صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

دیباچه: چند روز پیش، اشکان خان تو وبلاگشون http://mard-e-sootaki.persianblog.ir/ بحثی رو مطرح کرده بودن که  در اون به بالا رفتن آمار طلاق اشاره کرده بودن. خواستم براشون کامنت بذارم،هر چقدر می نوشتم تموم نمی شد- با رودهء دراز بنده که دیگه آشنایی دارید- این بود که تصمیم گرفتم به صورت پست جدید بذارمش که هم ایشون بخونند هم بقیه دوستان...

 

اون وقتها و این وقتها

 

اون وقتها آقای خونه می رفت جون می کند ماحصل جوون کندن رو می ذاشت جلو زن و بچه می خوردن، شکر هم می کردن.  از اونجاییکه آقای خونه نون آور بود و جون خونواده، به زور بازو و عرق جبینش بسته بود، همچين احترامش می کردن و جلوش جيک نمی زدن که.. که؟ که اينکه خونواده هميشه ثابت و پا برجا باشه. چون اصولا خانم خوونه باید با لباس سفید می رفت خوونهء بخت و با کفن سفید از خوونهء شوهر تشریفش رو می برد خوونهء آخرت. اینجوری نبود که تا تقی به توقی خورد خانمه تهدید کنه که:" می رم خونهء مامانم اینا.."  اینطوری هم نبود که اگه آقاهه تو خواب خرناس  کشید خانمه دستپاچه بشه و آدرس یه روانشناس خوب رو بگیره و شوهره رو ببره پیشش  مشاوره! یعنی کلا تو اون وقتها جر و بحث به این شکل وجود نداشت. بلکه جر به تنهایی زندگی می کرد. یعنی چی؟! یعنی اینکه وقتی آقاهه جر می زد، خانمه بحث نمی کرد بلکه می گفت:" چشم آقا." یه تفاوتی هم که اون وقتها با این وقتها داشت این بود که تو اون وقتها هنوز چیزی به اسم تنظیم خانواده وجود نداشت و معمولا  هر خوونواده متشکل می شد از یه دوجین بچه. البته اگه پدر و مادرهای اون وقتها یه دو دو تا چهارتای ساده انجام میدادن حتما می تونستن خودشون تنظیم خونواده رو انجام بدن ولی خوب حقیقتش برای نگارنده همیشه این سوال مطرح بوده که چرا همچین کاری رو نمی کردن و هر سال تولد یه بچه ء جدید رو در خوونه جشن می گرفتن!!! اما از بعضی پرس و جوهایی که کم و بیش انجام دادم به این نتیجه رسیدم که اصولا در اون وقتها بچهء زیادی داشتن یه افتخار محسوب می شده. بخصوص اگه تعداد پسرهاشون به دخترهاشون می چربید. بنابراین تو این کثرت جمعیت خوونوار، مادرخوونواده تمام روز سرش گرم خونه داری و بچه داری بود، آقای خوونه هم تمام وقت فکر و ذکرش در گیر پر کردن شیکم اهل و عیال. لذا نه خانمه وقت دپرس شدن داشت، نه آقای خونه تو خواب و خیال بالا بردن مدل ماشین بود. این وسط بچه ها هم آبدیده تر و خویشتن دارتر از بچه های امروزی تربیت می شدن. 

 

القصه بعد از مدتی که از اون وقتها گذشت، آقاها همه اداری شدن. البته منظورم اون زمانهایی که آقایون تازه اداری می شدن و اداری بودن کیا و بیایی داشت نیست هان! منظورم همون حول و حوش زمان جنگه. خوب حالا این اداری شدن يعنی چی؟ يعنی يه ساعتهای خاصی آقایون اداره و اينا بودن بعد ميومدن خوونه. واضح و مبرهن است که خانمه ديگه لازم نمی دونست همش جلو مردش دولا راست بشه. چرا؟ چون ميديد خودش ۲۴ ساعته تو خونه مشغول سرويس دهی به خونواده است ، آقاهه فقط ۷ ساعت. از طرفی هنوز جنگ هم بود و حقوق آقاهه کفاف فقط نون و پنير رو ميداد تازه یه مشکل دیگه هم داشتن و اون هم این بود که تنظیم خانواده در اون دوران حرام بود و باید 4/5 تا بچه ء قد و نیم قد می داشتن. اين بود که مشاجراتشون بيشتر می شد چون خانمه ديگه مثل مامانش، همسر مش جوات، بقال محله نبود که. شوهرش یه پا اداره جاتی بود و صد البته خانوم می شد مامان محسن(محسن اسم پسر بزرگشون بود). اين بود که مامان محسن نمی خواست پيرهنهای زشت و گشاد بپوشه.  تازه دلش جارو برقی و لباسشویی هم میخواست. اما دخل و خرج به یک اندازه نبود. رو اين حساب  بود که کم کم جر و بحث با هم زندگیه مشترکشون رو شروع کردن. مامان محسن میدید که مامان ناصر يه دامن کلوش داره و يه دامن چین پلیسه، ولی اون هنوز مجبوره این پیرهن گلداره رو بپوشه. بعد از یه مدتی خانمه دید واااا! مامان ناصر اینا ماشین خریدن ...وای .. النگوهاش هم زیاد شده! سالی یه بار هم مسافرت میرن و مامان محسن همش شوهرش رو سرزنش می کرد که :" تو اصلا عرضه نداری! هنوز با این کیف پاره ات می ری اداره و میای اون وقت این مامان ناصر اینا اینقدر پیشرفت کردن."

 

 شوهرش هم همیشه تقصیر رو می انداخت تقصیر جنگ و این مسئولین کشور و احتکار و حکومت سرمایه داری و لو رفتن مناقصه ها و رشوه و .... مامان محسن هم همش با خودش می گفت این مرد هیچی سرش نمی شه فقط هر چی می شنوه رو بلغور می کنه..

 

-"خوب مرد حسابی تو که عرضهء تامین یه خونوادهء 7 نفری رو نداری دیگه تو رو چه به سیاستهای دولت و باندهای مافیایی و این حرفهای صد تا یه غاز..تو خونوادت رو رتق و فتق کنی هنر کردی."خداییش هم آقاهه حاضر نبود خودش رو یه تکونی بده و تمام برنامهء زندگیش رو با همون چندر قاز(املاش درسته؟) ماهانه تنظیم می کرد.

 

 خلاصه دورهء مزبور هم به سختی گذشت اما زن و شوهره از هم جدا نشدن چون 5 تا بچه داشتن و مامان محسن هنوز اینقذه متجدد نشده بود که جرات کنه اسم طلاق رو به زبون بیاره. تازه اگه طلاق می گرفت با اون 5 تا بچه که جایی رو نداشت  بدون خرجی بره. دل کندنش هم از بچه ها محال بود. تازه اسم مطلقه رو چه جور باید یدک می کشید...خلاصه وضع به همین منوال گذشت.محسن بزرگ شد و درس خوند و درس خوند تا مهندسی قبول شد اون هم دانشگاه دولتی روزانه.. چون می دونست باباهه نمی تونه خرج دانشگاه آزاد اسلامی رو بده خیلی خوب درس خونده بود. حالا مامان محسن شده بود مامان آقای مهندس. چقدر هم خوشحال بود که پسر مامان ناصر یه رشتهء کاردانی تو دانشگاه آزاد اسلامی شهر "یالقوز آباد سفلی" قبول شده. خلاصه محسن و ناصر درسشون که تموم شد. نوبت سربازیشون شد. ناصر سربازی نرفت چون بابا جونش  سربازیش رو خرید ولی محسن دو سال سربازی رو گذروند توی اون دو سال زیاد به آینده اش فکر کرد. عاشق دختر خاله اش هم بود و همیشه تو نامه هایی که برای مادرش می فرستاد احوال خاله جون و خونواده رو هم می گرفت.  ناصر هم توی این دوسالی که محسن سربازی بود خیلی وقت داشت به آینده اش فکر کنه و وارد عمل بشه. این بود که هر از گاهی یه دوست دختر عوض می کرد تا خوبش رو برای زندگی مشترک سوا کنه! کور شه اگه دروغ بگه. از طرفی به کمک بابا جونش تو یه شرکت خصوصی استخدام شده بود که تا دلتون بخواد منشی تو دل برو داشت. این بود که دست وبال ناصر برای فکر کردن به آینده اش باز تر از محسن بود و صد البته اطلاعاتش هم  در مورد دخترها و ناز کردنهاشون و با دست پس زدنها و با پا پس کشیدنهاشون و خلق و خوشون خیلی بیشتر از محسن بود. خلاصه سربازی محسن که تموم شد، برگشت شهرشون و یه کار خوب تو یه ادارهء خوب پیدا کرد و مادرش که تو پوست خودش نمی گنجید تصمیم گرفت برای پسرش که اینقدر مایه سرافرازیشه زن بگیره و یه روز حرفش رو پیش کشید و از دستپاچه شدن محسن وقتی که اسم پروین رو می اورد، شکش تبدیل به یقین شد و گل پسرش رو بوسید و  زود ماجرا رو با خواهرش در میون گذاشت... حالا بگذریم که خاله چقدر خوشحال شد وقتیکه فهمید همای سعادت داره  بالای سرشون پرواز می کنه و قرار دومادش، مهندس محسنی باشه که قربونش بره قد داوود خودش دوستش داره و خلاصه بساط عروسی زود جور شد. پروین یه دختر تپل چشم درشتی بود که موهای بلند و مشکی داشت و محسن هلاک نجابتش و چشمهای پر مژه اش بود. از وقتیکه محسن و پروین بزرگ شده بودن هیچ وقت تنهایی دو کلوم با هم حرف نزده بودن. همیشه در حضور دیگران و در مهمانیهای عادی خوونوادگی هم رو میدیدن و نهایت حرف زدنشون با هم در حد:" سلام پسر خاله " و " احوال شما پروین خانم" بود. ولی امکان نداشت یه مهمونیه خونوادگی نباشه و پروین دعا دعا نکنه که :" خدا کنه محسن هم باشه" و البته محسن هم همیشه آرزومند دیدار پروین خانم، حتی تو مراسم فوت پدر بزرگش بود. خلاصه دست بر قضا عقد کنون محسن و پروین همزمان بود با جشن نامزدی ناصر و ستاره. ستاره، منشی جدید شرکت ناصر اینا بود. اولین باری که ناصر، ستاره رو تو شرکتشون دیده بود، فهمیده بود اونی که سالها دنبالش گشته رو پیدا کرده. ستاره  یه دختر کمر باریک خیلی خوش صدا بود که لبهای غنچه ای داشت و همیشه طره هایی از موهاش، به طرز زیبایی روی پیشونیه پهنش خودنمایی می کردن. هر از گاهی ناصر به بهانه های مختلف به ستاره سر می زد و ستاره می دونست چه طوری  وقتی داره مینویسه، پلکهای بالاییش رو بلند کنه که وقتی ناصر تو چشمهاش زل می زنه و باهاش حرف می زنه، بتونه سنگهای روشن چشمهاش و مژه های ریمل زده اش رو از پشت اون طره ها ببینه. خلاصه بعد از چند ماهی، مراسم های ازدواج "محسن و پروین" و "ناصر و ستاره"، به فاصلهء چند هفته برگزار شد.

 

القصه، بعد از چند سالی، محسن یه آپارتمان و یه پراید داشت و مادرش  رو هم تونسته بود بفرسته مکه و یه دختر و یه پسر خوشگل تپل مپل هم داشت که هر دوشون شبیه پروین بودن. محسن هنوز عاشق چشمهای پروین بود! هر چند هر از گاهی مادرهاشون تو زندگیشون دخالتی می کردن و باعث می شدن پروین و محسن گاهی تا یک هفته با هم قهر باشن، اما در کل هر دوشون همدیگر رو دوست داشتن. اما ناصر، از اونجاییکه خیلی علاقه داشت اطلاعاتش در مورد خانمها رو بسط بده، بعد از یکسالی که از ازدواجشون گذشته بود هر از گاهی یه نمونهء جدید رو پیدا می کرد و به تحقیق و بررسیهاش ادامه میداد! و هر وقت ستاره بو می برد، قشقرقی به پا می شد. یه چند ماهی قهر و قهر کشی داشتن و من میرم خونهء مامانم اینا و تو آدم بشو نیستی و خاک بر سرت از اولش لیاقت منو نداشتی و آخه چیم از اون دختریه چسان فسانی کمتره و.. اینا ...

 

البته بعد از مدتی دلشون برای خونه و کاشونشون تنگ می شد و بر می گشتن سر خوونه زندگیشون. ناصر ستاره رو دوست داشت ولی خوب بالا یردن اطلاعات عادتی بود که نمی تونست ترکش کنه! ستاره هم پسرشون سهیل رو دوست داشت، همینطور زندگیش رو ولی :" مرتیکهء خر نذاشت یه آب خوش تو زندگی از گلوم پایین بره." اما خوب ستاره هم دلبستگیهایی برای ادامهء زندگی داشت یه آپارتمان سه خوابه داشتن با یه 206 آلبالویی. هر از گاهی ناصر می بردشون شمال و تو خوونه معمولا هر چی ستاره می گفت رو گوش می کرد و هر چی هم که می خواست براش می خرید. ستاره هر از گاهی با دوستهاش دوره داشت و هنوز خوشحال بود که بعد از یه بچه همچنان اندامش رو حفظ کرده. هر وقت هم حس می کرد داره یه خورده چاق می شه با یه رژیم حساب شده همه چیز رو مثل روز اول می کرد. ستاره به اندامش می بالید. دوشنبه ها و چهارشنبه ها هم با دوستاش استخر می رفتن و هر از گاهی موهای  قشنگش رو یه آرایش جدید می داد و سالی یکبار هم با دوستهاش می رفت کیش. گاهی هم دچار دپرس می شد. چطوری؟ اینطوری که گاهی رژیم فشار زیادی بهش می اورد و یاد بی مهریهای ناصر می افتاد و بغ می کرد. اینجور وقتها تو خوونه دست به سیاه و سفید نمی زد و مراجعه اش به روانشناس زیاد می شد. به خصوص که سهیل هم بچهء شیطون و لوس و بهانه گیری شده بود ولی خوب ستاره می تونست با بازیهای رایانه ای ساکت نگهش داره. سهیل تو خواب هم آرامش نداشت. بعد از مدتی هم که  ستاره شد خورهء نت و رووم و چت. القصه، ناصر دوستهای حقیقی پیدا می کرد و خارج از خوونه باهاشون قرار می ذاشت و کافی شاپ میرفت، ستاره هم دوستهای مجازی پیدا می کرد و باهاشون درد و دل می کرد و ایمیل بازی می کرد... و سهیل...به نظرتون 20 سال آینده سهیل چه جوری زندگی خواهد کرد؟ اصلا تن به ازدواج میده؟ یا هم خونه داشتن براش کافیه؟؟!!

نویسنده : ترنم | ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت