صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

  اين روزها و آن روزها....

این روزها

این روزهای من، پر از آرامش و امنیت و آسودگی خاطره. همه چیز سر جاشه. امیر حسین سر وقت کارهاش رو انجام میده، علی با انواع مشغله های شغلی و فکری شاد و سرحاله! من هم امتحان نیم ترم زبانم رو دادم و ماکس کلاس شدم.  هروقت همه چیز آرومه و تحت کنترل، تازه یاد آرزوهام می افتم: ادامه تحصیل...! انگار سرم درد می کنه برای اینکه خواب و خوراک و آرامش رو از خودم و خونواده ام بگیرم :

.. عذاب وجدان درسهایی که روی هم تلنبار شدن.. خواب شب که کوفت ادم می شه.. شبهای امتحانی که کلافهء جزوات و برگه های نخونده ای... و دزدیدن از وقت شوهر و بچه ات برای مرور درسها.. به نظرتون سر بی دردم رو دستمال نمی بندم؟؟!

علی که می گه بشین درس بخون... حیفه تو این سن و سال بی خیال درس بشی و تو چهل سالگی که کشش مغز پایین میاد حسرت این روزها رو بخوری.. ولی خودم فکر می کنم هنوز آمادگی و حوصله اش رو ندارم ...

.................................................................................................

آن روزها

اون روزها که منتظر به دنیا اومدن امیر حسین بودم، یه مسئولیت بسیار سنگین داشتم اون هم خوردن و آشامیدن به مقدار زیاااااد بود. برای بعضیها کار ساده ایه ولی برای اون روزهای من که خیلی کم اشتها بودم کار دشواری بود.هر روز دو سیخ جیگر با سبزیجات فراوان، یک عدد تخم مرغ پخته، دو لیوان شیر، چند تا میوه، چند عدد خرما که به جای هسته مغز گردو داشتند و در کنجد غلطونده شده بودند رو باید به عنوان میان وعده می خوردم! دیگه ناهار و شام و صبحانه که جای خود داشت!

یه روز صبح که تنها بودم و داشتم گردو مغز می کردم. یکی از گردوها رو که شکستم با کمال تعجب دیدم توش یه کاغذ کوچیک هست!! تا تای کاغذ روباز کنم هزارتا فکر به سرم هجوم اورد. توی کاغذ نوشته شده بود:

.

.

.

.

" سلام نفیسه! منو بخور"

کار علی بود که از سوپرایز کردنم لذت می بره... یه گردو رو با دقت از وسط نصف کرده بود، توش کاغذ گذاشته بود و با چسب چوب چسبونده بودش!! 

حالا اینها رو برای چی دارم می گم؟! برای اینکه 11 روز دیگه سالگرد عقدمونه.. نمی دونم چه جور سوپرایزش کنم که خیلی جا بخوره .. نیاید به سبک فرزاد جوابم بدید هان! فرزاد می گفت:" تبریک بنویس، بذار تو نخود بریز تو آبگوشت!"- حالا هر دفعه یه چیزی پیش میاد که از این شیخ فرزاد نقل قول کنم!- این درخواست من جدی جدیه.. ببینید چیزی به ذهنتون می رسه؟! چند ساله می خوام روز سالگرد عقدمون یه جوری غافلگیرش کنم ولی هیچ وقت چیز خاصی به ذهنم نرسیده! برباد خان با شما هم هستم هان! تو که بلدی ملت رو غافلگیر کنی، بیا یه کمکی به من بکن  حال علی رو جا بیاریم!

 

 

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٦
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  اندر اکتشافات من و فرزندم

 اندر اکتشافات من و فرزندم
وقتی امیر حسین پنج ساله بود یه روز یکی از همسایه ها که شله زرد نذر داشت. تماس گرفت که:" اگه می خواید هم بزنید و آرزو کنید تشریف بیارید.
امیر حسین گفت:" من می خوام برم."
 - مگه چه آرزویی داری پسرکم؟"
- " آرزوم اینه که بتونم پرواز کنم! مثل پرنده ها!" بعد اخم کرد و گفت:" اصلا چرا خدا برای ما بال نیافریده؟"
چند هفته بعد که علی و امیر حسین با هم بیرون رفته بودن. تلفن زنگ خورد... صدای امیر حسین بود که با هیجان فریاد می زد:" مامان بالاخره دنیا به من هم وفا کرد!!!.... تونستم پرواز کنم.. به خدا تونستم..."
-"چه جالب عسلکم! چه جوری تونستی؟"
-" ببین مامان تو خونه نمی شه. باید بیرون باشی که یه خورده باد باشه. بعد تو می پری و دستهات رو تکون تکون میدی و باد هلت میده. دیگه می بینی که پرواز کردی. دیدی مامان بالاخره به آرزوم رسیدم!"
حالا نمی دونم باد چقدر از زمین بلندش کرده بود ولی هر چی بود تا یه مدت براش عین مسکن بود و از پروازش خوشحال بود ولی بعد از یه مدت دوباره شروع کرد که: "مامان می شه پر مرغ به خودم بچسبونم؟! شاید بشه پرواز کنم هان..!!"
........................................................................
 بچه که بودم رفته بودیم خونهء مامان بزرگ. برام این سوال پیش اومده بود که پرت شدن یک مورچه از ارتفاع موجب مرگ یا حداقل زخمی شدنش  می شه یا نه؟!این بود که یه مورچهء بخت برگشته انتخاب می کردم و می بردم رو پشت بوم و از اون بالا پرت می کردم پایین. بعد بدو بدو می اومدم پایین و رو موزاییکهایه خال خالیه حیاط مامان بزرگ دنبال مورچه می گشتم که زنده مونده، دست و پاش شکسته یا سالمه و داره می ره خونه اش؟اما هرچی می گشتم پیداش نمی کردم و مجبور بودم برای به انجام رسوندن آزمایشم یه مورچهء دیگه پیدا کنم و ببرم بالا و بندازم پایین...
حقیقتش رو بخواید هنوز هم نفهمیدم سقوط یه مورچه باعث مرگش می شه یا نه؟! کسی جواب این سوال رو میدونه؟!

نویسنده : ترنم | ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت

  تابستان خود را چگونه گذرانديد؟

آخرین ماه پاییز و من دلنگ و دلنگ اومدم از تابستونم بنویسم! این مدت هیچ چز ننوشتم. یعنی حس نوشتن نداشتم. به نظرم بی معنی میومد که توی ماجراهای تابستونیم شریکتون کنم. دوست نداشتم از مسافرتم به شمال براتون بنویسم. دیدار از شهرهای شمالی که برخلاف غرولندهای خیلی ها از آب و هوای اونجا، برای ما هوای دل انگیزی داشت!! نه شرجی بود نه بارونی! دلم نمی خواست از دوچرخه سواریم تو انزلی بنویسم و شنا کردن بدون مانتو شلوار که آرزوی همیشگیم بود..اصلا می دونید بعد از سالها فاصله از کودکی وقتی جایی پیدا بشه که دوچرخه کرایه بدن و تو با پسر و شوهرت تو مناظر زیبای شمال دوچرخه سواری کنی چه صفایی داره؟! عین بچه ها دوست داشتم از خوشحالی جیغ بکشم! یا مثلا توی دریا شنا کنی و به جای اینکه مانتو و شلوارت از آب سنگین بشه - و وزن 50 کیلوییت یه دفعه بشه 70 کیلو!- فقط لازم باشه همون وزن خودت رو به آب بسپاری و لذت برخورد لطیف موج رو با تنت حس کنی! استخر هم همین لذت رو به آدم میده ولی فرقش اینه که آسمون رو نمبینی و محیط دلگیره! جمعیت شناگرها هم به نسبت مساحت آب زیاده! تازه آدم اصلا دلش هم نمی گیره و اگه آب تو حلق و بینیش بره هزار فکر و جور و ناجور به ذهنش خطورمی کنه و لذت شنا کوفت و زهر مارش می شه!!  دلم نمی خواست براتون بنویسم از لحظه ای که توی ماه مرداد با ماشین بالای کوه بودیم و ابرهها زیر پاهامون بود و پسرکم از سرما به خودش می لرزید  و پتو دورش پیچونده بودم و از خنده ها و ذوق کردنهاش برای این سرمای ناگهانی و ابرهای در دسترس ذوق می کردم....خوب به نظرم بی مزه می اومد نقل ماجراهای این چنینی . ماجراهایی که بارها و بارها مشابهشون رو نوشته بودم و الان به نظرم خیلی سطحی بودن و خیلی بی خاصیت برای شما..حالا این تغییر ذائقه نوشتاری و این  بی ارزش بودن نوشته هام برای دوستهای خوبی مثل شما کی و چطوری سراغم اومد نمی دونم!! اینا رو نمی نویسم که بیاید کامنت بذارید که:" نه تو ال می نوشتی و بل!.." فقط می خوام حس این روزهام و علت تاخیرهام رو بدونید.
امسال تابستون برخلاف تابستونهای دیگه مرخصیهام رو با مسافرت رفتن تمام نکردم. از دزفول رفتن هم خبری نبود...فقط همون یه سفر شمال..بقیه وقتم رو با پسرکم گذروندم. کاردستی درست کردیم نقاشی کردیم خمیر بازی کامپیوتر بازی... برای تمام فامیل هم اطلاعیه صادر کردم که پیش هیچ کس نمی ام همه موظفند به ما سر بزنند و پیشمون بمونند.. قبل از اومدن مهمانهای مختلف هم یه خونه تکونی حسابی کردم.. یه کار مهم دیگه هم انجام دادم یه رژیم دلپذیر هم برا خودم ریختم و تمام مدت روز در حال خوردن بستنی و موز و آجیل و میوه و شیرینی خامه ای بودم و تونستم تابستون به سرعت به وزن دلخواهم دست پیدا کنم بالاخره رسیدم به 54 کیلو!!! از کارهای دیگه ای که انجام دادم ثبت نام تو کلاس رانندگی بود که تا ماه رمضان طول کشید ولی متاسفانه هنوز نرفتم امتحان بدم چون از نظر کاری فرصت مرخصی گرفتن ندارم. ماشین دلخواهم هم هنوز پیدا نشده که برام ایجاد انگیزه بشه! یه کار مهم دیگه ای هم که انجام دادم ثبت نام در کلاس زبان بود تا جبران مافات کنم و یه تکونی به مکالمه ی درب و داغونم بدم... و الان یکی از لذت بخش ترین ساعات هفته ساعاتیه که در زبانکده هستم. خدا رو شکر تابستون خیلی خوب و پرباری رو گذروندم. پر از بازی، نظافت کاری ،خوردن،مهمان، آموختن و استراحت. ولی خیلی از وبلاگم دل کندم! فقط علاقه ام به شما ست که روز به روز بیشتر می شه و با خوندن کامنتهایی که در پستهای قبلیم گذاشته بودید احساس می کنم خیلی دلتنگتون هستم. اما همین حالا هم که دارم می نویسم، هیچ لذتی از نوشتن نمی برم و همش با خودم می گم که چی بشه حالا؟! چه دردی از کسی دوا شد و چه تسکینی برای کسی بودم؟! به قول فرزاد که می گفت: ناراحت نباش که نمی نویسی، دنیا چیز بزرگی رو از دست نداده!....

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت