صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

...خداوندا نگه دار از زوالش

فکر نکنم تو ایران شهری به قشنگی شیراز باشه. هرچه زیبایی هست یکجا در شیراز جمع شده. آثار باستانی، طبیعت زیبا، آب و هوای خوب ومردم خونگرم.

صبح چهار شنبه رسیدیم شیراز. یه هتل تر وتمیز پیدا کردیم و بعد از کمی استراحت رفتیم شاهچراغ زیارت. بعد هم رفتیم کاخ کریمخان زند که حالا نمایشگاه عکس هم شده بود. اون هم چه عکسهایی! نمی دیدیم که میبلعیدیم. همه مربوط به اواخر دورهء قاجار و اوایل دورهء پهلوی. بعد هم رفتیم بازار مشیر. وقتی می ری شیراز اصلا نیاز نیست به پاساژهای امروزیش و زرق و برقهای مدرنش سر بزنی، چون بازار مشیر اینقدر جاذبه داره که بخوای مثل من، تو دو روزی که اونجایی سه بار بهش سر بزنی . محیط آروم و پر سایه ، حجره هایی  پر از وسایل زینتی و چشم نواز، فروشنده هایی خوش اخلاق با لهجه ای شیرین که آخر هر کلمه ای " او " اضافه می کنند، و مردم رنگارنگی که ممکنه شیرازی باشن یا اهوازی یا تهرانی یا چینی یا اروپایی. کلا همه چیز مختلط و زیباست .در مرکز همه ء اینها محیطی تعبیه شده برای رفع خستگیه عابرین با حوض و درختهایی که می شه زیر سایه اشون نشست و پیرمردی که عرق بیدمشک خنک می فروشه. اگر هم دوست داشتی می تونی بری تو چایخونه سنتیش بنشینی و چای بخوری و رفع خستگی کنی و از محیط آروم و سنتیش لذت ببری و یه آهنگ زیبا و قدیمی هم از "ناظری" بشنوی...چایمون رو که خوردیم یه توریست اروپایی که اون هم اومده بود چایخانه، به من و علی گفت: " می شه ازتون عکس بگیرم؟" ما هم با لبخند اجازه دادیم و عکسش رو گرفت و رفت. فکر کنم به زودی عکس برگزیدهء سال جهان بشه و از این طریق به ثروت هنگفتی برسه. بالاخره بد نیست آدم به موفقیت دیگران کمکی کرده باشه!! از همون چایخونه "اس ام اس" زدم به جناب پرهامی و خبر نزول شکوهمند قریب الوقوعمون رو خدمتشون دادم. غروب رسیدیم انتشارات لوزا. من مرتب آقای پرهامی رو، آقای فرهادی خطاب می کردم، چون به اسم فرهاد برام کامنت میذارن. بیشتر علی و فرهاد خان سخنرانی کردند و من معمولا سرم تو کتابهای پرهامی بود. کلا دیدن یه دوست مجازی جالب می تونه باشه به خصوص اگه بدونی قرار کاریش با یه نویسنده رو، به خاطر تو بهم زده باشه. آی حال میده! آی حال میده! خلاصه سه تا از مجموعه شعرهاشون و یه کتاب انرژی درمانی که چاپ انتشاراتشون بود رو به زور به من دادن. ظاهرا رو دستشون باد کرده بود. چون لاشون رو که باز می کردم تار عنکبوت داشت و صفحهء اول رو هم خانم هاویشام امضا کرده بود! هرچی از ایشون اصرار از من انکار، تا بالاخره کتابها رو برداشتیم و در رفتیم !!!

 5 شنبه رفتیم حافظیه و سعدیه. یه حسن شیراز اینه که از هر مکانی برای گلکاری استفاده می کنند. هرچی چشم می گردونی گل می بینی و چمن ودرخت... درست مثل شهردارهای شهر شهید پرور اهواز.. نمی دونم چرا تو استان ما اینقدر برای کاشتن گل و درخت، خساست به خرج میدن. حق دارن شیراز رو شهر گل و بلبل خطاب می کنن. خوزستان رو استان شهید پرور خونین و مالین...

 بعد هم یه سر زدیم به موزهء پارس که روبه روی کاخ کریمخانه و دیوان اداریش بوده، با عتیقه جات و نقاشیهای زیبا. چیزی که برام جالب بود قبر کریمخان بود، که اصلا نمی دونستم وجود داره. بعد از مرگ کریمخان اونجا دفن می شه و آقا محمد خان قاجار رو کینه و عقده ای که داشته نبش قبرش می کنه و دستور میده زیر پلکان کاخش در تهران دفنش کنند تا هر روز از روش رد بشه!!! اوایل دوره ء پهلوی، رضا شاه دستور میده که دوباره نبش قبر کنند و در محل سابقش در شیراز دفنش کنند . قسمتی از استخوان فک، یه دندون و مقداری از کفن کریمخان پیدا می شه که به محل اولیه بر می گردونند.

 بعد از اون هم رفتیم مسجد وکیل که واقعا بی نظیره. ستونهای زیبایی داره که به طرز استادانه ای با طرح مارپیچ تراشیده شدن که واقعا با نبود امکانات در اون زمان کار بی نظیریه و منبری که از یک سنگ مر مر عظیم و یکپارچه به وجود اومده. مسجد خیلی بزرگه و این برام جالبه که همه چیز به دستور کریمخان، بزرگ ساخته می شده. خوندم که از ویژگیهای معماریه دوران زندیه ارتفاع و استحکام بناهاست . بعد هم که رفتیم حمام وکیل که نزدیک مسجد بود و باز وسیع و زیبا. برام جالب بود، اینکه مردم صبح زود بیان حمام بعد به راحتی برن مسجد برای نماز صبح، بعد هم به بازار- که نزدیک حمام ومسجد بود- تا حجره هاشون رو باز کنند. ظاهرا کریمخان هیچگونه خساستی در تامین آسایش مردم نداشته و این خیلی ستودنیه!

روز 5 شنبه، هم صبح و هم عصر به بازار وکیل و بازار مشیر سر زدیم. من دوتا پارچهء خیلی خوشگل خریدم، با کلی خرت و پرتهای سنتی و تزیینی مثل یه جفت گوشواره ء سبز و خوسمل. معمولا به بدلی جات بیشتر از طلا علاقه دارم. شب هم رفتیم سینما و بعد هم یه چلو کباب مشت. صبح جمعه هم که رفتیم باغ ارم. باغ ارم هم زیباست و هم اینکه به خاطر تنوع نوع گیاه و درختهایی که درش وجود داره ، مورد توجه. کلی هم عکس گرفتیم و طی این دو سه روز، ده بار فالودهء شیرازی خوردیم که به نظرم اصلا خوشمزه نیست! نه فالوده هاشون نه بستنیهاشون! نمیدونم چه اجباری بود که باید می خوردیم!! ایراد دیگه ای هم که شیراز داشت این بود که مردمشون یه جوری به آدم نگاه می کنند که فکر می کنی یه لکهء بزرگ سیاه تو صورتته یا چه میدونم دو تا شاخ داری! کلا چه زن چه مردشون زل می زنن به آدم. انگار نه انگار که تو این شهر سالانه هزاران مسافر و توریست میاد و میره. برای مثال تو حافظیه داشتم فیلم می گرفتم، دیدم یه پیرمرد کت و شلواریه خیلی اتو کشیده، در حالیکه یک دستش تو جیبشه، با لبخندی که تمام صورتش رو گرفته بود زل زده به من. یه جوری هم ایستاده بود که کم کم نیش من هم باز شد. من می خندیدم و از محیط فیلم می گرفتم اون هم می خندید و از من فیلم می گرفت- البته با چشمهاش- علی از دور شاهد ماجرا بود و اومد سمتمون. برای علی هم دورنمایی که شاهدش بود خنده دار بود چون با خنده میومد. علی اومد گفتش:" خدمت باشیم حاج آقا" من و علی هم حالا مرده از خنده. حاج آقا هم سلامی کرد و در حالیکه هنوز با لبخند سر تکون میداد، آروم آروم دور شد. همینکه رفت کلی غصه ام شد چرا ازش فیلم نگرفتم چون سر و وضع و نوع ایستادن و خندیدنش یه جور خیلی دوست داشتنی بود به خصوص برای من که هیچکدوم از پدر بزرگهام رو ندیدم و داشتن پدر بزرگ همیشه برام آرزو بوده. خلاصه می خوام بگم که اگه دوست داشتید تماشاتون کنند برید شیراز. هم تماشا می شید هم کلی جا برای تماشا دارید!!

 

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت