صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

  بازی شب يلدا

بازی شب یلدا

دوست خوبم غزال، دو هفته ای می شه که به بازی شب یلدا دعوتم کرده .ممنونم غزال جون

1. بزرگترین آرزوم اینه که علی  بهترین چیزها رو داشته باشه و به بزرگترین آرزوهاش برسه! واقعا این بزرگترییییییییییییییییین آرزومه..... در درجهء دوم دوست داشتم اوضاع مالیمون اونقدرها خوب بود که بتونیم بریم چندتا کشور خارجی از جمله چین و مصر رو ببینیم. و در آخر خیلی دوست داشتم امکانش بود و صاحب یه جفت دختر دوقلویه موطلایی می شدم. ولی متاسفانه از نظر کاری اصلا وقت نی نی بزرگ کردن ندارم. تازه وقتش رو هم داشتم از کجا معلوم دوقلو می شدن. درصدش پایینهتازه ترش هم ممکنه موطلایی نباشن

۲. ویژگیهای بارز شخصیتیم: مثبت اندیشی، خوش خلقی و بی ارادگیمه. دیدن قسمت پر لیوان همیشه کمکم کرده که احساس رضایتمندی از زندگی داشته باشم. دیگه اینکه دیرعصبانی می شم ولی اگه عصبانی شدم خدا به طرف مقابلم رحم کنه. دیگه قابل کنترل نیستم. ممکنه چیزی که نباید بگم از زبونم در بره، یا کاری که نباید بکنم رو انجام بدم. ولی زود هم عصبانیتم فروکش می کنه. دیر میاد زود میره. همیشه هم کارهام دقیقه نوده. البته به جز کارهای شغلیم. از این عادتم هم خیلی بدم میاد و متاسفانه عادت خیلی از ایرانیها هم هست...دیگه چی؟... آهان اینکه هرچی از خدا بخوام بهم میده جدی می گم هان.. اراده کنم و ازش بخوام برآورده می شه.دیگه اینکه از کساییکه اهل زخم زبون یا تکبرند متنفرمممممممم. واقعا از آدمهای متکبر یا آدمهایی که با نیش زبون آب خنکی رو آتیش عقده هاشون میریزن متنفرم.

3.اما سوتی: شب یلدای پارسال خونهء خاله جمع شده بودیم. خواهرشوهرخاله ام هم باخونواده اش اومده بودن خونهء خاله. واضح و مبرهن است چون فامیل دور محسوب می شن باهاشون رو در باستی دارم. شب یلدا بود و تفال به حضرت حافظ ... نمیدونم برای کی فال زدم و نمی دونم چه مرگم شد که "ز رشک" – به کسر ز و فتح ر-  رو خوندوم:" زرشک"...وای مردم از خجالت. البته از اون دیوانهایی بود که اصلا رسم الخط واضحی ندارن. ولی دیگه کی می تونست جلوی غش و ضعف رفتنهای پسر خاله ام رو بگیره...

4. یکی از بهترین خاطره هام مربوط می شه به سفر اردیبهشت ماهم به شیراز که براتون نوشته بودم.البته خیلی فراتر از اون چیزی بود که تو وبلاگ نوشتم. برای من و علی حکم یه تولد دوباره رو داشت. الان شده یه مبدا در زندگیه مشترکمون. یه جورایی به شیراز مدیونم! سعی می کنم هرسال یا یک سال درمیون سری به اونجا بزنم. بخصوص که امیرحسین رو هم باخودم نبرده بودم وخیلی دوست داره تخت جمشید رو ببینه! آره دیگه بعد از شش سال یه مسافرت دو نفره رفته بودیم! چیه مگه؟!

5. اما راز.... راز که زیاد دارم ولی اگه بگم که دیگه راز نمیشه! اینه که بی خیالش می شیم.

......................................................

اما امیرحسین! پسرکم رو هم تو بازی شرکت دادم و اینجوری به سوالهام جواب داد:

1. آرزوم اینه که هر چیزی خواستم با انگشت اشاره کنم و جلوم ظاهر بشه. یکی دیگه اینکه بتونم پرواز کنم. هرکاری هم خواستم اجازه بدید انجام بدم. تازشم دوست دارم بتونم بریم چین رو ببینیم!

2. ویژگیهای بارز شخصیتیش عشق ورزی زیاد به من و علی ولاغیره!! سه/ چهار ساله که بود خاله اش ازش می پرسید منو دوست داری؟ جواب میداد: مامان و بابام رو خیلی دوست دارم!!

"خوب میدونم مامان بابات رو دوست داری. دارم می پرسم منو هم دوست داری؟"

 امیرحسین میپرید تو بغل من" آره! ولی مامانم رو خیلی بیشتر ازتو!!"  دیگه اینکه پسرکم بر خلاف من خیلی زود به خشم میاد. رگهای گردنش برجسته می شه و زود اشک تو چشمهاش جمع می شه(اینجاش به خودم رفته) و دیگه اینکه نمی دونم چرا اینقدر عاشقه پوله! از بچگی خیلی خوشش میومد پول داشته باشه. بدون اینکه نیازی به خرج کردنش داشته باشه یا اصلا یادش بمونه که پول داره. کلا دوست داشت پول در بیاره می گفت می خوام ثرمتمند بشم حالا چه جوری؟ مثلا یه دفعه تو یه سینیه کوچولو لواشک آلو درست کرده بودم. تا دید گفت: مامان می شه هر روز درست کنی من هم ببرم در کوچه بفروشم پولدار بشیم!!!! یا مثلا باباش اگه تو راه کسی که منتظر تاکسی بود  رو سوار می کرد وقتی مسافره پیاده می شد به باباش می گفت بابا چرا ازش پول نگرفتی؟؟ تازه بعدشم به دوستاش گفته بود بابام مسافرکشی هم می کنه!!!!

3. اما سوتیه پسرکم: "آخه رووم نمی شه بگم مامان!"

" بگو می خوام بنویسمش پسرم" من من می کنه" بهم نخندی هان"

"چشم!"

" چند روز پیش یه صد تومنی به خانوممون دادم بهش گفتم به خاطر اینکه به ما درس میدی این مال شما باشه" خانممون هم گفت آموزش پرورش خودش به من حقوق میده و بعد بچه ها به من خندیدن و من خیلی خیط شدم!"

" بیخود  خندیدن، این کارت نشون میده چقدر قدر زحمات خانم معلمت رو میدونی" ولی تو دلم مرده بودم از خنده...

4. اما راز امیرحسین: یه بار به سپهر گفتم :" بین خودمون باشه اگر کلاه مهدی رو برداریم، کچله کچله!"

5. خاطره اش هم اینجوری بود:" یه روز که تو نیموده بودی رودخونه سرم رو کردم زیر آب یه ماهیه گنده دیدم بعد متوجه شدم که ماهی نیست غواصه که اینجوری داشت شنا می کرد..." بعد شروع می کنه به روده درازی که حتما بر شما هم واضح و مبرهن است که این خاطره فقط زاییدهء ذهن خیالپردازشه...

پی نوشت1: دوستایی که به این بازی دعوتشون می کنم آقایون اشکان، فرزاد، برباد، شتاب و شب اول قبرفرهاد هم که نمینویسه دیگه

خانمها: لاله، زینب، الهه. غزال و شهرزاد و مریم هم که قبلا نوشتند...

پی نوشت 2. رسم بازی بر اینه که 5 نفر رو دعوت کنیم ولی من دوست داشتم بیشتر دعوتی داشته باشم!

پی نوشت 3. دوستان عزیز اگه راه حلی برای زودرنجیه امیرحسین دارید حتما برام بنویسید. دوست ندارم وقتی بزرگ شد آدم زود خشمی محسوب بشه. پیشاپیش ممنونم.

پی نوشت ۴. از تبریکاتتون ممنونم. بچه ها فردا من سی ساله می شم. پیرزنی می شم برا خودم. ولی از شوخی گذشته همیشه دوست داشتم سی سالگی رو ببینم. از شما چه پنهون علی هم همیشه دوست داشته. اون وقتا که ۲۰/۲۱ ساله بودم می گفت کی بشه بزرگ بشی و یه خانم جا افتاده و اروم باشی. از بس شیطنت می کردم. لاله جون پیشاپیش از همدردیت با علی ممنونم

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت