صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

تصور کنید...

فرض کنید یه فامیل دور دارید که توی دهات زندگی می کنه. تصمیم می گیرید محض عوض کردن اب و هوا یه سفر برید یه زندگیه روستایی رو تجربه کنید. با ماشین اخرین مدل و خانم لوکستون که لاک ناخن خوش رنگی هم زده و بچه هاتون که از تمیزی برق می زنند راهی روستا می شید. همینکه به روستا می رسید تمام نگاهها ماشین شما رو دنبال می کنه. دم خوونهء فامیلتون که رسیدید همسایه ها با تعجب نگاه می کنند. خانمتون با یه لبخند مهربون پیاده می شه. سعی  داره لبخندش سرشار از حس نوع دوستی باشه. فامیلتون خوشحال و خندان یا هاتون احوالپرسی میکنه. با خانمتون که احوالپرسی می کنه سرش پایینه و سعی می کنه دستپاچگیش کمتر مشهود باشه و هیجان زده است از اینکه بهشون افتخار دادید و برای گردش کلبهء محقر اونها رو انتخاب کردید. همسر فامیلتون در حالیکه داره دستهاش رو با پیراهنش خشک می کنه با نهایت خرسندی سلام می کنه و دستهای زبرش رو توی دستهای قشنگ خانمتون میزاره. بچه های دهاتی فامیلتون جلوی همسایه های دیگه، با افتخار سعی دارن نسبتشون رو هر چی نزدیکتر به شما نشون بدن. دخترک میزبان وقتی میاد توی اتاقی که شما نشستید، مرتب گره روسریش رو درست می کنه و معلومه که تازه صورتش رو شسته. خانمتون از درسش می پرسه و متوجه می شید که نمره هاش همیشه بیسته و خط قشنگی هم داره. دخترتون ساکت کنار مادرش نشسته و فقط نظاره گره. اقای میزبان روی دو زانو کنار شما نشسته و پشت سر هم می گه :" خیلی خوش امدید". همسر فامیلتون از همون لحظهء اول سعی میکنه خوشحالیش رو از وجود شریفتون شفاهی و عملی نشون بده . از نون داغ صبحونه گرفته، تا شیر تازه و غذاهای چرب و چیلی، همه کار می کنه که سفره اش لایق مهمانهای شهریش باشه. پسر کو چولوتون اولین باره که گاو رو از نزدیک می بینه و شما وقت دوشیدن شیرهم می بریدش که پسر پاستوریزتون این تجربه رو هم به تجارب نظریش اضافه کنه. زنهای همسایهء فامیلتون نیاز نیست بیان در خوونه و به بهانهء مایهء ماست و ... زن میزبان رو سوال پیچ کنند چون دختر فامیلتون خیلی زود همه چیز رو با اب و تاب براشون تعریف کرده.

 شما که می رید، فامیلتون  از محاسن پدر خدا بیامرزتون می گه و خانمش تصدیق می کنه. توی راه خانمتون می گه :" بنده خداها چقدر نون خونگی و چقدر تخم مرغ بهمون دادن و بعد رو می کنه به پسر کوچولوتون که صندلی عقب نشسته و می گه:" امشب شیر اقا گاوه رو میدم بخوری"...همهء اینها رو داشته باشید تا.... یه روز بچهء همین فامیلتون مریض بشه و بخوان بیارنش شهر پیش یه دکتر خوب. اول از همه  دخترتون از اینکه در و همسایه، فامیلهای شیپیشیتون رو ببینن خجالت می کشه و غر می زنه و خانمتون بهش می گه می تونی بگی: " یه روز که تعطیلات رفته بودیم یکی از روستاها، با این خوونواده اشنا شدیم." در واقع در ابتدا فامیل بودن رو بالکل منکر می شید. بعد، خانمتون از اینکه مهمانها میرن حمام و با شامپوها گرونقیمت خارجیتون سرشون رو می شورن اخم و تخم می کنه. در ضمن اصلا نیازی نمی بینه انرژی رو که چند روز پیش برای پختن ناهار- وقتیکه لادن جون و شوهرش مهمانتون بودن- صرف کرده، برای این میهمانها هم صرف کنه. هیچ جای  شهر رو بهشون نشون نمی دید. چون اصولا روتون نمی شه باهاشون توی شهر قدم بزنید. پسر بچهء فامیلتون تمام روز کنار پسر کوچولوتون می شینه و کامپیوتر بازی کردنش رو تماشا می کنه. خیلی از کامپیوتر خوشش اومده. دختر فامیلتون تمام مدت ساکت توی پذیرایی، پیش بزرگترها ساکت نشسته. چون دخترتون  اصلا تحویلش نگرفته. فقط وقتایی که خانمتون چیزی بهش می گه لبخندی می زنه و در حالیکه گره روسریش رو مرتب می کنه، جواب میده. بعد از ظهر میرن دکتر و بعد از مطب راهی روستا می شن. توی راه پسر فامیلتون به باباش می گه:" برام کامپیوتر می خری؟" و دختر فامیلتون در طی مسیر یک کلمه هم حرف نمی زنه. اما خانمتون بعد از رفتنشون، از دستمال توالتهایی که زیاد مصرف کردن حرف می زنه و از دمپاییهای خیس دست شویی و جای صابون مایع، که تازه صبح پرش کرده بوده....

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت