صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

  ریشه کنی بی سوادی از خونهء ما

ریشه کنی بی سوادی از خونهء ما

امیر حسینم دیگه بزرگ شده! میره کلاس اول. یه خورده قد کشیده و دندونهای بالاییش لق شدن. روز اولی که می خواست بره مدرسه یه دستش تو دست من بود و یه دستش تو دست علی. با یه بلوز زرد رنگ که تصویر کارتون ماداگاسکار روش بود و شلوار جین و کفشهای آبی ورزشی و کولهء سرمه ای. فرق مهر امسال با سالهای گذشته که من دانشجو بودم این بود که هوا به غایت خنک بود و کاملا پاییز رو حس می کردیم نه مثل سالهای گذشته که تو شرجی می رفتم دانشگاه. عینه مهر ماههای بچگیهام شده بود!

خلاصه رسیدیم مدرسه و بچه های مامانی و ریز و درشت صف گرفتن... ناظمشون یه بند حرف می زد و عکاس مدرسه یه بند عکس می گرفت. ناظم گفت:" کی بلده سورهء فلق رو بخونه؟" امیر حسین دستش رو بلند کرد و رفت جلوی بچه ها ایستاد و باصدای بلند سوره اش رو خوند. بعد از چندتا برنامه کشدار دیگه،همگی رفتن کلاس.امیر حسین رفت میز اول نشست.

دیدید گاهی کسی صحبت می کنه آخر حرفش رو می ذاره حضار تموم کنن یا گاهی جوری صحبت می کنه که در کلامش پشت سر هم سوال می پرسه تا هم حواس حضار رو جمع کنه هم اطلاعاتشون رو محک بزنه؟ معلم امیر حسین هم همینجور بود . مرتب سوال می کرد و مرتب امیر حسین جواب می داد. تقریبا تنها کسی بود که جواب میداد!! بچه های دیگه هم گاهی جواب میدادن ولی معمولا غلط غلوط. خنده ام گرفته بود. من از بیرون کلاس نگاه می کردم. اینقدر فسقلی واضح جواب میداد که یکی از مادرها که توی کلاس نشسته بود، برگشت و با خنده از امیر حسین اسم و فامیلش رو پرسید.

تا اینکه وقت برگشتنشون به خونه شد. تو راه ازش پرسیدم:" مدرسه خوب بود؟ دوست داری باز هم بری؟!"

- " نه!!!!!!!"

- "ااا چرا مامان؟!"

- "آخه شیمی فیزیکش سخته! حوصله اش رو ندارم"

می خوام بزنم زیر خنده ولی کی جراتش رو داره. چون به شدت بهش بر می خوره اگه به حرفاش بخندیم.

-" پسرم کی گفته شیمی و فیزیک دارین...هنوز خیلی زود برای این درسها ... یه ده سال دیگه ایشالله"

-" به هرحال! بالاخره که می خونیم. یادته دایی علی می گفت حوصله شیمی خوندن ندارم!"

-" بچه باز تو ضبط صوت شدی؟ خوب حوصله نداشته، نگفته که سخته"

-" نه من میدونم که سخته وگرنه حوصله داشت"

می رسیم خونه. خونه شده مخابرات. پشت سر هم فامیل زنگ می زنن و به من و امیر حسین تبریک می گن. انگار آکسفورد قبول شده! عمو، خاله، دایی، عمه، مامان بزرگهاش خاله خودم و .... بعضیهاشون که خونه دار و سنتی ترند بعد از تبریک به امیر حسین می گن:" ایشالله دکتر بشی!" امیرحسین هم با غیظ میگه:" بابا چند بار بگم، من دوست ندارم دکتر بشم. می خوام دانشمند بشم!" صدای ریسه رفتن زن عموش از پشت گوشی میاد و پشت سر هم و با ذوق بهش می گه: "ایشالله." فرداش که از مدرسه اومد ازش پرسیدم امروز درسی داشتید؟

-" آره فیزیک داشتیم !!!"

چند روز بعد تلویزیون اعلام می کنه واکسن آنفولانزا تو داروخانه هاست.. باز قیافهء امیر حسین تو هم می ره و می گه:" اااا واکسنش کشف شد؟؟!! خودم می خواستم کشفش کنم مردم رو نجات بدم"

-" اشکال نداره پسرم! کلی بیماریه دیگه هست که می تونی واکسنها و درمانهاشون رو کشف کنی"

- آره، می خوام سرطان رو خوب کنم! بعد مردم رو خیلی نجات بدم و آدم خوبی باشم. اون وقت خیلی هم پولدار بشم که بتونم برا خودم لپ تاپ بخرم...شما که به فکر من نیستید!!! هر چی می گم برام لپ تاب بخرید گوش نمی دید که! ...شاید هم رییس جمهور شدم..." و بعد می ره تو هپروت. با خودم می گم، تو رو خدا فسقلی رو نیگا. ما برای خاله جون بازی کردن سر ظرف و ظروف لاکی با مامانمون سر و کله می زدیم این سر لپ تاپ!!

دو روز پیش هم اومد پیشم که به نظرت بزرگ شدم چه کاره بشم؟ دانشمند؟ آتش نشان؟ اف بی آی؟ رییس جمهور؟راننده تانک؟ کدومشون بهتره؟؟!

چیزی نمونده بود بهش بگم پسرم اینا همه زیر مجموعه های یه رشته اند که تفاوت چندانی با هم ندارن هر کدوم خواستی می تونی بشی

 

چند روز قبل رفتم مدرسه شون. که ازمعلمشون درسش رو بپرسم. اول معلمشون یه نیگا بهم کرد و گفت:" خواهرشی؟"

گفتم:" ای بابا... نه! مامانشم!"بعد یه جوری نیگام کرد که انگار براش خالی بستم..

- " خانم! چقدرررررررر این امیر حسین اطلاعات عمومیش بالاست!!!- چقدر رو به همین غلظت گفت- به بچه ها می گم ببینید چقدر این امیرحسین اطلاعات داره"

چند روز قبلش هم یه چک 10 امتیازی برای اطلاعات عمومی بالا و درس خوب به امیر حسین داده بود. بعد اضافه کرد که:

-" ولی خیلی شیطونهههه! خیلی سر کلاس شیطنت می کنه!"

 این دیگه چیز جدیدی نبود... حداقل من که مامانش هستم می دونم این بچه چقدر شیطنت کرد تا به این سن رسید . معمولا افرادی تو فامیل و دوستان بودن که بهم بگن چقدر تو حوصله داری!خیلی خوب باهاش طاقت می کنی!

خوب تمام فعالیتهای بردن و اوردن امیر حسین  و شرکت تو جلسات اولیا مربیان و کمک به مدرسه و ...، به عهدهء علی. وظیفه من هم نشستن پای مشقاش و دیکته گفتن و درس دادن های هر روزه اش، تو خونه است. وظیفهء پخت و پز هم بین من و علی به مساوات تقسیم شده همینطور ظرفشویی.

ولی یه کار دیگه هم میکنم. 5 شنبه ها که دانشگاه تعطیله و من خونه ام، خودم میرم امیر حسین رو از مدرسه میارم. بعد با هم بیست دقیقهء راه رو پیاده بر می گردیم. چرا؟ که بتونم از کیوسک روزنامه فروشی چند تا هفته نامهء کودکان و چند تا کتاب براش بخرم. کیوسکه روبه رویه یه فضای سبز کوچیکه. بعد دوتایی می ریم اونجا میشینیم و یکی از کتابها یا یه موضوع از مجله رو براش می خونم و بعد راه می افتیم سمت خونه. دیگه تا شب روز امر حسینه. خودش از سه شنبه مرتب می گه کی بشه روز من برسه. تا شب هر کتابی که بخواد براش می خونم با هم سی دی میذاریم و کارتون می بینیم، گاهی هم تفنگ بازی می کنیم تا شب که پسر همسایه می آد دنبالش و اون می شه "سوپرمن" امیر حسین "بت من" اون یکی دوستشون "اسپایدرمن". دیگه می تونید حدس بزنید وقتی میاد خونه چه شکلیه! از همون دم در لختش می کنم و می برمش حموم . چون دست و پاهاش و صورتش دقیقا به سیاهیه "بت منه" . میدونید چرا؟! چون اصولا این موجوداتی که اینا نقششون رو بازی می کنند، موجوداتی هستن که از در و دیوار بالا می رن !!!

بعد زیر دوش شروع می کنه به تعریف کردن:

-" مامان امروز محمد می گفت: مامانم گفته اگه کثیف بیای خونه خودت میدونی! اون هم دیشب یواشکی رفته خونه و یه راست پریده تو دستشویی و دست و صورتش رو شسته بعد رفته پیش مامانش گفته سلام. که مامانش فکر کنه تازه اومده خونه..." بعد ریسه میره.

-"علی هم گفت اگه این بار کثیف برم خونه مامانم می زندم! ولی امشبم خوابید کف زمینها..." باز ریسه میره..

-" ولی من گفتم مامان من دعوام نمی کنه. می بردم حموم! "

-" اااا چه مامان خوبی داری پسرکم"

-" آره" بعد تا من سرم پایینه و دارم  پاهاش رو لیف می کشم یواشکی دوش آب رو، رو سرم باز می کنه و آب از سر و گردنم راهیه  لباس بافتنیم می شه. جیغم بلند می شه و امیر حسین می زنه زیر خنده. دو تا داد که سرش می کشم خنده تو دهنش می ماسه. بعد زیر چشمی می بینم که داره یواشکی می خنده... چه می شه کرد. بیش فعالی هم دردیه دیگه!

دیشب داشتم دفتر نقاشیش رو ورق می زدم. از بچگی حوصلهء رنگ آمیزی نداشت. زود گردنش خسته می شد. ولی نقاشیهاش پر از فکر بود. مثلا پارسال  یه مشت شکلهای مختلف کشیده بود که با خطهایی به هم وصل بودن . ازش پرسیدم :"این چیه کشیدی پسرم؟"

-" این دستگاه بازیافته" و شروع کرد به توضیح در مورد چگونگیه کارش و دکمه هاش و محصولی که در آخر از زباله ها تولید شده بود!

ولی دیشب می دیدم که استفاده از رنگ تو نقاشیهاش خیلی بیشتر شده ولی وقتایی که خواسته فقط اون چیزی که تو تصورش هست رو نشون بده نه نقاشی کنه، باز استفاده از رنگ کم بود. تو نقاشیهاش از طوطی و هواپیما و خونه و نمایشگاه فروش اسلحه، نقاشی بود تا لاک پشتی که داشت یه مار رو می خورد و گروه ارکست پاپی که آهنگ می زدند. تا رسیدم به یه صفحه که تمام صفحه تصویر یه آدم بود. با یه کلهء گنده و یه مستطیل که جای تنش بود و با دکمه ها نشون داده بود یه لباس بلند تنشه.

-" پسرم این کیه؟" یه خندهء ریز می کنه و می گه:

-" یه دختره...این هم کیفشه!" دوباره می خنده ومی گه:" از اینا که تو خیابون راه میرن..ولی رضا بهتر بلده از این دخترها بکشه من نمی تونم به خوبی اون بکشم"

-" متوجه نشدم از کدوم دخترها رو می گی"

-" همونا که تو خیابونن دیگه" باز از سر شیطنت می خنده. جلوی خندیدنم رو گرفتم.

-" خوب پسرم من هم گاهی تو خیابون راه می رم"

-" نه از اونها که تنها می رن خیابون"

-" من هم گاهی وقتا تنها می رم خیابون"

-" .. نه ... میدونی... اون وقتا که تازه حرف" آ " رو خونده بودیم، رضا از اینا کشیده بود بعد بالاش نوشته بود " آ ". ازش پرسیدم این " آ " چیه؟! گفت: یعنی عاشق..."

باز می زنه زیر خنده.

همتون برای عاقبت به خیریش دست به دعا بردارید

پی نوشت 1: این قسمتهای تعریف از بچه داریم رو نوشتم که شری جون بیاد بگه احسنت به تو که چه مادر خوبی هستی . اون قسمت آشپزی و ظرفشویی علی رو هم نوشتم که لاله جون طبق معمول بیاد بگه: طفلی علی آقا زینب هم بگه علی آقا چطوره؟ و این شکل رو بذاره

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  تهران

با اجازتون رفتم تهران و برگشتم با اینکه سفر کوتاهی بود ولی کافی بود. قبل از حرکت علی می خواست برای رفت و برگشت بلیط هواپیما بگیره. اما من شروع کردم که:" ای بابا هواپیماهای ایران استاندارد نیست و سرمون رو می خوره و.." از این حرفها! ولی خوب چون وقتمون کم بود اجبارا اجازه دادم برگشت رو هواپیما بگیره ( بچه که بودم می گفتم: هپی پی ما..ولی الان بهش میگم سر خور). ساعت 7 حرکت کردیم. جای شما خالی قطار که نبود ، حلزون بود! از این دلیجانها بود. فکر کرده بود چون اسمش دلیجانه باید با سرعت گاری حرکت کنه. 18 ساعتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تو قطار بودیم تا رسیدیم تهران!! ساعت یک ظهر!

حالا من از اهواز هماهنگ کرده بودم که برم خوابگاه پرسنل و اساتید دانشگاه ، علی هم قرار بود بره خوابگاه محل کار خودش و از همون ایستگاه راه آهن از هم جدا شدیم من غرب تهران اون شرق.

 خوابگاه من میدون هفت تیر بود! من هم دربست گرفتم و با چمدونم و کیفم یه راست رفتم دفتر خوابگاه و :" سلام ، ..زاده هستم! دیروز آقای ...وند با شما هماهنگ کرده بودند"

-" نمیشناسم ایشون رو!"

-" مگه شما جناب آقای ...پناه نیستید؟!"

-" نه خیر خانم، ایشون سرایدار اینجا هستند!!"

-" جان!!!!!!!!؟؟؟؟"

-" تشریف ببیرد تو راهرو هستن!" می رم و آقای ..پناه رو می بینم .باهاش سلام وعلیک می کنم و خودم رو معرفی می کنم. می گه:" خانم شما چون تلفنی و آخر وقت دیروز هماهنگ کردید و معرفی نامه نداشتید، دیگه نباید می رفتید دفتر!"

- " ولی با جناب آقای ... پور هم هماهنگ شده بود"

- " خانم! ایشون مقامشون از من هم پایین تره!!"

با خودم فکر کردم حتما اون مامور شستن سرویسهای بهداشتیه!! خلاصه با شوک اول ساعت 2 وارد اتاقم شدم و چون سردم بود در چمدون رو باز کردم که لباس گرم بپوشم و دیدم ای دل غافل لباس گرمم رو جا گذاشتم!!!!! شوک دوم که وارد شد نمازم رو خوندم و دوباره لباس پوشیدم و راه افتادم تو خیابونها دنبال لباس گرم!! عصر شده بود و هوا سرد. من هم که سرمایی، سعی می کردم وقتی قیمت جنسی رو از فروشنده می پرسم دندونهام به هم نخوره!! نمی دونم چرا همش یاد دختر کبریت فروش می افتادم.خلاصه یه پلور خریدم که لاله زنگ زد و کلی بد و بیراه به موبایلم گفت:" که از صبح زنگ می زنم و گوشیت منو کشت و .."احوالپرسی و دعوت که:" با علی آقا بیاید ناهار خونه ء ما"

خوب علی که حسابی گرفتار بود و وقت نداشت حتی جمعه هم باید یه سری اسناد رو می برد برای یکی از آشناهاش قم! من هم که اون شب نمی تونستم برم پیش لاله چون هم شدیدا خسته بودم و هم سرما زده. فرداش هم که لاله تا ساعت 3 کار داشت بعد از اون هم که شوهرش خونه بود و من روم نمی شد برم! تازه جمعه هم که با الهه قرار گذاشته بودم لاله مهمون داشت...خلاصه لاله خانم افتخار ندادن... بعد از اینکه لاله خداحافظی کرد بلافاصله الهه زنگ زد و گفت خیلی راحت تونسته باهام تماس بگیره( گوشیه بیچاره یه نفسی کشید) و قرار شد دوباره باهاش تماس بگیرم که قرار بذاریم...

فرداش یعنی 5 شنبه رفتم میدون انقلاب و کلییییییییییییییییییییییی کتاب برای دانشکده خریدم. بعد علی رسید و تمام اون کلییییییییییییییییییییییی کتاب رو به اتفاق هم پس دادیم. چون مسئول کتابخونه زنگ زد که:" نهههههههههههههههههههه! فقط تستشون رو می خوایم!

علی مثنوی ومعنوی رو خرید که شبها به اتفاق هم بخونیم. میدونید فرق این نسخه با نسخه هایی که تا حالا دیدیم چیه؟ فرقش اینه که سه جلدن. اینه که نمی خواد یه کتاب حجیم دست بگیری. هر قسمت به راحتی قابل استفاده است. نوع خطش هم بسیار واضحه و بنابراین خوندن آسون می شه. در آخر اینکه نسخهء مغلوطی نیست و خیال آدم از بابت صحیح بودن اشعار راحته.خواستید بخرید تشریف ببرید بازارچه کتاب، انتشارات ققنوس.

خلاصه بعد متوجه شدم که اشتباهی شماره الهه پاک شده ! حالا شماره اش رو ندارم از طرفی بهش گفته بودم :" خودم باهات تماس می گیرم!" حالا چرا شماره پاک شد: تو همون لباس فروشیه کذایی دستهام پر از خرید بود چون برای وروجک هم خرید کردم و شام هم خریده بودم و پلور و کیفم و اینا و یه دفعه گفتم:" ااااااا گوشیم کجاست پس؟" دستم رو تا آرنج کردم تو کیفم و از این سر تا اون سر کیف رو گشتم از زیر آینه و برس می زدم از رو کیف پول و کارت اینترنت در می اومدم. ایندفعه شیرجه می زدم زیر دستمال کاغذیهام و از کنار رژلب و دفترچه یادداشت می زدم بیرون!!! دیدم نه! فایده نداره ! این تو، شتر با بارش گم می شه... پس برای اینکه خیالم راحت بشه به پیرمردی که کنار صندوق فروشگاه نشسته بود و یه تلفن جلوش بود گفتم:" ببخشید! می شه شماره موبایلم رو بدم  تماس بگیرید، ببینم موبایلم گم شده یا نه؟!!" پیرمرد بنده خدا هاج و واج مونده بود..دوباره براش توضیح دادم که:" گوشی رو جواب نمی دم، فقط می خوام ببینم تو مغازه نیافتاده باشه!" پیرمرد هنوز داشت دو دو تا چهارتا می کرد که  این تماس مخارجی براش خواهد داشت یا نه؟ رمش هم پایین بود بنده خدا! محاسبه اش به طول می انجامید. این بود که یه آقای میانسالی که صحبتهای من رو شنیده بود گفت:" شماره تون رو بدید من باهاتون تماس می گیرم" خلاصه تماس گرفت و از یکی از جیبهای کیفم صدای آهنگه: " تو رو می خوام... تورو می خوام" به گوش رسید( لاله جون من بی تقصیرم! می دونم غیر مجاز گوش نمی دیکار وروجک و دایی کوچیکشه!) خلاصه تشکر کردم و اومدم از فروشگاه بیرون که همون آقاهه صدام کرد:" تشریف بیارین لطفا" برگشتم سمت فروشگاه دیدم داره شمارهء من رو حذف می کنه و گفت:" خانم شمارتون رو حذف کردم که خیالتون راحت باشه"

-" خواهش می کنم آقا! این چه فرمایشیه؟ خیلی لطف کردید..."

داشتم می رفتم سمت خوابگاه که گفتم خوبه شمارهء آقاهه رو حذف کنم که با مال الهه قاطی نشه و اشتباهی تق زدم آخرین تماس گرفته شده رو حذف کردم و یادم اومد که اااااااااااا این آقاهه که جزء تماسهای بی پاسخ بود..حالا خر بیار و باقالی بار کن! این بود که شروع کردم به زنگ زدن به زینب .از بخت بدم اون هم اهواز رفته بود و کسی نبود گوشی رو برداره و این بود که فرزاد رو با اس ام اس کچل کردم که شمارهء الهه رو پاک کردم براش پی ام بذار که باهام تماس بگیره. کچل کردنهام تا پنج شنبه ظهر ادامه داشت تا اینکه الهه زنگ زد

پنج شنبه عصر رو تماما با علی برای وروجک لباس زمستونه خریدیم. الان بچه ام از حالت اولیور تویستی دراومده.

 جمعه هم که ساعت ده با الهه قرار داشتم. طفلک الهه! با اینکه معمولا صبحها می خوابه اون روز از ساعت 8 بیدار شده بود که بتونه از تجریش بکوبه بیاد، تا سر وقت سر قرار برسه.

الهه اومد. با یه کاپشن سفید و قرمز و یه شال صورتی. از عکسش قشنگتر بود و تلخیش از وبلاگش کمتر ولی  آرومتر از وقتایی بود که تو مسنجر چت کرده بودیم. اون الهه ای که من تو مسنجر و کامنت می شناختم شیطون تر بود....ولی الهه می گفت که من شبیه وبلاگمم. خوب حالا صبح جمعه بود. تمام مغازه ها هم تعطیل. من هم صبحانه نخورده بودم و نق می زدم که: "منو یه جایی ببر که صبحونه بخوریم!" این الهه سنگدل هم از ایستگاه متروی هفت تیر تا ایستگاه مترو شهید مفتح من رو گرسنه برد و برگردوند تا یه کیک 150 تومنی برام خرید و از هلاکت نجات پیدا کردم. هر چی من از گرسنگی نقیده بودم اون از قرار روز تعطیل نالید که :" تا تو باشی صبح یه روز تعطیل قرار نذاری"

به یک نتیجه عالی هم رسیدم. اون هم اینکه هیچکدومتون غیرت نفیسه رو ندارید. رفتم شیراز سراغ  پرهامی، اصفهان رفتم تعقیب زینب، تهران دنبال الهه و لاله. نفیسه اینجا نفیسه اونجا نفیسه همه جااااااااااا (کارتون زبل خان که یادتون هست؟! ) می مونه شری، که فکر نکنم حالا حالاها بیاد ایران. برباد و فرزاد و اشکان هم که فعلا بی خیال شدم. تابستون آینده می رم تبریز ولی بعید می دونم با علی بریم سراغ فرزاد. برباد هم که دوست داره همیشه مرموز باشه، اینه که اگه ببینمش ممکنه اعصابش خورد بشه! بچه ها راستی یادتون نره، شب یلدا تولد برباده اشکان هم که فکر کنم  ملاقاتهای مجازیش بهتر از شرفیاب شدن حضوری خدمتشون باشه. تابستون آینده احتمالا شمال هم میرم. اینه که فکر کنم حتما یه سر به گیلاس جونم بزنم

پی نوشت 1: برباد روت کم شد. دیدی من بیشتر از پست لاله ات، می تونم خزعبلات ردیف کنم

پی نوشت 2: دوستای عزیز از این به بعد با هر کدومتون قرار گذاشتم بنا بر ساعت ملاقات صبحونه ناهار یا شام بنده رو همراه بیارید. تا مثل الهه آوارهء خیابونهام نکنید

پی نوشت 3: می دونید از چیه تهران خوشم میاد؟؟!! ........... از چمنهاش!!!!!!!! سبزیشون یه جوریهههههه! خیلی سبز تر از اهوازه! دیدنش چشم رو نوازش میده.

پی نوشت 4: اصولا تمام دوستهای مجازیه خانمی که بنده رو دیدن- چه اونهایی که شما خبر دارید چه اونهایی که نمی شناسیدشون- یکدل و یکصدا به من گفتن که اصلا بهم نمی آد داره۳۰ سالم می شه

نویسنده : ترنم | ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت