صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   
اصفهان
غروب رسيديم اصفهان. يه هتل دنج و تميز نزديك سي و سه پل پيدا كرديم‏‏‏ و بعد از يه دوش و كمي استراحت زديم بيرون. سي و سه پل رو ديگه همه ديديد. پل عريض و زيباييه. پهناش جوريه كه مردم خيلي آزادانه و راحت روش رفت و آمد مي كنند و بچه ها اسكيت بازي .  حسن بعضي از اين شاههاي قديمي مثل همين شاههاي صفوي يا زنديه اينه كه بناها رو وسيع و مرتفع مي ساختند.  فكرش رو بكنيد. شاه عباس شاهي بوده كه هنوز مردم اصفهان دارند از ديد بازش بهره مي برن. چون پل هنوز هم محل عبور و مرور مردمه. از طرفي بناييه كه هنوز براي شهر  در آمدزاست. آثار ماتاءخر كه مي گن  همينه ديگه.
شب زيبايي بود. تلالو چراغها توي زاينده رود‏، مردم شاد و يه ماه بزرگ كه بالاي سرمون بود، خستگي رو از تنمون بيرون كرده بود. رفتيم رستوران و شام خورديم بعد هم اومديم قايق سواري تو زاينده رود. يه دفعه قايق پارويي سوار شده بودم. اما از اين قايقها كه شكل قو هستن سوار نشده بودم. يعني رووم نمي شد سوار شم. ولي خوب حسن مسافرت به اينه كه كارهايي كه تو شهرت انجام نمي دي  رو مي توني تجربه كني. من و علي شده بوديم ملوان، امير حسين هم ناخدا. كلي به وروجك خوش مي گذشت و مثل ناخداها دستور مي داد. ولي من هنوز محو زيباييه ماه بودم. اون شب ماه خيلي بزرگ و قشنگ بود.
فردا صبح زينب تماس گرفت. با هم تو هتل قرار گذاشتيم. صبحانه رو كه خورديم اومدم پايين و تا زينب بياد كامنتها رو چك كردم و كامنت گذاشتم كه اصفهانم ، كه ديدم يه دخمل، تر و فرز وارد شد و يه راست رفت سراغ تلفن. تو يه دستش شيريني بود و كيف و چادرش رو هم با يه دست ديگه گرفته بود. تا كارتش رو در بياره متوجه شد كه تلفن داخليه هتله و من كه ديگه شناخته بودمش رفتم پشت سرش كه: چه جوري خانمييييي! زينب رو برگردوند و كلي خوش و بش و خلاصه قرار اينكه پاشيم با هم بريم بازار. حالا من همش علي تو ذهنم مي چرخيد كه روز اول رسيدن به اصفهان، مي خوام بپيچونمش و برم پي رفيق بازيم. وجدان درد داشتم اين هوااااااااااااااااااااا! وروجك هم طاقت نيورده بود اومده بود پايين كه دوست مامانش رو ببينه! ازاون روزايي بود كه وروجك تصميم نداشت ارتباط برقرار كنه!اصولا مردها رو بيشتر تحويل مي گيره. از وقتي كه خيلي كوچولو بود اصلا به خاله و عمه بها نمي داد. فقط عموها و داييها. حالا هم كه انگيزه اي درش نمي ديدم كه بخواد با زينب صحبت كنه.  زينب تعجب كرده بود مي گفت خيلي لاغر شده. چشمهاش هم ديگه به اون درشتي نيست! در عوض مي گفت من شبيه عكسم هستم براي لاله هم اس ام اس زدم كه من الان پيش زينبم پاشو بيا اصفهان ديگه. تا برم به علي بگم كه مي خوام با زينب برم بيرون، لاله زنگ زد كه: معتاد از كجا آن شدي..معتادددددددددددد. من هم كه نمي شد بلند جوابش رو بدم مجبور شدم گوشي رو بذارم دم دهنم و بهش بگم كه معتاد هفت جد و آبادته خوب هتلش كافي نت دارهو لاله گفت شوهرش خيلي گرفتاره و نمي تونه بياد اصفهان. خوشبختانه علي مي خواست ماشين رو ببره ايران خودرو لذا اون وجدان درد من هم پريد. بعد با زينب راه افتاديم تو كوچه و خيابون دنبال كفش. زينب بنده خدا هم كه فردا روز عقد خاله اش بود و اين چند روز حسابي بازارها رو براي مراسمشون گز كرده بود با من تو پاساژها مي چرخيد و اصلا حواسش به ويترينها نبود... البته من هم حواسم به خريد نبود، چون داشتيم غيبت شما ها رو مي كرديم× ديدم فايده نداره. گفتم زينب جون همينجوري ميريم تو يه مغازه و مي گيم كفش راحتي مي خوايم و هر چي بهمون داد خوبه. زينب هم براي اينكه بتونه برام تخفيف بگيره  بردم به همون كفش فروشي كه  خودش دو روز پيش كفشش رو خريده بود  و بعد از زير و رو كردن چندتا كفش يه دونه اش رو خريديدم و زينب برام 2500 تومن  تخفيف گرفت. چون من عين ببوها خريد مي كنم. فوقش رو يه كفش 500 تومن تخفيف بگيرم. بعد هم رفتيم تو بستني فروشي و فالوده سفارش داديم. فالوده كه چه عرض كنم عينه برنج شماليها بود كه يه ذره فقط يه ذره شكر داشته باشه و يه خورده هم آبليمو. له و لورده وبد مزه. يه چيزي بدتر از فالوده هاي شيراز.خلاصه ظهر كه مي خواستيم جدا شيم امير حسين به زينب گفت: خدا رو شكر كه داري مي ري چون پولهات خرج نمي شه. البته من مي دونستم شكر كردن وروجك براي اينه كه دوست مامانش مي ره و مامانش باز مال خودش تنها مي شه. بعد از ظهر رفتيم ميدون امام. شايد دهمين باري بود كه ميدون امام ميومدم. ميدونيد ولي باز تعجب مي كنم از اين پهناوري مساحت ميدون. اون هم به نسبت جمعيت كم مردم در اون زمان. مسجد امام هم بزرگ و وسيع بود. اينجا هم مسافرها و مردم شاد بودن. خارجي و ايراني تو هم قاطي. وقتي به امير حسين گفتيم كه درشكه ها رو مي شه سوار شد از خوشالي رو پاش بند نمي شد. درشكه سواري خيلي بهش چسبيد و فالوده، ميدون امام هم به هممون چسبيد چون اين دفعه كيفيتش خوب بود . بيچاره زينب. يه روز هم رفتيم منار جنبون. جالب بود . يه منار رو كه تكون ميدادن اون يكي هم تكون ميخورد. حيف كه معلوم نبود مهندس اين مناره ها كي بوده و علت ساختن اين مناره ها به اين صورت چي بوده. تنها  چيزي كه مشخص بود اين بود كه  ساختماني كه روش مناره ها رو ساخته بودن مقبره عارفي بوده و بعدها مناره ها به ساختمون ضميمه شده بودن. يه روز هم به كليساي وانك سر زديم تو منطقهء جلفاي اصفهان. هم محله دلنشيني بود هم كليساي جالبي. قسمتي كه موزهء كليسا بود عكسها و كتابهايي در مورد قتل عام ارمنيها وجود داشت كه حدود صد سال پيش در تركيه رخ داده .حدود 1500000 ارمني در اين قتل عام كشته شده بودن و مابقي ارمنيها مجبور به مهاجرت به ايران و لبنان شده بودن. اونايي كه به ايران ميان در اصفهان و تبريز و آبادان ساكن مي شن. جريان اين قتل عام رو شنيده بودم ولي هيچ وقت عكسي در اين مورد نديده بودم. خيلي فجيع بودن. صد رحمت به مغولها. فكرش رو بكنيد يه تپه سر آدم كه دو تا آدم احمق با افتخار كنارشون ايستاده بودن و عكس يادگاري گرفته بودن. حيف كه دير وقت بود و كتابفروشيشون تعطيل بود وگرنه يكي از كتابهاشون رومي خريدم.
يه شب هم رفتيم سينما. فيلم آتش بس. وسطاي فيلم موبايل آقايي كه خانمش پيش من نشسته بود زنگ خورد و آقاهه شروع كرد به صحبت كردن. لجم گرفته بود: آخه مرد گنده اينقدر سرت نمي شه تو سينما موبايل رو خاموش كني…چند دقيقه بعد صداي موبايل و من دستپاچه كه: اي داد مگه من خاموشش نكردم و زينب كه مي گفت سلام….تند تند براش توضيح دادم كه الان تو سينما هستم و بعد تماس مي گيرم
اس ام اسي كه فرزاد فرستاده بود: اصفهان خوش بگذره ..به زينب هم سلام برسون بگو اولللللللل
خلاصه بعد از خدا حافظي با زينب و اصفهان وقتيكه يه ساعت يا شايد دو ساعت  بود كه  ديگه از شهر خارج شده بوديم يادمون اومد كه:… گز نخريديم كه… ديگه نمي گم چند ساعت تو شهر مجاور اصفهان گشتيم تا كارخونه گز پزي پيدا كنيم. چون دوستان و فاميل گز آردي سفارش داده بودن و شيريني پزيهايه معمولي به خاطر گرماي هوا گز آردي نداشتن. خلاصه خوشحال از پيدا كردن سوغاتي برگشتيم اهواز… امير حسين واقعا بهش خوش گذشت به خصوص با مقدمهء سفرمون تو كوهرنگ… حالا كه از مشهد اومديم مي گه: مامان مي دوني ما ديگه ايرانگرد شديم..مي شه جهانگرد هم بشيم ..آخه دوست دارم چين رو ببينم…

نویسنده : ترنم | ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت