صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

بسيار سفر بايد.....

اين چند وقت مسافرت بودم و اتفاقاتی رخ داد كه هم برام خاطره شد و هم يه تجربهء جديد. مثل اتفاق خوبی كه در خيابون كارگر افتاد كه اگرچه خيلی شنيدنيه، ولي گفتنی نيست!!!

هيچ چيز برای من لذت بخش تر از مسافرت نيست. برام هم فرق نمی كنه با چی سفر كنم. هميشه وقتی بخوام به خودم فكر كنم، خودم رو اينطور می بينم كه:تنهام و در حال حركت توی يه جاده هستم.هميشه رهسپار بودم هيچ وقت هم صورتم پيدا نيست.انگار از بالا خودم رو مي بينم. بالا و كمي عقب تر، جوري كه فقط از پشت ديده مي شم كه دارم حركت مي كنم. حالت خودم هميشه ثابته، اما جاده ها گاها عوض مي شن، گاهي خيابونه خونهء خودمونه، گاهي هم يه جاده خاكي كه اصلا معلوم نيست كجاست. اما اين مسيرها هميشه بي انتهان. اين تصور هميشگيم از خودم بوده و هست. هيچوقت نشده بخوام به خودم فكر كنم و تو حالت پيمودن راه نباشم.

 يه روز يه كتاب داشتم مي خوندم، كه تفاوت ديد ادمها رو نسبت به زندگي به بحث گذاشته بود و اخرش هم 200/300 تا تست گذاشته بود كه بتونيم الگوهايي كه از زندگي در ذهن داريم رو مشخص كنيم. جالب اينجاست كه بعد از حل كردن تستها متوجه شدم كه جزء ادمهايي هستم كه كل زندگي رو يه سفر مي دونن. اين جور ادمها اصلا براشون مهم نيست كه به كجا مي رند. چون خود سفر بيشتر از رسيدن به مقصد براشون لذت بخشه. بعد اشاره كرده بود كه ممكنه سنبل سفر، به طور واقعي در زندگيه اين افراد شكل بگيره اينكه دوست داشته باشن واقعا سفر كنن. من و علي سفر رو خيلي دوست داريم و در طي هر مسافرتي واقعا بهمون خوش مي گذره. حيف علي حاضر نيست كه تستها رو حل كنه كه بدونم يكي از الگوهاي ذهنيش در مورد زندگي،الگوي سفر هست يا نه؟

اما مطبوعترين تخيلم يه جور ديگه است. اين تخيل اينجوريه كه تويه يه جاده خيلي قشنگم كه دو طرفش پر ازدرختهاي سبز و تنومنده. جاده اش خيلي قشنگه و اسفالت تميز و سياهه و اصلا از اين اسفالتهاي رنگ و رو رفته و خاكستري نيست. ميون راه هم يه رودخونه هست كه بايد از روي يه پل سنگيه خيلي خوش ساخت بگذرم اما هميشه رفتن به همونجا ختم مي شه. يعني اونقدر اون جاده و اون پل قشنگن كه من هميشه روي اون پل متوقف مي شم و به اب و اسمون نگاه مي كنم.هوا خنكه و نسيم رو روی صورتم احساس مي كنم. توي اون جاده باز تنهام اما پياده نيستم. با ماشين اومدم. ماشين روي پل پارك شده و من رفتم طرف ديگه پل، جوري كه پشتم طرف ماشينه. و صداي اهنگي هم كه از ماشين پخش مي شه رو هم مي شنوم. همين!

خيلي دوست دارم يه همچين جايي وجود داشته باشه و بتونم ببينمش.

نویسنده : ترنم | ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت