صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

اون وقتی که می خواستم داستان "لکه ها" رو اینجا براتون بذارم همش این وجدانم وز وز می کرد که:" اون دنیا خانم پیرزاد و ناشرش همچین حالت رو بگیرن که کیف کنی." ولی خوب نفس پلیدم می گفت :" در عوض خانم پیرزاد رو به بچه هایی که نمی شناسنش معرفی می کنی و بعد هم پیشنهاد می کنی که داستان بلند" چراغها را من خاموش می کنم" - اثر همین نویسنده- رو برن و بخونن"

خلاصه اینجوری سر وجدانه رو گول مالیدم و شروع کردم به کپی و پیست کردن داستان. قرار بود آخرین قسمت داستان رو هم شنبه پیست کنم و امروز در مورد شخصیتهای داستان کمی حرف بزنیم که ندای وجدانم از انگشتان اشکان به گوش رسید که:" فدات شم، با این کارت ناشر و بیچاره می کنی که، ولی خوب این هم یه جور به روز کردنه نه زحمت داره نه فکر کردن" این شد که از پیست کردن قسمت آخر داستان منصرف شدم. امید اینکه همین دو قسمت باعث این شده باشه که پی داستان بگردید و تا آخرش بخونیدش . نیتم شریک کردن شما دوستان در لذتی بود که از خوندن داستان برده بودم. خانم پیرزاد خیلی ساده و روون می نویسند و شخصیتهای داستان رو به خوبی برای خواننده هاشون تشریح می کنن. در داستان "لکه ها" مادر لیلا برام جذاب بود. نه اینکه از اون آدمهایی باشه که از شون خوشم بیاد ..نه! بلکه خانم پیرزاد با چند دیالوگ ساده و اون عبارت همیشگی و اعصاب خورد کن" می دونستم" مادر لیلا به راحتی همین حس رو در من به وجود اورده بود که کاش یه غلطک داشتم و از روی مادر لیلا رد می شدم و پهنش می کردم. مادر لیلا از اون دست مادرهاییه که به هر ضرب و زوری که هست دوست دارند دخترشون رو شوهر بدن تا در چرخهء زندگیه مادرانشون خللی ایجاد نشه. چون اگه دختر بی شوهر بمونه، نه می تونن جهیزیه بخرن نه سیسمونی، نه از دنگ و فنگ و خستگیهای بزرگ کردن نوه بهره مند بشن. در مورد شخصیتهای دیگهء داستان هم فکر کرده بودم، کاش شما هم در موردشون برام بنویسید. هر چند با این داستان بی پایان انتظار عبثیه. از ضد حالی که خوردید عذر می خوام و آمادهء شنیدن تمام بد و بیراه هاتون هستم.

پی نوشت1: اشکان خان همونطور که مستحضر هستید بنده فقط یکشنبه ها آپ می کنم و قصدم از اوردن این داستان آپ کردنهای متواتر وراحت و بدون فکر نبود چون آپ یکشنبه ام رو انجام داده بودم تنها قصدم آشنایی بچه ها با خانم پیرزاد در لابه لای آپهای هفتگیم بود که البته به قیمت ظلم به خانم پیرزاد و ناشرشون بود... از راهنماییتون ممنونم.

پی نوشت 2: دوستانی که زحمت خوندن آپهای بنده رو می کشن، اگه داستان " چراغها را من خاموش می کنم" به دستتون رسید خوندنش رو از دست ندید. داستان زیبا آرام و گیراییه...

نویسنده : ترنم | ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت