صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

خوب با جام جهانی هم خداحافظی کردیم...

بنده خدا میرزا پور از جون مایه گذاشت.

رونالدو حرکات عجیبی داشت. فکر کنم تیک داشت. دندونها رو به نمایش می ذاشت و بالا رو نگاه می کرد گاهی آدم فکر می کرد داره تو آسمون دنبال کفترهاش می گرده. .وقتی هم که گل رو زد من که از دیدن حالت فریاد زدنش در حالیکه نشسته بود وحشت کردم.

فیگویه بنده خدا رو تا خورد تو بازی زدیم.

اس ام اسی که فرزاد بعد از بازی برام فرستاد:رده بنديه جديد فيفا:۱. پرتقال ۲. مکزيک ۳. آنگولا ۴. منگولا

برانکو به این خاطر که در بازی قبلی به تعویض نکردنش ایراد گرفته بودن تند تند چند تا تعویض هول هولکی انجام داد که فایده ای برای تغییر نتیجهء بازی نداشت.

طاقت دیدن آخر بازی رو نداشتم و بعد از گل دوم رفتم تو اتاق امیر حسین و با هم ماشین بازی کردیم ولی خیلی ناراحت بودم انگاریکه تازه یه دل سیر گریه کرده باشم، یا اینکه نه نیاز به یه دل سیر گریه کردن داشتم تا سبک بشم. تا دو ساعت هم عینه برج زهر مار بودم.

بعد از بازی، شبکهء دو، یه بحث کارشناسی با ناصر حجازی داشت. مجریه برنامه کتش  یه جور مسخره ای بود.انگار ژاکت پوشیده بود. بعد هم گزارش مردمی رو نشون دادن . برای یکیشون خیلی دلم سوخت. دست فروشی که یه کیسهء بزرگ بوق برای فروش داشت که چون باخته بودیم حتی یه دونش رو نتونسته بود بفروشه. چون کسی برای شادی کردن به بوقهاش نیازی نداشت. یاد حکایت تجارت بوق حموم افتاده بودم.

بعد از بازی همش غصهء بازی مکزیک رو می خوردم که امتیازش رو مفت از دست داده بودیم. ولی علی حرف درستی می زد. حق ما نبود که بریم بالا چون حریفهامون خیلی بهتر از ما بازی می کردن. ولی خوب دلم می سوخت که حداقل مثل ساحل عاج با سر افرازی اوت نشدیم.

ولی یه چیزی هست تو جام جهانی که برام مهمه. من همیشه جام جهانی رو یه مبدا برا خودم قرار می دم و وقتی جام جهانی بعدی شد از خودم می پرسم: چهار سال پیش کجا بودم چی کار می کردم و چی داشتم؟و چها رسال آینده کجام؟ از دوران راهنمایی همین کار رو کردم. امتحان کنید روش جالبیه. خیلی حس خوبی به آدم دست میده وقتیکه پشت سرش رو نیگا می کنه و می بینه تو چهار سال چه اتفاقات خوبی براش پیش اومده و چه موفققیتهایی براش رقم خورده. خدا رو شکر از این چهار سال گذشته هم راضی بودم. ولی باورم نمی شه تو جام جهانی بعدی - امیر حسین که الان آمادگی می ره - در شرف ورود به کلاس چهارم باشه. فکرش رو بکنید. مردی می شه واسه خودش . مسلما کلی علق ملی خواهد داشت و این هوااااااااااااااا تعصب تیم ملی...

 

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

يه مصاحبه

تنها مجله ای که من خیلی بهش علاقه دارم مجلهء "زنان" هست. به خصوص قسمت گزارشش رو خیلی دوست دارم. امروز دلم می خواد یکی از مصاحبه های رو که در این مجله خوندم رو به طور خلاصه براتون بنویسم. مصاحبه با زنی که اولین دانشجویه نابینای ایران بوده و مدت سی ساله که در انگلیس زندگی می کنه(دیگه یه پا بچهء ناف لندن شده!!). زن داستان زندگیش رو اینجور توضیح میده که:

در روستایی نزدیک همدان زندگی می کردم. وقتی سه ساله بودم آبله گرفتم و چون مادرم داروی اشتباهی تو چشمم ریخت، برای همیشه نابینا شدم. هر وقت با مادرم جایی می رفتم و موضوع بحث، من می شدم، مادرم می گفت:" کاش مرده بودم اما یه دختر کور نداشتم!!" برای مادرم دلیل زندگی کردن یه دختر شوهر کردنش بود که چون من نابینا بودم اون خیلی خودش رو بدبخت می دونست. ولی خودم هیچ وقت نابینایی رو یه نقص نمی دونستم. این دیگران بودن که برام تبدیل به مشکلش می کردن. یه بار وقتی 5 ساله بودم یه پسر تقریبا هفت ساله به من گفت:" تو کوری." گفتم :"نه" گفت:" چرا تو کوری." گفتم :" نه نیستم." گفت:" اگه راست می گی سکه ای که تو دستت هست رو بنداز رو زمین و دوباره از همونجا برش دار." من هم انداختم و دقیقا از همون جا برش داشتم و پسر راهش رو گرفت و رفت. غیر از خودم یه خواهر و دو برادر دیگه هم داشتم و در خانوادهء خیلی فقری زندگی می کردیم. برادرم هم خیلی آزارم میداد و خلاصه زندگی زندگی سختی داشتیم. تا اینکه وقتی 12 سالم شد فهمیدم خونواده توان نگهداری از من رو نداره و می خوان به پرورشگاه بفرستنم!! از این موضوع خیلی ناراحت بودم چون می دونستم اگه به پرورشگاه برم تمام زندگیم تباه خواهد شد. خونواده ام این رو مستقیم به من نگفتن اما من فهمیده بودم و دنبال راه چاره ای می گشتم. همسایه ای داشتیم که زن بسیار مهربانی بود و من هرگز فراموشش نمی کنم . گاهی به خونشون می رفتم و باهم رادیو گوش میدادیم. اون زمانها برنامه ای از رادیو پخش می شد به نام "خانواده" که هر کس مشکلی داشت با برنامه در میون می گذاشت. من هم یک روز تصمیم گرفتم که مشکلم رو در نامه ای بنویسم و براشون بفرستم. یکی دو هفته ای فکر کردم که نامه رو چه طور بنویسم که وقتی خونواده ام فهمیدن ناراحت نشن. بعد که در مورد چگونگی نگارش نامه مطمئن شدم به خانم همسایه گفتم تا برام بنویسدش و فرستادیمش برای رادیو. یکی دو هفته بعد، یه آقای خیلی مهربون از رادیو تماس گرفت و گفت مشکلت رو با وزیر در میون گذاشتیم و گفتن بفرستیمت مدرسهء "موسیونرها" در اصفهان. از این موضوع خیلی خوشحال شدم و راهی اصفهان شدم. وقتی به مدرسه رسیدم اتاق من رو به یه نفر دیگه داده بودن و گفتن:" وقتی فرماندار تماس گرفته و این اتاق رو برای کسی سفارش کرده چه جوری برای یه دختر کور نگهش داریم!!" خلاصه با هر مکافاتی بود درسم رو در اون مدرسه شروع کردم و به شدت درس می خوندم هیچگاه هم مثل دانش آموزهای دیگه تعطیلات خونه نرفتم و تا 19 سالگی که در مدرسهء موسیونرها بودم گاها با نامه با خونوادم در ارتباط بودم و طی تعطیلات فقط درس می خوندم. مدرسهء "موسیونرها" صرفا برای مسیحی کردن دانش آموزان تاسیس شده بود و خیلی از دانش آموزها مسیحی شده بودن. اما از اونجا که من دوست نداشتم به جبر کاری رو انجام بدم، مسیحی نشدم و این بود که باوجودیکه شاگرد ممتاز مدرسه بودم مسئولین مدرسه دل خوشی از من نداشتن و بهم کم توجهی می شد. تا اینکه بالاخره دیپلم گرفتم و می خواستم وارد دانشگاه بشم ولی مسئولین مدرسه می گفتن که تو بهتر حصیر بافی یاد بگیری تا بری دانشگاه، چون اینجوری حداقل منبع درآمدی خواهی داشت. اما من پافشاری کردم تا اینکه رییس مدرسه گفت که کاری بهش نداته باشید بذارید کنکور شرکت کنه و من هم در رشتهء روانشناسی پذیرفته شدم و طی تحصیل پولهام رو جمع میکردم تا چشمهام رو مداوا کنم. چون توی مدرسهء موسیونرها هم درس خوندم بودم به زبان انگلیسی کاملا مسلط شده بودم ووقتی درسم تموم شد، برای درمان چشمهام به انگلیس رفتم و چند بار عمل جراحی روی چشمهام صورت گرفت. حتی پیوند قرنیه ولی فایده ای نداشت. در انگلستان توی یه بیمارستان مشغول کار شدم وسالها سر و کارم با معتادین به مشروبات الکلی و یا بیمارانی بود که بیماریهای حاد روانی داشتن. و بعد هم در مقطع فوق لیسانس قبول شدم . در دانشکده بود که با همسرم آشنا شدم. همسرم مرد بسیار مهربان و حساسیه. وقتیکه اولین بار به رستوران دعوتم کرد. گفت:" روبه روت نمی شینم چون فایده نداره پیشت می شینم که کنارت باشم." خونوادش اصلا با ازدواج ما موافق نبودن و خیلی تحت فشار قرار دادنش ولی به خودم هیچی نگفتن. تا اینکه ازدواج کردیم و مراسم ازدواجمون رو با چندتا از دوستهای مشترکمون به سادگی برگزار کردیم. وقتیکه پسرم دنیا اومد مادر شوهرم اومد خونهء ما و گفت:" اومدم با چشمهای خودم ببینم نوه ام نابینا هست یا نیست!!" اما کم کم رابطه ام با خونوادهء شوهرم صمیمی شد به طوریکه الان مادر شوهرم با من صمیمی تره تا با دخترهاش.والان بعد از سالها باز به ایران برگشتم. قبلا هم اومده بودم و برادرم رو پیدا کرده بودم. بر خلاف اون سالها الان با برادرم رابطهء خیلی خوبی دارم.

- "خواهرتون چی؟"

- "خواهرم وقتی خیلی کوچک بوده بیمار می شه و فوت می کنه. بعدها فهمیدم که مادرم داروی اشتباهی بهش داده بوده. فقط نمی دونم چرا هیچ وقت به پسرهاش داروی اشتباهی نداد!!"

-" مادرتون رو بخشیدید؟"

-" بله"

- " بهش حق میدید"

-" نه. ولی درکش می کنم"

از این خانم در انگلستان دو کتاب چاپ شد. که یکی از اونها داستان زندگی خودش بود و دیگری داستان زندگیه مادرش. کتابها در انگلستان خیلی فروش کرد. بعد "بی بی سی" ماجرای زندگی این زن رو به تصویر کشید و از این فیلم استقبال شد.اسمش گوهره و الان 58 ساله هست و تجسم ضرب المثل "خواستن توانستن است"... کاش فاميلش يادم بود و براتون می نوشتم

 

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

 

شب بود و می خواستیم بخوابیم. من کنار وروجک دراز کشیده بودم تا بخوابه. یه دفعه دیدم به طور ناگهانی زد زیر گریه. اون هم چه گریه ای! ازون گریه ها که صورتش زود از اشک خیس می شه.

- "برای چی داری گریه می کنی پسرم؟!"

- "برای چیزی که نمی تونم به تو بگم." دستم رو گذاشتم رو صورتش.. خیسه خیس بود.

- خوب تو بگو چی شده؟!

- " آخه یه فکرایی تو سرمه که نمی شه بگم.."

-" چرا نتونی بگی؟ بگو گلم.."

- داشتم فکر می کردم که اگه تو بمیری اون وقت من دیگه نمی تونم ببینمت" به هق هق افتاده بود. و من خنده ام گرفته بود.

-" آخه مامان من که پیر نشدم که بمیرم"

-" خوب پیر نشده باشی...شاید یه نفر تو خیابون با تفنگ دوربین دار بهت شلیک کنه و تو بمیری!!!!"( ظاهرا متوجه شده قصد دارم به زودی رییس جمهور بشم و یه دولت، به جای دولت خدمتگزار تاسیس کنم.)

-" مامان آخه مگه اینجا آمریکاست؟! اینجا ایرانه و کسی به سمت مردم تیر اندازی نمی کنه" دیگه بهش نگفتم مامان مگه اینجا کرمان و زاهدانه که با تفنگ آدم بکشن؟ اینجا بمب می ذارن پسرم.

-"آخه اگه کسی از آمریکا تفنگ باهاش اورده باشه چی؟"

- "نه پسرم هر کس قبل از اینکه از یه کشوری وارد کشور دیگه ای بشه باید تمام وسایلش بررسی بشه. مثل وقتایکه می خوایم سوار هواپیما بشیم" کلی هم خزعبلات در مورد گمرک براش گفتم. دیگه آروم شده بود و به دقت گوش میداد..

-" ولی آخه شاید یه کسی یه تفنگی از کارخونه های تفنگ ایران بدزده اون وقت بیاد تو رو بکشه"

-" پسرم این کارخونه ها خیلی ازشون مراقبت می شه سیم خاردار، نگهبان،آژیر خطر ،دوربین مدار بسته" چشهاش گشاد شده بود و با دقت گوش می کرد کلی براش هیجان انگیز بود.

-" تازه مگه مردم آزار دارن بیان منو بکشن. من همه رو دوست دارم،همه هم منو دوست دارن" یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:" یعنی چی که همه دوستت دارن؟؟!.. این آدمها که تو خیابونن چرا باید تو رو دوست داشته باشن؟"

- " نه پسرم منظورم اینه که، من که کسی رو اذیت نکردم که بخواد منو بکشه"

-"خوب اومدیم اون آقاهه دزد بود، می خواست پولهات رو بدزده"

-" خوب پسرگلم، وقتیکه می بینم تفنگ داره من هم زود پولهام رو میدم که نکشدم. تازه دزدها که با تفنگ نمی رن دزدی اونا فقط پول می خوان، دزدن. آدم کش که نیستن."

-" خوب باشه. ولی اگه یه پسر خاله داشتی که از تو خوشش نمی اومد و تو رو کشت چی"( حالا چون خودش به پسر خاله اش که بعد از دنیا اومدنش تک نوه بودن وروجک رو ازش گرفت حسادت می کنه مثالی که برای فامیل آدمکش می زنه پسر خاله است)

- " اولا اینکه پسر خاله ء من اینکار رو نمی کنه. دوما اینکه وقتیکه یه آدم، آدم دیگه ای رو می کشه پلیسها دستگیرش می کنن و قاتله رو می کشن"

- "خوب چه فایده ای داره تو که دیگه مردی" باز بغض میکنه.

- "من که گفتم پسر خاله ء من اینکار رو نمی کنه تازه همهء فامیلهای دیگه ای هم که داریم آدمهای خوب و مهربونین"

دیگه آروم گرفته بود بوسش کردم که بخوابه. یه چند دقیقه ای ساکت بود و فکر می کرد. من هم گفتم حتما داره خواب میره که باز زد زیر گریه..

-          " ددد دیگه چی شده؟"    

-          " می ترسم یه دفعه سکته ء قلبی کنی و بمیری. اون وقت تو توی قبر باشی دیگه من چه طوری صورت نازت رو ببینم!!!!!"

-          " آخه پسرم من که پیر نیستم که سکته کنم. تازه سیگار هم که نمی کشم. وقی سالمم چرا باید سکته کنم؟!"

-          " خوب شاید یه نفر با ماسک وحشتناک تو رو بترسونه و تو هم سکته کنی"

-          " امیر حسین!"

-          "بله مامان؟"

-          " می خوای بخوابی یا نه"

-          " نه!"

-          " ببین من برات قصهء کروچ کروچ رو می گم که راحت بخوابی"

با خوشحالی قبول می کنه و بعد از یه قصهء خنده دار و کلی خندیدن به راحتی می خوابه. وقتیکه مطمئن می شم خواب رفته، باز می بوسمش کنار چشمش هنوز خیسه ولی اینبار اشک خنده هاشه.....  

 

نویسنده : ترنم | ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

طعم خوشبختی

خوشبختی رو چی می دونید؟ چقدر بهش دست پیدا کردید؟ چه موقعهایی این حس درتون به وجود میاد که خوشبختید؟

هر کدوم از شما بنا بر روحیات، آمال، دیدگاه و جنسیتش ممکنه یه تعریف خاص برای خوشبختی داشته باشه .اون چیزهایی که برای من خوشبختی محسوب می شن، ممکنه به نظر خیلیها پیش و پا افتاده و معمولی به نظر برسه! یا امور معمول زندگی محسوب بشه، در حالیکه برای من اینجوری نیست... مثلا گاهی دارم تو آشپزخونه ظرف می شورم و حس میکنم وروجک پشت دیوار  آشپزخونه قایم شده. می فهمم که می خواد غافلگیرم کنه. هر از گاهی اون کلهء گنده اش و اون چشمهاش از پشت اپن معلوم می شه که داره منو دید می زنه، بعد یهوی می پره تو آشپزخونه و میگه دستها بالا و من نشون میدم که هل شدم و ظرفها از دستم افتاده تو ظرفشویی. ضعف می کنه از خنده و ولو می شه رو زمین. یه اسلحهء بزرگ تو دستشه و چهار تا روکش پلاستیکی چرخ جیپش، مثل النگو به دوتا دستهاش -حس آرنولدی و اینا- و یه کلاهه مسخره هم رو سر و صورتش . بعد میای بغلش می کنی و اون هنوز غش و ریسه میره و از شدت خنده بدن کوچیکش تو بغلت جمع میشه. یا اینکه داره کارتون می بینه و یواشکی یه ظرف بستنی بذاری جلوش. اول یه نیگا به ظرف می کنه بعد یه نیگا به تو. عاشق اون برق چشمهاشم وقتیکه غافلگیر میشه. یا وقتهاییکه دور میزیم و داریم غذا می خوریم، اینکه علی با ولع بخوره و اینکه طبق معمول گوشتها رو بریزه تو ظرف من و اینکه وقتی غذا تموم شد با بدجنسی بگه:" خوب این دفعه بدک نبود داری پیشرفت می کنی!" اینکه من و وروجک بپریم تو سر و کولش و اون هم فرار کنه در حین تعقیب و گریز یکی از اسلحه های وروجک رو پیدا کنه و شروع کنه به شلیک و این دفعه من و وروجک فرار کنیم و اون تعقیبمون کنه... اینکه وروجک یه دستش رو بندازه گردن من و یه دستش رو گردن علی و بگه :" خیلی دوستتون دارم" و بعد در حالیکه داره گردنهامون رو با دستهای کوچیکش فشار میده دهنش رو بکنه تو گوش منو بگه:" ولی تو رو یه خورده بیشتر از بابا" و علی بشنوه و باز یه قشقرق ساختگی به وجود بیاد و تعقیب گریز از سر گرفته بشه. برای من اینها معنای خوشبختیه! البته بعلاوهء رفتن به سفرهای خوب.

بهش فکر کنید. ببینید چی برای شما تجسم معنای خوشبختیه. دوست دارم بدونم هر کدوم از دوستهام چی خوشحالشون می کنه!

لمس خوشبختی در دورهء نوجوننیم از اینها هم ساده تر بود! زیر زمین خونه رو با فرش دستباف جهیزیهء مامان فرش کرده بودم و کمدم رو برده بودم زیر زمین. یه تخت چوبیه قدیمی هم داشتیم که شد تختخواب من. اینکه پاییز باشه و هوا نیمه ابری باشه و من روی تختم دراز کشیده باشم و از پنجرهء زیر زمین که تو حیاط باز می شد بتونم اون آسمون نیمه ابری رو ببینم واقعاااااااااااااااا برام لذت بخش بود. اینجور مواقع حتما یه نوار هم می ذاشتم تو ضبط. حالا یا نوار "شور عشق" افتخاری یا "بیداد" شجریان یا "در گلستانهء" ناظری یا....اون آرامش و اون احساس خوب رو هیچ وقت دوباره نمی تونم بچشم. گاهی اون صحنه ها رو باز سازی می کنم اما نه، اصلش چیز دیگه ای بود... یه چیز دیگه هم بود که خیلی برام خاطره انگیزه. اون هم خوندن من و خواهرم با هم بود. می رفتیم تو پذیرایی و درهاش رو می بستیم و چراغهاش رو خاموش می کردیم. فقط چراغ حیاط که پشت پنجرهء پذیرایی بود روشن می موند و باعث می شد سایهء پردهء تور پذیرایی و گل نیلوفر بیافته روی دیوار مقابل. بعد من و خواهرم درحالیکه دست در دست هم داشتیم شروع می کردیم به خوندن. و معمولا هم از "بنان" می خوندیم. گاهی هم از "مرضیه". یه دوساعتی با هم می خوندیم و واقعا لذت بخش بود برامون. گاهی که مامان کار داشت و ما به جای اینکه کمکش کنیم می اومدیم تو پذیرایی و می زدیم زیر آواز، مامان با عصبانیت در پذیرایی رو باز می کرد و سرش رو می کرد تو :" باز شما دوتا واله و شیدا شدین" ترانمون تو گلومون می ماسید. بعد که مامان می رفت، میزدیم زیر خنده. بعد هم می رفتیم دنبالش تو آشپزخونه، برای چیدن سفرهء شام. خنده هامون رو هم قورت میدادیم که عصبانی تر نشه... یا تو ماه رمضونها که سحر بیدار می شدیم. مامان از نصفه شب تو آشپزخونه پخت و پز می کرد بعد ما ها رو 20 دقیقه مونده به اذون صدا می کرد. بابا هم می رفت بالا، داداشم رو صدا می کرد. بیدار می شدیم و می نشستیم رو سفرهء حاضر و آماده. همه با چشمهای پف کرده و خواب آلود ولی توسر و کول هم می زدیم و می خندیدیم .. تا آخرین لحظهء قبل از اذون آب می خوردیم که ذخیرمون بیشتر باشه و اذون رو که می گفتن نماز و بعد می پریدیم تو رختخواب. طفلک مامان سفره رو جمع می کرد و ظرفها رو می شست،بابا هم پتو رو می کشید رو من و خواهرم. اگه احیانا خودمون پتو رو می کشیدیم رومون بهمون نمی چسبید بابا که می اومد قر و قاطیش می کردیم می گفتیم:" بابا خودت بنداز رومون". دمدمای افطارهم که می شد، بابا همیشه آب هویج می گرفت و قاطیش گلاب و احیانا شکر می کرد و میذاشت رو سفرهء افطاری و با اولین الله اکبر اذون روزه اش رو باز می کرد، چون دیگه نمی تونست تحمل کنه... ولی الان من و علی رو سفرهء سحری و افطار تنهاییم. هر چند باز هم حال و هوای خودش رو داره ولی دوران نوجوونی دوران خوبی بود که دیگه بر نمی گرده.

ازون بچه تر که بودم، تو سن دبستان، یه چیزهای دیگه ای برام مزهء کودکی بود. چون جنگ بود و بابا ارتشی بود و معمولا منطقهء جنگی، اغلب اوقات من و مامان و داداش و خواهرم تو خونه تنها بودیم. اگه خاطرتون باشه اون وقتها هم تلویزیون برنامه ء زیادی برای پخش شدن نداشت. معمول همسایه ها هم رفته بودن شهرهای دیگه و گاهی تو شهر پرنده هم پر نمی زد. برای اینکه حوصلمون سر نره مامان با من و داداشم، اسم و فامیل بازی می کرد یا منچ و مار پله. ساعت ده شب هم که می شد رادیو رو روشن می کردیم و منتظر قصهء شب رادیو می شدیم. موقع بمبارون هم که می شد. وقتاییکه حسابی شهر موشک بارون می شد مجبور بودیم یه چند ماهی تو یکی از شهرکهای اطراف زندگی کنیم. برای من خوشایندترین لحظه موقعی بود که بایست خونمون رو ترک می کردیم چون می دونستم میریم دنبال خاله و بچه هاش و با خودمون می بردیمشون شهرک و خلاصه هر چی خاله و بچهء خاله و بچهء عمو بود اونجا جمع می شدیم و با هم مدرسه می رفتیم و بازی می کردیم و گنج قایم میکردیم و روزگاری داشتیم برای خودمون. بهترین دوران زندگی من همون دوران ابتداییمه. مزه اش با مزهء بقیه زندگیم یه تفاوت اساسی داشت: مزهء بی غمی و شادیهای عمیق...

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت