صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

براي وروجكم

امروز اولين روز مدارس بود . اي هميشه عاشق اول مهر بودم. اما اينبار اول مهر برام يه رنگ و بوي ديگه اي داشت، چون وروجك مي خواست بره امادگي. اون وقتها كه تازه دنيا اومده بود، خيلي ارزو داشتم زودتر بزرگ بشه و بره كلاس اول تا براش كيف و مداد و دفترچه و مداد رنگي و... بخرم. حالا يكسال زودتر به اين ارزوم رسيدم چون از 5 سالگي امادگي رفتن اجبار شده اينه كه تمام اين وسائل رو براش خريدم. ديشب ازذوق امروز صبح، نه من نه علي نه وروجك نمي تونستيم بخوابيم. حالا خوبه از سه ماهگي تا سه سالگي(زمان دانشجوييه من) مهد بوده. و گرنه من از ذوقم تا صبح نمي خوابيدم. اما مي دونيد، امادگي و دبستان فرق داره. همچين اين حس رو ادم داره كه وروجكش داره مرد مي شه. چهار سالش كه بود يه روز ظهر كه داشتيم ناهار مي خورديم، با كمر راست روي صندلي نشسته بود و در حاليكه غذا مي خورد داشت براي باباش به طور جدي ماجرايي رو تعريف مي كرد. نه علي و نه وروجك متوجه نگاه من نبودن. اما من كلي كيف ميكردم، با خودم مي گفتم كي بشه بزرگ بشه كه دو تا مرد روي ميز دو طرفم نشسته باشن. نمي دونم شايد احساسم رو درك نكنيد ولي من براي بزرگ شدن وروجك خيلي عجله دارم .از تجسم بزرگ شدنش حس خيلي خوبي پيدا مي كنم. خلاصه صبح كلهء سحر بيدار شديم، صبحانه خورديم، مسواك زديم و لباس پوشيديم و سه تايي راه افتاديم سمت مهد. انگار اول مهر هرسه تامون بود. تو راه من و وروجك كلي اواز خونديم( وروجك طبع شعر داره و هميشه از خودش شعر و قافيه رديف مي كنه و منو متعجب تر و مشتاق تر مي كنه). علي ما رو با ماشين رسوند و خداحافظي كرد و ما تا ساعت 11 تو مهد بوديم. چون جشن براشون گرفته بودن . وروجك سر از پا نمي شناخت و كلي خوشحال بود و با خوشحاليه اون، من هم خوشحال. براي ثبت نامش هم كه رفته بودم، مدير ازش تست هوش گرفت و همچين وروجك مي پيچوندش و با ارامش و فراست به سوالهاي مديرجواب ميداد كه مدير با چشمهاي گشاد شده همش ميگفت:" ماشاء الله، خانم اسپند دود بديد براش، بزنم به تخته خيلي باهوشه." اينه كه خيالم ازش راحته كه هم تو مهد كم نمياره و هم چون كم رو نيست مي دونم از پس خودش بر مياد.

اين مطلب رو براي تو مي نويسم. تو كه شيرين ترين نعمت زندگيم هستي. شايد وقتي كه بزرگ شدي يه روز اين وبلاگ رو نشونت بدم و اين پست رو هر دو با هم بخونيم. نمي دونم توي اون روز چند ساله هستي و موقع خوندن اين مطلب چه حال و هوايي داري. فقط مي خوام بدوني كه اگه علي تمام دنياي منه، تو هم، نيمهء بيشتر زندگيم هستي. مي خوام بدوني كه با هر لبخندت تمام شاديهاي دنيا توي قلبم مي ريزه و با هر اخم و بغضت قلبم به درد مياد. وقتي كه خوابي، وقتي چشمهات بسته است و دو رديف مژه هات روي هم قرار مي گيرن. اينقدر معصومي و زيبا كه خيلي وقتها با با، با ديدن اون همه معصوميت و زيباييت، اشك توي چشمهاش جمع شده. هميشه هر وقت خواب بودي و خونه از اون همه شيطنتت اروم گرفته، هم من هم علي،دستخوش احساساتي شديم. پدرت هميشه وظايفي رو كه در قبال تو داره رو برام مي گه. اينكه دوست داره براي رسيدن به تمام ارزوهاي فرداهات، كمكت كنه و هميشه از من مي خواد كه صبور باشم و شيطنتهات رو تحمل كنم و دوستت داشته باشم. هميشه اينجور مواقع بغض علي رو حس مي كنم. دوست دارم بدوني كه هميشه ميوهء دل ما بودي و خواهي بود. خدا طعم تمام نعمتهاش رو با تو به ما چشوند. كاش بتونيم قدردان نعمتش باشيم.

نویسنده : ترنم | ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت