صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

  وقتی خوبیه روزی ضايع می شود..

وقتی خوبیه روزی ضايع می شود...

معمولا همه چی خوبه! ولی بعضی وقتها دیگه خیلی خوب می شه! مثلا صبح خنکی که آدم می خواد بره سر کار ...بی دلیل لبخند داری و انگار زیر پات به جای زمین سفت یه چمن نرمه و اگه تو تاکسی بشینی و راننده یه موسیقی خوب بذاره که دیگه نور علی نور میشه... با چه آرامشی به درختای کنارخیابون نگاه می کنی تا برسی سر کار...

ولی امروز، تو تاکسی نشسته بودم و از اونجا که تموم مسافرها مرد بودن ترجیحا صورتم به سمت راست بود و خیابون رو نگاه می کردم... از قضای روزگار یه جیپ ارتشی از اونها که نه سقف دارن نه در و بدنشون هم لکه لکهء سبز داره از کنار ماشین ما گذشت. راننده، سرباز بود و بغل دستیش یه درجه دار... راننده دقیقا سرش رو 90 درجه چرخوند و زل زد به من و گرووووم زد تو ماشین جلوییش.. سرنشینهای تاکسی که متوجه بودن این تصادف ثمرهء چشم چرونیه، یه دفعه زدن زیر خنده :

-"خاک تو سرت..."

-"چقدر گیجه..."

بغل دستی من هم یه خورده سرش رو طرف من چرخوند و گفت:" حواسش جای دیگه بود!"

من و می گید داشتم از خجالت می مردم.... دوست داشتم آب شم برم تو زمین..!!

خیلی ضایعات بیییید...

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   

سلام امروز یک شنبه است و اگه بخوام باز دختر منظمی باشم روز آپ کردنه...این پست دیروز رو اینجا گذاشتم تا امروز که یکشنبه است در موردش کمی بنویسم( تا صدای آقا اشکان در نیومده که چه آپ بی دردسری نه فکر می خواد نه تایپ کردن...)

چند سال پیش تو یکی از شهرهای کوچیک خوزستان فیلم استخر زنانه لو رفته بود. یه دوربین به طور مخفیانه فیلم گرفته بود و بعد عواملش فیلم رو تو بازار فروخته بودند...حالا فکرش رو بکنید تو یه شهر کوچیک که همه هم دیگر رو می شناسن، اون زن یا دختر بیچاره که بی خبر از همه جا رفته بوده استخر چه خاکی باید تو سرش بکنه! تا اونجا که یادم میاد یکیشون خودکشی کرده بود و کار چندتاشون هم به بیمارستان کشیده شده بود. فیلم تا اهواز و دزفول و سایر شهرهای خوزستان هم رسیده بود. یه روز یکی از دوستان گفت اگه می خوای فیلمش رو بیارم ببینی! گفتم:" اون طفلک بنده خدا، رو تصور اینکه ملت دارن فیلمش رو می بینن، خودکشی کرده اون وقت من هم کمک کنم به پخش فیلمشون!" گفت: "بابا تو که خانمی ، مهم نیست!!!"

حالا شاید یک نفر که یا بیمار روانیه یا چه میدونم عاشق پول بدون زحمت حاضر بشه همچین فیلمهایی رو تهیه  و بعد اقدام به پخششون کنه. قضیه یک  یا چند فرد خاص رو می شه از عامهء مردم جدا دونست، ولی این همه گیری و سبقت گرفتن برای دیدن همچین فیلمی از کجا نشات می گیره.. من کاری به فیلم هنرپیشه مزبور ندارم که فیلمبرداری ازش یواشکی بوده یا با اطلاع خودش صورت گرفته و اصلا به این کار ندارم که کارش صحیح بوده یا غلط. تنها چیزی که می خوام بگم اینه که کاری که این خانم انجام داده مربوط می شه به خصوصی ترین بخش زندگی فردیش. حالا درست یا غلط یه امر شخصی بوده که به هیچکس دیگه مربوط نمی شه. تصور اینکه زندگی چه جور براش جهنم شده کار مشکلی نیست. اینکه با توزیع همچین فیلمی چه جور خودش و خانوادش از حق زندگی عادی محروم میشن واقعا وحشتناکه. توی وبلاگ امشاسپندان اینجور نوشته بود:جامعه ما اصولن ضعیف کش است. دیدید دختر تنها که تو خیابان راه می رود، از پسرک تازه سر از تخم در آورده تا پیرمرد لب گور همه جلو می آیند و متلک می گویند؟ بعد هم همیشه می گویند کرم از خودشه! می خواست اینجوری لباس نپوشه و آرایش نکنه! بعد همین دختر با همین لباس و آرایش وقتی با برادر، دوست پسر، شوهر ، پدر یا هر مذکری باشد، هیچ کدام این جماعت جرات جلو آمدن و متلک بار کردن پیدا نمی کند. می بینید؟ مشکل لباس و آرایش نیست، مشکل رابطه فرادست - فرودست و امر سلطه است. هرجا حس کردیم در موضع قدرت هستیم، جولان می دهیم و حق کشی می کنیم...

کاش بعضی جاها واقعا بتونیم جلوی وسوسه رو بگیریم ونه بگیم. به خصوص وقتیکه می دونیم  قربانی کسیه که مستاصله و هیچ کاری از دستش بر نمیاد.

پی نوشت1: دوستان عزیزی که تهران زندگی می کنید اگه اطلاعی از کلاسهای داستان نویسی دارید بی زحمت برام بنویسید. دوست خوبم خانم الهه اطلاعاتی در این باره می خوان. در ضمن چرا به وبلاگ الهه سر نمی زنید...خوب می نویسند:

http://www.firstparagraph.blogfa.com/

 

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  بر نمی تابم اين لجن زار را

برگرفته از وبلاگ: محمد آقا زاده

وب گردي در حوصله من نيست.تنها به سايتها و بلاگهايي مي روم كه از قبل مي دانم گمشده خود را در آنها خواهم يافت.زندگي براي من جدي تر از آنست كه از اينترنت براي تفريح و جوك و... استفاده ببرم.مخالفتي با تفريح ندارم.هيچكس را نبايد محدود كرد.هر كس از چيزي لذت مي برد.اما حد اين لذت كجاست.اين پرسش ذهن مرا گرفتار كرده است و راهي براي پاسخ دادن به آن ندارم.دوستي مرا تشويق كرد سايتهاي پر بيننده را ببينم.وقتي وارد اين سايتها شدم كه روزي دهها هزار بازديده كننده داردآنچه ديدم مرا هراس زده كرد.از انسان چگونه تصويري مي توان ارائه كرد.موجودي بد زبان. مبشرجوكهاي مستهجن و عكس هاي سخيف.وقتي مشتري باشد كالا توليد مي شود و آنهم به وفور.اينك دهها هزار نفر وارد سايتهايي مي شوند كه دختران برهنه را به تماشا مي گذارد.فحش هاي و جوكهاي ركيك را ارائه مي دهد.بايد دانست اتفاقي در سطح ناخود آگاه جامعه رخ داده است.وقتي نويسندگان جدي خط مي خورند.فيلمها و كتابهاي طراز اول پشت ديوار مميزي به دام مي افتند و سايتهاي سياسي مسدود مي شود.بايد انتظار داشت سليقه مخاطب به كدام سمت برود.اما آنچه مرا تلخ كرد گذاشتن عكس هاي دختران كه در حوزه خصوصي گرفته شده است بدون مجوز خودشان در وبلاگها بود.اين آزادي نيست . اين يك جنايت است.ماجراي عكس هاي يك خانم هنرپيشه كه فضاي اينترنتي را اشغال كرده است.يك فاجعه است.چگونه مي توانيم بخاطر يك تفريح كوچك زندگي را براي ديگران دوزخ كنيم.كاري كنيم كه تحمل مرگ آسانتر از تحمل زندگي باشد.اين حس دگر آزاري روي ديگر خود آزاري است.در پشت وبلاگهاي بي شناسامه پنهان شدند و جهان را به كثافت آلودن تنها از يك روح واخورده بر مي آيد.روحي كه چون از خود متنفر است به ويرانگري مي پردازد.وقتي اين عكسها را مي بينم و تمام تنم به لرزه در مي آيد دلم مي خواهد فرياد بزنم و بگويم مسئولان محترم نهادهاي فرهنگي اين فضاي دهشت زده مسئول دست شماست.وقتي تنها به منع پرداختيد وهمه خالقان فكر و انديشه وهنر را دردام انزواقرار داديد بايد مي دانستيد جهان در خلا رها نمي شود.مي توان با بستن بازار خيال خود را رها كرد ولي منطق بازار چون سيلاب راه خود را مي يابد و مشتري ها را انبوه انبوه مي بلعد.راه ديگر آنست سليقه مشتري را تعالي بخشيم.اين تعالي در فضايي كه روشنفكري و نخبگي يك جرم تلقي مي شود.زماني كه روزنامه ها تعطيل مي شوند.در شرايطي كه نهاد هاي فرهنگي به جشنواره هاي ويتريني مي پردازند و تنهاآمار بي سر وته ارائه مي دهند فضا همين هست كه تماشا مي كنيم در سايتهاي پر بيننده. وبلاگ نويس جدي و متعهد كه بايد حرف خود را در ابهام بگويد و انگشت اشاره را با هراس بسوي كژي ها دراز كند چطور مي تواند در برابر اين موج بايستد و سليقه مخاطب را ارتقا دهد،آنهم بدون دستمزد و زير فشار سختي ها زندگي و بدفهمي ها و بي اعتنايي ها.در زمانه اي كه مقصران مدعي مي شوند كار جهان اصلاح نخواهد شد.بايد كاري كرد، چطور.نمي دانم. ندانستن باري از دوش بر نمي دارد.حرمت اينترنت در من كمي شكست.اما رها كردن فضا به سودي كساني تمام مي شود از رسانه يك لجن زار مي سازند.

نویسنده : ترنم | ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

   
نمي دونم سريال صاحبدلان رو كه شبكه يك ساعت 8.20 پخش مي كرد رو ديديد يا نه؟! از اون سريالهايي بود كه كم پيش مياد نمونه اش تو صدا و سيما تهيه بشه. طرح داستان، ديالوگها و بازيها خيلي خوب از آب در اومده  بود و از اونها مهم تر اثر گذاري و رسوندن پيامه كه حقيقتا در قلب آدم نفوذ مي كرد. سريالي مذهبي كه خوشبختانه  درش از شعار دادنهاي مشمئز كننده و پر و بال دادن به ظواهر دينداري خبري نبود. سريال پر از آدمهايي با محاسن و تسبيح نبود كه كارگردان برامون تبديلشون كنه به الگو و هي بزندشون تو سرمون كه خاك بر سرتون كنن فرق شما با اين پشم الدين چيه؟ بازيگر اصلي سريال يك مرد از طبقهء ضعيف اجتماع بود، كه ويژگيه بارزش شكر كردن حتي در سخت ترين شرايط بود. يا به قول پسر ناخلفش كه نمونه اي از فرزند نوح يا فرزندان ناخلف يعقوبه: مردم مرتب سرش كلاه مي ذارن و اون هم كلاه رو مي گيره و با يه الحمدالله سرش ميذاره! داستان جوري اتفاق مي افته كه رنج موسي سركشي فرعون مظلوميت يوسف صبر يعقوب و... همه و همه در زمان ما ملموس ميشه. مي دونستيد تا حالا نمي دونستم يوسف چقدر مظلوم و بي گناه بوده يا بني اسراييل چقدررررر ذليل بودن و فرعون چقدر سركش...!!
پارسال يه شب كه مي خواستم امير حسين رو بخوابونم، چون ديگه حوصله سر هم كردن قصه رو نداشتم ، تصميم گرفتم براش داستان حضرت ابراهيم رو تعريف كنم. براش از شكستن بتها و تو آتش انداختن ابراهيم و قصه فوران چشمه آب زير پاي اسماعيل گفتم. امير حسين خيلي هيجان زده شده بود. روند داستان خيلي خيلي براش جالب بود . به اصرارش از موسي و ايوب و نوح و باقي پيامبرها هم گفتم. هر چي بيشتر تعريف مي كردم خودم بيشتر پي مي بردم كه چه داستانهاي جالبي هستن! چه اتفاقاتي درشون افتاده و اينكه برامون كم اهميت شدن فقط به خاطر تكرارشونه. هر چي قيافه امير حسين متعجب تر مي شد من بيشتر درك مي كردم كه چه سرگذشتهاي عجيبي داشتند. وقتي اشكهاي اميرحسين موقع به آب انداختن موسي رو ميديدم باخودم  حس مي كردم كه چقدرررر مادر موسي صابر بوده!!! حالا بعد از يكسال سريالي پخش مي شه كه اون اتفاقات رو با نمايشي امروزي ملموس مي كنه. متاسفانه به خاطر اينكه امير حسين رو ساعت 8 مي برم تو تختش ، خيلي از قسمتهاي سريال رو با حسرت از دست دادم ولي تصميمم اينه كه سريال رو از سروش سيما تهيه كنم.  
امسال ماه رمضون هيچ كار خاصي نكردم حتي يه جزء قران هم نخوندم. متاسانه سرم خيلي شلوغ بود.اما، گاهي ، اتفاقي، جايي حرفي مي شنوم كه احساس مي كنم تا ته تهاي قلبم نفوذ مي كنه! تصميماتي مي گيرم كه آرزو دارم بتونم عمليشون كنم
 همش با خودم مي گم اين چهارتا غيبت رو نكني جونت در مياد؟؟!!آرزو دارم اينقدر قوي باشم كه نياز به دروغ نداشته باشم كه بخوام پشتش قايم بشم، مدتهاست تو زندگيم دارم رك بودن رو تجربه مي كنم،اما اين دروغهاي مصلحتي مزخرف..! زماني كه با نت آشنا شدم صادق بودن محض رو هم درش تجربه كردم كاري كه خيليها دقيقا عكسش رو انجام مي دن: كذب محض!! سالها ي آشنايي با نت  تمرين خوبي برام بود كه  رك و راست بودن در زندگيه حقيقي رو خيلي بيشتر از قبل تجربه كنم و ازش لذت ببرم. ولي خوب مي گن اگه اشتباه نكنيد نيازي هم به دروغ نداريد.. ولي اشتباه نكردن كار سختيه..نه؟
---- شايد ماه رمضانهام ديگه مثل ماه رمضونهاي بچگيهام نيست  كه تقسيم آبنبات و آلوچه بعد از افطار رو با  بچه ها داشته باشم..شايد سفره سحريمون تنها از من و علي تشكيل بشه..ولي فرقش با رمضانهاي گذشته اين بود كه  فوران محبت بين خودم و علي رو حس مي كردم و همينطور حس اينكه دوستهاي خيلي خوبي تو نت دارم دوستهايي كه واقعا دوستشون دارم----- از خدا متشكرم..

نویسنده : ترنم | ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت