صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

 یه همچین روزی دنیا اومدم....

من هیجدهم دی به دنیا اومدم. توی یه شب سرد زمستونی، که بارون شدیدی هم می باریده. دی ماه 55 که اوج انقلاب بوده. دو ساله شدم که انقلاب پیروزشد و سه ساله و نیم داشتم که جنگ شروع شد. بابا ارتشی بود و معمولا منطقهء جنگی. طی دوران جنگ، زمانی که هر شب امکان بمبارون بود، زمانی که وقتی مامان حمام می بردمون از ترس اینکه نور چراغ حمام، مکان شهر رو به هواپیمای دشمن نشون نده و مجبور می شد شیشه حمام رو با پتو بپوشونه، زمانی که توی همه چی صرفه جویی می شد، زمانیکه خریدن یه دفتر 100 برگ با جلد ابی براق، برای بچه ها خیلی هیجان انگیز بود، زمانی که وقتی بابا یه سه چرخهء خوشگل برای خواهر کوچولوم خریده بود من کلی خوشحال شده بودم که اینقدر پولداریم! مسلما توقع برپایی یه جشن تولد، خیلی بلند پروازانه بود. وقتی هیجده دی می شد من یه ساعت مچی دست می گرفتم و منتظر می شدم که شماره های کامپیوتری ساعت، ساعت بیست و دو و ده دقیقه رو نشون بده و اون وقت می گفتم:" من دنیا اومدم." بعد مامان و بابا می بوسیدنم و اگر هم کادویی برام خریده بودن بهم می دادن. ولی یه سال تصمیم بر این گرفته شد که برام جشن تولد بگیرن و چه اتفاقی از این هیجان انگیزتر. اون سال روز تولد براي من خيلي جذابتر بود. حالا ديگه همكلاسي هايي هم داشتم كه دعوتشون كرده بودم. بابا كلي قنادي گشته بود تا با لاخره تونسته بود يه كيك برام پيدا كنه. يه كيك شكلاتي خوشگل با دوتا بالرين كوچولوي زيبا و يه بسته شمع. ظاهرا چون اون زمان بزرگترها دل خوشي نداشتن، كيك و شيرينيها رو دست شيريني پزها باد مي كرده و اين بوده كه پيدا كردن كيك كار سختي بوده .خلاصه اينكه اتاق رو با كلي بادكنك و كاغذ كشي تزيين كرده بوديم و من دقيقه شماري مي كردم كه زودتر ساعت پنج بشه. مامان داشت براي بار اخر پذيرايي رو گرد گيري مي كرد و من به اون دو تا بالرين فكر مي كردم كه بايد توي كيك ميون هشت تا شمع مي ذاشتمشون.... كه زنگ خوونه به صدا در اومد و عمو وارد خونه شد و طبق معمول يه راست رفت سر اصل مطلب:" زن داداش هنوز وسايل رو جمع نكرديد؟ بابا، راديو عراق اعلام كرده مي خواد موشك بزنه!" و این شد که  مامان وبابا سریع شروع به جمع کردن وسایل ضروری کردن و گذاشتن صندوق عقب ماشین و همگی از شهر زدیم بیرون. اتاق پذیرایی همونجور تزئین کرده باقی موند و من هنوز داشتم به اون دو تا بالرین فکر می کردم.......  

نویسنده : ترنم | ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت