي خواستم ببينم نمك روش بپاشم شيرين تر مي شه يا نه؟"!!!!!!من و علي نمي دونستيم بخنديم يا قيافه هامون همونجور جدي بمونه.گفتم:" اخه مامان اين كه خودش شيرين بود."گفت:" عرض كنم خدمتتون كه( به جمله توجه داريد)فقط مي خواستم يه ازمايش انجام بدم".حالا ديگه من و علي به زور جلوي خنديدنمون رو گرفته بوديم.خوبيش اين بود كه نيمهء دوم هندونه هنوز توي يخچال منتظرمون بود.به هر حال اون روز، هم ما هندونه خورديم هم وروجكمون ازمايشش رو روي ما انجام داده بود. تازگيها دولت شماره تماس ۱۲۳رو راه انداخته براي گزارشات در مورد كودك ازاري.نمي دونم ولي ازاري رو كجا بايد گزارش داد.شما مي دونيد؟

نویسنده : ترنم | ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

براي وروجكم

امروز اولين روز مدارس بود . اي هميشه عاشق اول مهر بودم. اما اينبار اول مهر برام يه رنگ و بوي ديگه اي داشت، چون وروجك مي خواست بره امادگي. اون وقتها كه تازه دنيا اومده بود، خيلي ارزو داشتم زودتر بزرگ بشه و بره كلاس اول تا براش كيف و مداد و دفترچه و مداد رنگي و... بخرم. حالا يكسال زودتر به اين ارزوم رسيدم چون از 5 سالگي امادگي رفتن اجبار شده اينه كه تمام اين وسائل رو براش خريدم. ديشب ازذوق امروز صبح، نه من نه علي نه وروجك نمي تونستيم بخوابيم. حالا خوبه از سه ماهگي تا سه سالگي(زمان دانشجوييه من) مهد بوده. و گرنه من از ذوقم تا صبح نمي خوابيدم. اما مي دونيد، امادگي و دبستان فرق داره. همچين اين حس رو ادم داره كه وروجكش داره مرد مي شه. چهار سالش كه بود يه روز ظهر كه داشتيم ناهار مي خورديم، با كمر راست روي صندلي نشسته بود و در حاليكه غذا مي خورد داشت براي باباش به طور جدي ماجرايي رو تعريف مي كرد. نه علي و نه وروجك متوجه نگاه من نبودن. اما من كلي كيف ميكردم، با خودم مي گفتم كي بشه بزرگ بشه كه دو تا مرد روي ميز دو طرفم نشسته باشن. نمي دونم شايد احساسم رو درك نكنيد ولي من براي بزرگ شدن وروجك خيلي عجله دارم .از تجسم بزرگ شدنش حس خيلي خوبي پيدا مي كنم. خلاصه صبح كلهء سحر بيدار شديم، صبحانه خورديم، مسواك زديم و لباس پوشيديم و سه تايي راه افتاديم سمت مهد. انگار اول مهر هرسه تامون بود. تو راه من و وروجك كلي اواز خونديم( وروجك طبع شعر داره و هميشه از خودش شعر و قافيه رديف مي كنه و منو متعجب تر و مشتاق تر مي كنه). علي ما رو با ماشين رسوند و خداحافظي كرد و ما تا ساعت 11 تو مهد بوديم. چون جشن براشون گرفته بودن . وروجك سر از پا نمي شناخت و كلي خوشحال بود و با خوشحاليه اون، من هم خوشحال. براي ثبت نامش هم كه رفته بودم، مدير ازش تست هوش گرفت و همچين وروجك مي پيچوندش و با ارامش و فراست به سوالهاي مديرجواب ميداد كه مدير با چشمهاي گشاد شده همش ميگفت:" ماشاء الله، خانم اسپند دود بديد براش، بزنم به تخته خيلي باهوشه." اينه كه خيالم ازش راحته كه هم تو مهد كم نمياره و هم چون كم رو نيست مي دونم از پس خودش بر مياد.

اين مطلب رو براي تو مي نويسم. تو كه شيرين ترين نعمت زندگيم هستي. شايد وقتي كه بزرگ شدي يه روز اين وبلاگ رو نشونت بدم و اين پست رو هر دو با هم بخونيم. نمي دونم توي اون روز چند ساله هستي و موقع خوندن اين مطلب چه حال و هوايي داري. فقط مي خوام بدوني كه اگه علي تمام دنياي منه، تو هم، نيمهء بيشتر زندگيم هستي. مي خوام بدوني كه با هر لبخندت تمام شاديهاي دنيا توي قلبم مي ريزه و با هر اخم و بغضت قلبم به درد مياد. وقتي كه خوابي، وقتي چشمهات بسته است و دو رديف مژه هات روي هم قرار مي گيرن. اينقدر معصومي و زيبا كه خيلي وقتها با با، با ديدن اون همه معصوميت و زيباييت، اشك توي چشمهاش جمع شده. هميشه هر وقت خواب بودي و خونه از اون همه شيطنتت اروم گرفته، هم من هم علي،دستخوش احساساتي شديم. پدرت هميشه وظايفي رو كه در قبال تو داره رو برام مي گه. اينكه دوست داره براي رسيدن به تمام ارزوهاي فرداهات، كمكت كنه و هميشه از من مي خواد كه صبور باشم و شيطنتهات رو تحمل كنم و دوستت داشته باشم. هميشه اينجور مواقع بغض علي رو حس مي كنم. دوست دارم بدوني كه هميشه ميوهء دل ما بودي و خواهي بود. خدا طعم تمام نعمتهاش رو با تو به ما چشوند. كاش بتونيم قدردان نعمتش باشيم.

نویسنده : ترنم | ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت