صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

  خودشیفتگی ، نمونگی

آقای دکتر "م" ریاست دانشکده هستن. ایشون بسیار بداخلاقن و از اون دسته آدمهایی هستن که هر کاری انجام بدی فقط نقاط ضعف رو می بینه و مستقیم توی چشم پرسنل یا اساتید نگاه می کنه و ایرادی رو که در مقابل تمام وجهه های مثبت کار به حساب نمیاد، رو به روی طرف میاره بدون اینکه نیم نگاهی به جنبه های مثبت کار داشته باشه. قبل ترها (قبل از اینکه من استخدام بشم) حتی جواب سلام بعضی ها رو هم نمی داده البته خداییش همیشه با من خیلی گرمتر از دیگران احوالپرسی میکنه و متوجه شدم که احترام ویژه ای برام قائله بدون اینکه دلیلش رو بدونم!

یک روز متوجه شدم که کتابهای زیادی به مدت خیلی طولانی پیش ایشون مونده.عصر همون روز اومدن کتابخونه. لیستی از کتابهایی که داشتن تهیه کردم و دادم دستشون و گفتم کتابهای زیادی پیش شما هست که لازمه برگردونید. آقای "س" (رییس کتابخونه) رنگش مثل گچ سفید شد و پرید تو دفترش. همکارهای دیگه هم همه متواری شدن!!

- خانوم من این کتابها رو پس دادم!

-  نخیر آقای دکتر!

- باشه من میرم یه نگاه خونه می کنم ولی خیلی از این کتابها رو من پس دادم!

فردا کله ی سحر ساعت ٧.٣٠ صبح

دکتر وارد کتابخونه می شه. باز آقای "س" می پره توی دفترش! دکتر یه نایلون پر از کتاب اورده و می شینه کنارم." خانم! فقط همین کتابها پیش من بود"

- بقیه هم پیش شما هستن.

- نه نه نه! من این رو اصلا نمی پذیرم. یه نگاه به این ١٠ کتاب بکنید. وقتی من می خواستم فلان کتابم رو بنویسم این کتابها رو گرفته بودم. الان یکساله کتاب من چاپ شده. اینها رو پارسال برگردوندم به کتابخونه! این کتاب و این کتاب و اون کتاب رو هم اصلا نگرفتم. به دردم نمی خوره که گرفته باشم.

- نخیر آقای دکتر گرفتید! فقط فراموش کردید برگردونید.

چهره ی دکتر قرمز شده "نه خانم من برگردوندم. اشکال از شماست. حتما فراموش کردید کتابها رو باطل کنید"

لبخندی می زنم و می گم" آقای دکتر من عادت دارم. وقتی اساتید کتابی رو گم می کنند یا فراموش می کنند که برگردونن فورا انگشت اتهام رو سمت کتابخونه می گیرن ولی من میدونم که هنوز خدمت خودتون هستن"

دکتر که دیگه نمی تونه تحمل کنه و میدونم که خداییش تا حالا خیلی مراعاتم رو کرده می گه:" این صحبت شما اصلا برای من قابل قبول نیست برید توی مخزن کتابها بگردید حتما پیداشون می کنید"

- باشه حتما! ولی شما هم دوباره برید بگردید. تو خونه، دفتر ریاست، توی دفتر گروه ، حتی توی ماشینتون رو!!

میرم توی مخزن کتابها. دکتر رفته و آقای "س" از دفترش میاد بیرون و یک راست میاد سراغ من " بابا چیه سر به سر این دکتر میذاری؟ خوشت میاد شرش دامنمون رو بگیره؟ نمی خواست بهش بگی خودمون کتابها رو می خریدیم!

هیچکدوم از کتابها توی مخزن نیست هنوز ننشستم که دکتر با یه نایلون دیگه پر از کتاب میاد بالا. " اینها توی دفترم بود." نگاهی به کتابها می کنم دوتا از کتابها رو نشونشون می دم. "این دو کتاب جزء اون کتابهایی هستند که فرمودید اصلا نگرفتید!!"

" بله بله گرفته بودم! ولی این کتابهای دیگه رو اصلا قبول ندارم و باز شروع می کنه از این می گه که کتابش پارسال چاپ شده و دیگه نیازی بهشون نداره و ..."

- آقای دکتر این کتابها توی مخزن نبودن. خدمت خودتون هستن!"

" نه خانوم من دیگه هیچ کتابی ندارم برگردوندم و حتما اینجا گم شده"

دکتر می ره و ۵ دقیقه بعد با یه نایلون دیگه پر  از کتاب بر می گرده. موندم این همه نایلون رو از کجاش میاره!! با یه لبخند ملیح و با گونه های قرمز می گه اینا توی نمی دونم کجا بودن اوردم. ولی خانم ترنم اون ده کتاب دیگه پیش من نیستن کتاب من یک سال پیش چاپ شده و ... همکارهای دیگه یه خورده دل و جرات پیدا کردن و یواشکی می خندن. خیلی با احترام به حرفهای دکتر گوش می دم بدون اینکه به روش بیارم سه دفعه است که میره و با یه بغل کتاب بر میگرده و باز حاشا می کنه.

فردا صبح اول وقت دکتر "م" با یه نایلون نارنجی وارد می شه " اینها همون کتابهاییه که برای نوشتن کتابم امانت گرفته بودم. حقیقتش داده بودم به یکی از کار گرها بیاره بالا ولی بنده خدا فکر کرده من بهشون نیاز دارم گذاشته بود تو دفتر گروه. الان یکساله با این نایلون تو دفتر گروه بوده و من خبر نداشتم.

- آقای دکتر ممنونم که سریع پیگیری کردید چون معمولا پیگیری کتابهای اساتید چند هفته ای طول می کشه چون پشت گوش می اندازن

دکتر خوشحال می شه و سریع دور می گیره. آقای "س" میاد کنارم می ایسته!

آ- میدونید من خیلی به همه توصیه می کنم که کارشون رو درست انجام بدن. بنابراین خودم باید بهتر از بقیه کارهام رو انجام بدم اینکه می بینید زود اقدام کردم برای اینه که بگم کتابخونه مهمترین بخش دانشکده است و من از شما خیلی ممنونم خانم ترنم! (چشمهای  آقای "س" گرد می شه) شما خانم بسیار دلسوز و ...هستید. دارم رشد شاخهای آقای "س" رو می بینم. دکتر می ره و من نفس راحتی می کشم.

چند روز بعد

دکتر "ج" (‌که یکی از سر شناسترین اساتید رشته ی خودشون در کشور هستن ) لیست کتابهای درخواستیشون رو بهم میدن که از از نمایشگاهی که در دانشگاه برگزار شده خریداریشون کنیم. لیست رو با توضیحاتی بهم می سپرند و می رن. همون روز کارهای لیست رو انجام می دم و می سپرمش به آقای "س" .

فردا دکتر "ج"با یه جوون خوش تیپ میان و می خوان یه توضیح در مورد لیست بدن. من که روز شلوغی داشتم بالکل ماجرای لیست رو فراموش کردم و اصلا یادم نمیاد که کارهای مربوطه اش رو هم انجام دادم!

- آقای دکتر شما لیستی به من ندادید.

- دیروز به شما دادم. دیروز بعد از ظهر.

- حتما دادید به آقای "س"

- نه به خود شما دادم

- ببخشید آقای دکتر فکر نمیکنم به من داده باشید. شاید توی دفتر آقای "س" گذاشته باشید.

- نه به شما دادم همو ن لیستی که فلان و بهمان توضیح رو هم ضمیمه اش کردم.

-آخ آخ درست می فرمایید. تمام کارهاش انجام شده! کاملا فراموشم شده بود.

- ولی من هر وقت پیش شما میام هیچ وقت فراموشم نمیشه چون چهره و صدای بسیار آرامش بخشی دارید!!

- خجالت شما لطف دارید آقای دکتر!

( هر که فکر بد بکنه با من طرفه چون دکتر بسیار انسان با شخصیت و پویا و مودبی هستن)

فردای اون روز مشغول ثبت کتاب هستم که آقای "س" میگه: "دیروز آقای دکتر "م" (ریاست دانشکده )رو دیدم. برگشته به من می گه قدر این همکارتون خانم ترنم رو بدونید بسیار خانم ال و بلی هستند."

من با فک کش اومده می گم: "جان!!!" 

- دیروز اینجا اومده بود؟ کار خاصی براش کردی؟

- نه! اصلا چند هفته ای می شه که ندیدمش!

- به هرحال سابقه نداره که دکتر از کسی تعریف کنه. من خودم هم هاج و واج موندم!

-نیشخند خوب قدرم رو نمی دونید دیگه! حالا یه چایی برام بریز ببینمنیشخند

صبح می رسم دانشکده. هنوز نرسیده سیل تبریکات به سمتم نشونه گرفته می شه :" "به به! خانم همکار نمونه!" و متوجه می شم که دیروز در مراسم تودیع مهندس، به عنوان کارمند نمونه انتخاب شدماز خود راضی کلی سر به سر همکارها میذارم همینکه دست از پا خطا می کنند می گم: همین کارها رو می کنید که نمونه نمی شید دیگه چشمک دکتر "ت " میاد و بهم تبریک می گه و برام آرزوی موفقیت می کنه. تشکر می کنم و می گم:

- آقای دکتر سعی کنید عملکرد من رو سر لوحه ی کارهاتون قرار بدیدنیشخند

دکتر از ته دل می خنده

پی نوشت: این پست برای ارضای خودشیفتگیم بود پست بعدی مملو از خبرهای بد هستناراحت

نویسنده : ترنم | ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت