صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

مرگ مثل زندگی

ساعت 10 شبه. تو خوونه نشستم که یکدفعه: گروم. صدای انفجار بمب می پیچه. با خاله تماس می گیرم. صداش خیلی عصبیه. می گه تو خیابونه ما ترکیده. صوتی بوده. اخبار سراسری و اخبار خوزستان و روزنامه ها اشاره ای به انفجار بمب صوتی نمی کنند. هفتهء قبلش هم یه بمب صوتیه دیگه تو خیابون شهریور کیانپارس منفجر شده بود. اینا همه بعد از انفجار بانک سامان کیانپارسه. فقط روزنامه های خوزستان خبر رو اعلام می کنند. هفتهء بعد دو بمب صوتی توی فرمانداریهای شهرهای دزفول و آبادان منفجر می شه که سه زخمی باقی میذاره.

5 شنبه هفتهء بعد بمب گذاران خیابون نادری، که ماه رمضون امسال دم افطار مردم بیچاره رو لت و پار کرده بودن رو دار می زنند. مردم اعتراض دارن که چرا تمام عوامل رو اعدام نکردن. همون شب  خورد و خسته تازه از مطب اومدیم وروجک سر ماخورده است و تب داره. تو خوونه نششستم که: گروم. صدا خیلی نزدیکه. بند دلم پاره می شه. می گم خدا کنه باز صوتی باشه. با خاله تماس می گیرم. سلامتند. به دختر خاله تلفن می زنم. جواب نمیدن. نگران میشم. با موبایلشون تماس می گیرم کسی جواب نمی ده که یادم میاد اخر هفته است و رفتن دزفول. کمی خیالم راحت می شه. باز صوتی بوده. و باز سانسور خبری.

 جمعه باز یه بمب دیگه توی کیانپارس منفجر می شه. شنبه ساعت 7.30صبح تازه رسیدم محل کارم. یکی از همکارها سراسیمه میاد:" حراست گفته مراقب باشید، چون 5 شنبه و جمعه مرتب با دانشکده تماس گرفتن و گفتن که بمب کار گذاشتن و چندین و چند بار اومدن و دانشکده رو زیر و رو کردن و چیزی پیدا نکردن.از هیچکس امانتی قبول نکنید...". خواهرم از دانشگاه شهید چمران میاد پیشم:" می دونی چی شده؟ دو تا بمب توی دانشکدهء کشاورزی و سازمان مرکزی شهید چمران کار گذاشته بودن. مامورها با الگانس و آمبولانس اومدن و خنثی شون کردن... و بعد با خنده می گه اومدم حلالم کنی. بهش می گم تو فکر نباش وضع جندی شاپور هم بهتر شما ها نیست و جریان صبح رو براش تعریف می کنم. می خوام یه سر برم بانک که دوتا از دانشجوها میان و می گن:" خانم ،الان از فلکه، ساعت میایم خیلی شلوغ بود. یه عده زن عرب قران به دست  داد و فریاد می کردن و اعتراض داشتن به اعدام اون جوونها. فک و فامیلشون بودن خانم!.." چشمهام از تعجب گرد می شه. ادامه میده:" پلیس اومد با باتوم متفرقشون کرد. با خودم می گم ، ولله چه رویی دارن. اگه یکی از فامیلهای دور من تو همچین غلطی سهیم بود. هفت سوراخ خودم رو قایم می کردم. از اون زن حاملهء 19 ساله عرب که فقط هفت ماه از ازدواجش می گذشت و بیوه شد، خجالت نکشیدن و یادم میاد که خواهرم اون روز بمب گذاری تویه بیمارستان گلستان بوده و اون دختر جوون رو دیده بوده که شوکه بوده و همینجور خیره سقف  رو نگاه می کرده. از خواهرش می پرسه :" چش شده؟"

-         "حامله است. همش سه ماهشه. با شوهرش رفته بوده خیابون نادری برای انجام سونوگرافی که بمب اول منفجر می شه(بمب اول صوتی بود) مردم هجوم می برن طرف محل انفجار برای کمک، که یکیشون هم شوهر خواهرم بوده. بهش می گه صبر کن الان میام و بمب دوم منفجر میشه و دیگه نمی آد. اونایی که رفته بودن برای کمک یا میمیرن یا زخمی می شن اینه که هنوز شوکه است هیچ گریه نمی کنه. همش همینجوری خیره است. فقط هفت ماهه ازدواج کرده."

می رم بانک دانشگاه. سرباز مسلح کیفم رو می گرده وارد می شم . تو صف میمونم. سرباز از مردم می پرسه :" این ساک آبیه ماله کیه اینجا؟" از بانک میام بیرون و منتظر رانندهء دانشکده می شم. سرباز میاد دور تا دور بانک رو بازدید می کنه. با خودم می گم حتما از صبح تا حالا این صدمین دفعه است که داره این کار رو می کنه. دلم برای وروجکم شور میزنه. اخه مهدش کیانپارسه! این همه بمب اونجا منفجر می شه. مگه تمام کیانپارس چقدره که یکیش نصیب ما نشه! راننده میاد و سوار می شم. تمام راه رو یه ریز حرف می زنه:" خانم! باید همهء بمب گذارها رو اعدام می کردن. نه فقط دو تاشون رو. باید تمام عوامل رو به جای زندان انداختن دار می زدن. اینجوری که نمی شه. تازه صبح هم طایفشون اومدن تو خیابون. بابا، قبل انفلاب یه دوست داشتم سیاسی بود غیر خودش تمام خونوادش رو سر به نیست کردن..." راننده همینجور حرف می زد و من یاد اون فیلم ساموراییه افتادم که حاکم علاوه بر اینکه دستور کشتن فرد یاغی رو داد تمام خوونوادش رو از زن و بچه و پیرزن رو .. از دم تیغ گذروند که وقتی بچه ها بزرگ شدن به خونخواهی طغیان نکنند.  بعد به جوون اعدامی فکر می کنم و به  پدرش. شب قبل از اعدامشون سیمای خوزستان قسمتهایی از اعترافاتشون رو پخش کرد. پسر بمب گذار بود و پدر سر دستهء باند و هر دو از طرفدارهای جدا سازی خوزستان از ایران. پسر از نحوهء اشناییش( به وسیلهء سایتها) با سر دسته های حزب در کانادا می گه و پدر از فعالیتهاش و برنامه ریزیهای اینده اش که قصد داشته بعد از بمب گذاریها با خوونواده به سوییس برن. و من باز یاد اوج فعالیتهای دار و دستهء مسعود و مریم رجوی می افتم که طرفدارهاشون بعد از بمب گذاریها همه به رفتن به خارج کشور و تحصیل در اونجا و غیره اشاره می کردن. چیزی که حزب قولش رو بهشون داده بود و اونها از اعدامش بهره مند می شدن.

روزنامه رو ورق می زنم نتیجهء یه همه پرسی رو می خونم. بیشترین خواستهء مردم رسیدگی به اوضاع بیکاری و وضعیت امنیتیه خوزستانه.

 وضعیت خوبی نیست. اینکه ادم محل کارش باشه و یه قسمت عمدهء ذهنش به مهد وروجک باشه و سلامتش. اینکه وقتی برای خرید عید می ری کلی پلیس مسلح رو ببینی که می دونی به نوعی دلگرمی هستن برای مردم اما نشون از بی امنیتی بازارهای خرید دم عید. اینکه از پیش هر ماشین و سطل آشغالی که رد می شی تو دلت می گی نکنه بمب توش باشه.اینکه دوستت اشاره کنه: این یارو رو می بینی داره دم اون مغازه روزنامه می خونه. این فامیلمونه! تو حفاظته. مطمئنم اینجا الکی ایستاده و روزنامه می خونه! حتما کشیکه!

ترس از مرگ خیلی کمتر از ترس از زخمی شدنه. حد اقل برای من که اینجوره. به خصوص وقتی که زخمیهای بمب گذاریها رو توی تلویزیون هم ببینی . جراحتهایی که صد بار از مرگ بد تره! سوختگیهای شدید، قطع هر دو پای دختری که کارمنده بانک سامان بود و عکسهای دیگه ای که از اینترنت گرفته بودم. اینجا مرگ داره واژه ای طبیعی می شه مثل زندگی......

 

نویسنده : ترنم | ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت