صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

معصوميتها و بلاهتهاي از دست رفته

گاهي وقتي به گذشته نگاه مي كنيم، به كرده ها و نكرده هامون، متوجه مي شيم كه چقدر عوض شديم. كارهايي رو كه يه روزي ممنوع يا گناه مي دونستيم، الان به راحتي انجام مي ديم.اين موضوع باعث مي شه كه با خودمون فكر كنيم كه: الان داريم كار درست رو انجام ميديم؟ يا پرهيزي كه قبلا داشتيم صحيح بوده؟ بعضي وقتها به اين نتيجه مي رسيم كه به بعضي بديها عادت كرديم، اينه كه ارتكابشون برامون عادي شده و اونوقته كه افسوس معصوميتهاي از دست رفته رو مي خوريم. گاهي هم به اين نتيجه مي رسيم كه اون همه سختي كه كشيديم و پرهيزهايي كه متحمل شديم، اصلا لازم نبوده.در واقع برخي اعمالي كه از ارتكابشون مي ترسيديم، نه تنها اشتباه و خطا نبودن كه اصلا طبيعي و ذاتي هم بودن. اونوقته كه به بلاهتهاي از دست رفتمون مي خنديم.

وقتي 8 سالم بود، يه پسر 11 ساله بهم توجه داشت، يعني مي فهميدم كه از من خوشش مياد. كم كم من هم از اينكه يه روز به طور اتفاقي، اون هم از دور ببينمش كه داره فوتبال بازي مي كنه، ذوق زده مي شدم و ديگه تا چند روز تو يه دنياي ديگه سير مي كردم و بعد چقدر خودم رو سرزنش مي كردم و چقدر از خدا مي ترسيدم. فكر مي كردم عشق يه چيز منفور و شيطانيه كه بايد ازش پرهيز كرد و تازه از خود به خود به وجود اومدنش هم بايد شرمسار بود.

وقتي 6 سالم بود، اگر فكر مي كردم دروغي گفتم يا گناهي مرتكب شدم- اون هم با تعريف بچه گانه اي كه از گناه داشتم _شروع مي كردم به بوسيدن دستهام. اين كار رو نوعي تشكر از خدا مي دونستم و تشكر از خدا رو سببي براي بخشيده شدن گناه .حالا شايد اگر هنوز همون صفاي نيت رو الان هم داشتم ، يه قديسه به تمام معنا بودم. اينجاست كه مرز بلاهت و معصوميت قاطي ميشه و ادم به اين نتيجه مي رسه كه: انگار راست مي گن بيشتر جمعيت بهشتي ها رو ديوانه ها تشكيل ميدن.

الان هم كه ديگه مثلا بزرگم و بالغ، هنوز گاهي جوري در مورد بعضي مسائل فكر مي كنم و به چالش مي كشونمشون كه مطمئنم وقتي مثلا 40 ساله شدم، باز دلم براي بلاهتها و معصوميتهايي كه الان داشتم تنگ مي شه.

نویسنده : ترنم | ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت