صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

وروجک ونمایشش

چند وقته که بعد از وقت اداری علی میاد دنبالم و دیگه برای برگشت، نیاز نیست تاکسی سوار شم. اول میره دنبال وروجک بعد هم میاد دنبال من، وقتی هم رسوندمون خوونه خودش دوباره بر میگرده محل کارش. ساعت دو و نیم که می خوام سوار ماشین بشم اول تمام خستگیهام رو می تکونم بعد سوار میشم. تا برسیم خوونه اول من گزارش کارهام رو میدم بعد علی و در اخر- که حدود نود و نه درصد زمان باقی مونده است- نوبت افاضات وروجکه. یه روز همینجور که داشت حرف میزد، برگشتم دیدم دو دونه اکلیل روی پلک سمت راستشه. پرسیدم:" مامان این اکلیلها مال چیه؟" بدون معطلی گفت که: نمایش داشتن و اون نقش اقا گرگه رو داشته و... پریدم وسط حرفشو گفتم:" جدی؟ چه خوب! خوب بعد؟".

-" اره مامان من اقا گرگه بودم. صورتم رو رنگ کردن. دستکشهایی دستم کردن که ناخنهای بلند داشت. پاهام رو هم همینطور. رضا نقش چووپون رو داشت. نوید هم که کوچولوه نقش موش. تازه به نوید یه کم پنیر واقعی هم دادن، که بعد از نمایش خوردش. سیاوش دو تا نقش داشت هم بره بود هم ...( یادم نیست اون نقش سیاوش رو چی گفته بود) بعد من وقتی صفحه ها (منظورش صحنه هاست) تموم می شد می رفتم یه گوشه وای می ایستادم. کار گردان همش به من می گفت به دوربین سه نگاه کنم..."

- " مگه فیلمبرداری بود؟"

- " اره. خاله مینا به ما یاد نمی داد. کارگردان می گفت چی کار کنیم. اقای نقاششون (گریمورشون) هم صورتهامون رو رنگ می کرد...." وروجک یه ریز حرف می زد. کلهء من باد کرده بود، اما با هیجان و اشتیاق گوش میدادم. اولین نمایشی بود که وروجک اجرا میکرد. با خودم گفتم حتما از طرف شبکه استانی، از حالا اومدن برای دههء فجر برنامه پر کنند. این فکر هم میومد تو سرم که این وروجک خودش یه پا فیلمه، نقش هم بازی کنه چی میشه. خلاصه تا دم خوونه وروجک حرف زد... توی راه پله هم به شرح ما وقع مشغول بود تا ...بالاخره شب شد. خوابوندمش توی تختش. "سندی" رو گذاشتم توی بغلش. قیافهء بچه ها وقتی شب می شه خیلی خوشگلتر و معصوم تر می شه. اینقدر که هر چی می بوسیشون سیر نمی شی. توی اتاق نیمه تاریک با اون حالت معصومانش زل زد تو چشمهام و گفت:" مامان یه چیزی بگم؟" گفتم:" عزیزم! تو که تمام بعد از ظهر رو حرف زدی این هم روش. بگو پسرکم." یه اهی کشید و دو تا دستهاش رو گذاشت زیر سرش وگفت:

-" مامان هر چی که در مورد نمایش گفتم خیال پردازی بود. دوست داشتم یه خورده خیال پردازی کنم." اول جا خوردم بعد هم خنده ام گرفت. تعجب کرده بودم که نیم وجب بچه چه جور سر کارم گذاشته. گفتم:" عیب نداره عسلکم. ولی از این به بعد هر وقت خواستی خیال پردازی کنی قبلش یه ندایی به من بده." یه چشم کشدار گفت و خوابید. با خودم گفتم:" خدا رحم کنه به اون دخترهایی که فردا این وروجک بخواد سر کارشون بذاره."

یاد پارسال افتادم که خواهرم سر راه با دوستش اومده بود خوونهء ما که چیزی ازم بگیره. دوستش توی حیاط موند. وروجک هم که اون وقت 4 ساله بود پیشش مونده بود تا ما برگردیم. فرداش خواهرم زنگ زد و گفت:" وروجک برای سمیرا یه تراژدیه به تمام معنا ساخته. بهش گفته که:"مامان بابام به من غذای درست حسابی نمی دن. معمولا گرسنه هستم و.... " خلاصه سناریویه یه الیور تویست جدید رو می نویسه و برای سمیرا ایفا می کنه. سمیرا هم به خواهرم می گه که اگه خواهرت رو نمی شناختم می گفتم حتما یه چیزی هست که بچه داره می گه. اینقدر که این بچه قشنگ رل بازی می کرد!!!!

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت