صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

 
   لکه ها( اثر زويا پيرزاد)  
 

يك سال بعد از آشنايي‌شان، مادر ليلا وقت معرفي علي به عمه‌ي ليلا كه تازه از آمريكا آمده بود گفت «علي‌آقا، نامزد ليلا جان».

*
پارچه‌فروش گفت «ژرسه‌اش حرف نداره! به درد همه چي مي‌خوره. بُليز، دامن، لباس.»
ليلا گفت «راستش نميدونم. تو چي ميگي رؤيا؟»
آن طرف مغازه رؤيا باقي پارچه‌ها را زير و رو مي‌كرد. برگشت نگاهي به ليلا انداخت و نگاهي به ژرسه‌ي گلدار. گفت «من ميگم خوبه، بخر.» بعد رو كرد به پارچه‌فروش. «آقا، دو متر از اين بلوزي كرشه برام ببُر.»
ليلا دست كشيد به ژرسه‌ي گلدار و به رؤيا نگاه كرد. «تو كه نمي‌خواستي پارچه بخري.»
پارچه فروش متر فلزي را از زير توپ ژرسه بيرون كشيد و رفت طرف رؤيا. «زرد يا قهوه‌يي؟»
رؤيا دست كشيد به كرشه‌ي زرد، بعد به كرشه‌ي قهوه‌يي. گفت «زرد يا قهوه‌يي؟ گمونم ـ زرد! به دامن سرمه‌يي خوب مياد.»
ليلا گفت «تو كه دامن سرمه‌يي نداري.»
رؤيا به ليلا نگاه كرد. «ها؟ راست ميگي، ندارم.» رو به پارچه‌فروش كه متر فلزي را توي دست مي‌چرخاند گفت «آقا، دامني سرمه‌يي چي داري؟»
پارچه‌فروش متر را برد طرف توپ‌هاي سرمه‌يي قفسه‌هاي بالا. بعد كرشه‌ي زرد را بريد، تا كرد، ‌پيچيد لاي نيم ورق روزنامه، گذاشت جلو رؤيا و آمد طرف ليلا. ليلا دست‌هاش را كرد توي جيب و سر تكان داد. «بايد با مادرم بيام.» پارچه‌فروش برگشت طرف رؤيا.
رؤيا گفت «نه، سرمه‌يي‌هات همه‌ش بوره. باز سر مي‌زنم.» دست ليلا را كشيد و از پارچه‌فروشي بيرون آمدند.
توي كوچه برلن ايستادند منتظر تاكسي. رؤيا به ليلا گفت «كيفتو بده اين دست، زيپشو بكش.» بعد دست انداخت زير بازوي ليلا وگفت «خجالت براي چي؟ مادرت خوب كاري كرد.» در‌ِ تاكسي را باز كرد و گذاشت اول ليلا سوار شود. «بالاخره يكي بايد سيخي به علي مي‌زد. هيچ معني داره كه ـ» يكنفس حرف زد.
ليلا از پنجره‌ي تاكسي بيرون را نگاه مي‌كرد و ناخن شستش را مي‌جويد. رؤيا سرش را برد جلو به راننده گفت «لطفاً همين جا.»
وقت پياده شدن به ليلا گفت «امشب پشتشو مي‌گيري. باشه؟»
ليلا شستش را از دهن درآورد. «باشه.»

*
از سينما كه آمدند بيرون حميد به علي گفت «باز دو ساعت از كار و زندگي انداختي‌مون.»
ليلا گفت «فيلمش خيلي هم بد نبود.»
علي پاكت خالي تخمه‌ي آفتابگردان را پرت كرد توي جوی آب. «فيلم كه مزخرف بود، عوضش ــ» سرش را برد دم گوش حميد و پچ پچ كرد. بعد زد زير خنده.
ليلا خودش را زد به نشنيدن.
حميد گفت «جون به جونت كنند آدم نميشي. خداحافظ، من بايد برم شركت.»
علي گفت «شب چكاره‌اي؟ من و ليلا ميريم پيتزايي. تو و رؤيا مياين؟»
حميد سرش را از پنجره‌ي تاكسي بيرون كرد و داد زد «نه.»
ليلا لبخند زد و دست انداخت زير بازوي علي.

*
توي پيتزا فروشي نبش خيابان مديري ليلا با ني پلاستيكي نوشابه بازي مي‌كرد. «مامان سراغتو مي‌گرفت.»
علي تكه‌اي پيتزا گاز زد. «چرا؟ ميخواد باز مراسم معارفه راه بندازه؟» پيتزا را نيم جويده قورت داد و اداي مادر ليلا را درآورد. «علي آقا، نامزد ليلا جان.» و خنديد. ليلا نخنديد.
علي در‌ِ سس گوجه فرنگي را باز كرد. «انگار تو هم بدت نيومد؟»
ليلا آب دهانش را قورت داد. «خب، چه عيبي داره؟»
علي سس ريخت روي پيتزا. «چي چه عيبي داره؟»
«كه نامزد كنيم.»
علي سس را گذاشت روي ميز. «چه فرقي داره؟»
«چي چه فرقي داره؟»
«كه نامزد بكنيم يا نكنيم.»
ليلا نفس بلندي كشيد و زُل زد به علي. «اگه فرقي نداره پس بكنيم.»
علي ني توي بطري را درآورد انداخت روي ميز، نوشابه را برداشت، خورد، بطري را گذاشت روي ميز و گفت «خب، بكنيم.»
سرميز دست چپ زني به بچه‌اش گفت «تو كه پيتزا دوست داشتي.»
سر ميز دست راست مرد جواني به در ورودي نگاه كرد.
دست‌هاي ليلا پريد جلو، خورد به بطري‌هاي نوشابه و سس گوجه فرنگي و دست‌هاي علي را چسبيد. تكه‌ي سوم پيتزا از دست علي افتاد روي شيشه‌ي سس كه دمر شده بود روي نمكدان كه افتاده بود كنار بطري‌هاي سرنگون نوشابه. نوشابه روي روميزي پلاستيكي راه افتاد و رسيد به لبه‌ي ميز. ليلا با چشم‌هاي پراشك به علي نگاه كرد. علي سرش را زير انداخت. روي شلوار سفيد علي لكه‌ي قهوه‌يي بزرگي داشت شكل مي‌گرفت.

*
مادر ليلا ليوان شربت آلبالو را گذاشت جلو علي و براي سومين بار گفت «واويلا از گرما!»
علي از جا بلند شد. «ليلا چرا نمياد؟ برم صداش كنم.»
مادر ليلا چين‌هاي دامنش را صاف كرد و گفت «تشريف داشته باشين علي آقا. مي‌خواستم باهاتون حرف بزنم.»
علي نشست.

*
جان وين دست‌ها آماده روي هفت تيرهاي دو طرف كمربند، از وسط خيابان خاكي مي‌گذشت و زير چشمي دوروبر را مي‌پاييد.
حميد نشسته بود كنار رؤيا. زُل زده بود به تلويزيون و تخمه مي‌شكست.
رؤيا پاهاش را دراز كرده بود روي ميز چهارگوش،‌ جلو راحتي سه نفره. خيره به تلويزيون با تلفن حرف مي‌زد. «شكر خدا مادرت هست، و الا تا آخر عمر عين رُمي شنايدر نامزد آلن دلون ميموندي.»
توي خيابان خاكي هيچ كس نبود. جز چند تا اسب كه به نرده‌اي بسته شده بودند. كنار نرده يك بشكه بود. پشت بشكه پسر بچه‌اي قايم شده بود و جان وين را مي‌پاييد.
حميد كاسه‌ي تخمه را گذاشت روي ميز و پا شد. جلو پاهاي دراز شده‌ي رؤيا ايستاد و زد به ساق پاش. رؤيا تكان نخورد.
جان وين از جلو بشكه گذشت. حالا پشتش به پسر بچه بود.
حميد از روي پاهاي رؤيا پريد، رفت صداي تلويزيون را بلند كرد، برگشت نشست.
پسر بچه دستش را با هفت تير اسباب بازي بلند كرد و داد زد «دستا بالا!»
رؤيا توي گوشي گفت «ترس نداره. مادرت خيلي خوب كاري كرد. مردها رو مدام بايد هُل داد.»
حميد زير لبي گفت «لعنت به گراهام بـِل.»
رؤيا توي گوشي گفت «چرا نمي‌فهمي؟ مهم خواستن يا نخواستن علي نيست. مهم اينه كه تو چي بخواي.»
جان وين پسر بچه را نشانده بود روي پاهاش و داشت هفت تير واقعي خودش را نشانش مي‌داد. زن جواني با دامن بلند و كلاه لبه‌دار، سبدي را كه دردست داشت گذاشت زمين و دست پسر بچه را گرفت كشيد. «چند بار گفتم با غريبه‌ها حرف نزن؟» جان وين ايستاد و كلاهش را برداشت.
رؤيا توي گوشي گفت «باشه، حتماً. پس دوستي به چه درد ميخوره؟ خداحافظ.»
جان وين پشت سر زن داد زد «خانوم! سبدتون جا موند!»
حميد كاسه‌ي تخمه به دست بلند شد، صداي تلويزيون را كم كرد و غـُر زد «شد توي اين خونه ما راحت يه فيلم تماشا كنيم؟»
رؤيا جواب نداد.
زن جوان سيبي از توي سبد درآورد، داد دست جان وين و لبخند زد. رؤيا پاها دراز روي ميز و خيره به تلويزيون لبخند مي‌زد.

*
توي ساندويچ فروشي‌ِ خيابان فرشته، علي اداي مادرليلا را درآورد. «اگه بخاطر مسائل ماليه، من و پدرش كمك مي‌كنيم.» گاز بزرگي از ساندويچ زد. تكه‌اي برگ كاهو و پوست گوجه فرنگي از گوشه‌ي لبش آويزان شد. «مسأله‌ي مالي، هه!»
ليلا كاغذ شمعي دور ساندويچش را ريز ريز مي‌كرد. «پس چي؟»
«چي پس چي؟»
«پس چرا نميخواي عروسي كنيم؟»
پوست گوجه فرنگي چسبيد به سق علي و به سرفه افتاد. ليلا دستپاچه بطري نوشابه را داد دستش. از شدت سرفه توي چشم‌هاي علي اشك جمع شد...

ادامه دارد..

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت