صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   
قفسم جنسش از طلاست، نگهبانش هم عاشق
امروز بعد از مدتها اومدم كه بنويسم. مي دونم كه خيلي تاخير دارم ولي بذاريد به حساب مشغلهء زياد كاريم. از شما چه پنهون هرچي مرخصي
داشتم همه رو تو سفرهام تموم كردم چه با مسافرتهام به شهرهاي ديگه چه با رفتن هام به دزفول. وگرنه برنامه ريخته بودم كه شهريور بيام تهران و از بچه هايي كه تهران يا شهرستان هستن و دوست دارن بيان بخوام تو يه ساعت خاص يه جاي مشخص جمع بشيم قرار هم بود كه هفته اول شهريور بيام . علي يه هفته تهران دوره داشت و بهترين موقعيت بود ولي خوب متاسفانه متوجه شدم كه كفگيرم ته ديگ مرخصيهام خورده و بايد آرزو به دل بمونم تا يه فرصت ديگه...
خواهرم مي گه :چرا گند زدي به وبلاگت همه اش شخصي نويسي و سفرنامه. اون وقتها كه اجتماعي مي نوشتي بهتر بود.
ميدونم راست مي گه ولي حيفم ميومد ننويسم براتون. مثلا الان خيلي دلم مي خواد در مورد نيشابور رفتنم براتون بنويسم . به خصوص در مورد خيام و مقبره اش و پيش بيني كه خود خيام در مورد قبرش داشته و در كتاب چهار مقاله اومده و پيش بيني درست از آب در مياد ولي با ساختن آرامگاه زيباش ديگه تفاوت از زمين مي شه تا آسمون.... ولي خوب ديگه تنها كسي كه از سفرنامه ها خوب استقبال مي كنه شري جونه كه احتمالا يا به اندازه خودم از مسافرت رفتن خوشش مياد يا اينكه خيلي دلش براي ايران تنگ شده. در هر صورت از نوشتن در مورد خراسان مي گذرم ولي نه به اين خاطر كه مي خوام از خير شخصي نويسي بگذرم..نه..اتفاقا اينبار مي خوام خيلي شخصي تر بنويسم. كاري كه هرگز نمي خواستم در هرچه باد باد انجام بدم ولي خوب... روحيات آدمها تو شرايط مختلف فرق مي كنه....اومدم در مورد زندگيم بنويسم:
- نفيسه...؟!
ـ بله؟
- داري تلويزيون نگاه مي كني؟
- اهوم..
- آهان باز سه شنبه شد و اين سريال پرستاران... اخ كه چقدر بدم مياد ازش. اخبار 10.30 شده هان..
- ميدونم. ولي خوب اخبار رو كه ديدي امروز...
- پاشم برم .هيچ وقت به من اهميت ندادي...
- يعني چه؟ هفته اي يكبار يه سريال 35 دقيقه اي ببينم نسبت به تو بي اهميت بودم؟؟!!
- هميشه يه جوابي تو آستين داري.( بعد در حاليكه سعي مي كنه قيافهء دمغي داشته باشه مي ره تو اتاق خواب)
در اينصورت يا من عصباني مي شم و تلويزيون رو خاموش مي كنم. يا اهميت نمي دم و سريالم رو نگاه مي كنم ياميرم سر به سرش ميذارم و لوسش مي كنم... گاهي اوقات هم خودش براي اينكه نشون بده به خواسته هاي من اهميت ميده ، دندون رو جگر ميذاره و مي شينه سريال رو نگاه مي كنه...
- نفيسه..؟!
-بله؟
- داري كتاب مي خوني؟
- آ‹ه...
- چه كتابي هست؟
- مصاحبه با آقاي قاضي
- ولش كن بيا شعر شهر سنگستان رو برام بخون
- آخه..
- باشه نمي خواد دو دقيقه گفتم با هم باشيم
داريم ميريم براي خريد ميوه و تره بار. من توماشين نشستم تا علي برگرده. در اين فرصت كتاب مجموعه مقالات نجف دريابندري رو از تو داشبورد در ميارم و با ولع شروع مي كنم به خوندن..صداي بسته شدن در كاپوت عقب مياد.
- باز كتاب گرفتي دستت؟!
-  خوب گفتم تا نيستي حوصله ام سر نره
-  دوست دارم وقتي هم نيستم منتظر برگشتنم باشي. نه كه باز كتابت رو بخوني..
- حالا قيافه من اينجوري!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همينقدر كش اومده . بعد عصباني مي شم. شروع مي كنم به غر زدن. به قيافه عصبانيش نگاه مي كنم و خنده ام مي گيره. دلم مي خواد سرم رو بزنم تو شيشه ماشين..ولي يه جورايي هم خوشم اومده. آخه از اينكه به هر چي كه علاقه نشون ميدم حسادت مي كنه خوشم مياد. ولي قفسي حس مي كنم به بزرگي زندگيم. سخته تو زندگي كه مردش هيچ چيز شخصي نداره و همه چيزش دو نفره است و هميشه تو هرچيزي اول مصالح تو و خوشحالي تو مد نظرشه بخواي جدا از زندگي مشتركت يه زندگي فردي هم داشته باشي. اينكه يه ساعت از روز مختص به خود آدم باشه براي كتاب‏، جدول ، نت، فكر ،فيلم، شعر يا هر چيز شخصي ديگه . چون مطمئنا همسرت فكر مي كنه اينقدر كه برات مايه مي ذاره بهش توجه نمي كني. در حاليكه من گاهي.. فقط گاهي، شايد به اندازه 5 ساعت در هفته يه وقت اختصاصي مي خوام . يه وقتي كه مخصوص به علايق خودم باشه.ولي خوب... عادت كردم فاكتور بگيرم. سريال د و سه هفته اي يكي. مگر اينكه با هم فيلم و سريال ببينيم. كتاب قرني يكي. جدول سودوكو وقتاي بيكاري تو دانشكده- البته تا زماني كه اينترنت وصل نشده-. وب گردي مخصوص اوقات بي كاريه دانشكده و گاهي 5 شنبه ها صبح. تنها كارهايي كه دوست داره به تنهايي انجام بدم همين نوشتنهامه...بدون اينكه بخوندشون. دوست داره بنويسم. دوست داره شعر بخونم و اگر براش بخونم خوشحالتره. دوست داره دوست و رفيق هم داشته باشم و باهاشون رفت و آمد كنم( كه البته دريغ از حتي يه دوست- همه رفتن اين شهر و اون شهر -) ولي واي اگه بفهه وبلاگ دارم فكر كنم فوق فوقش يك ماه تحمل كنه. بعد مثلا سر اينكه شصت چپ پاي خانم همسايه رفته تو چشش بگه مقصر تويي.. چون فكرت تو وبلاگته...
نویسنده : ترنم | ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت