صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

  شرم حضور

شرم حضور

بعد از ظهر یه روز بارونی رو مجسم کنید. بارون سیل آسا می باره. خیابونها شبیه رودخونه  شده و ماشینها فقط بادبان ندارند. قطرات بارون درشتند و وزش باد چند تا درخت رو انداخته.هر کی هر سر پناهی دیده بهش پناه برده. یه عده تو خیابون بدون چتر ایستادند و تا یه وجب بالای قوزک، تو آب و لجن هستند و در حالیکه از شدت بارون نمی تونند چشمها رو باز نگه دارن برای ماشینهای در حال گذر دست تکون می دند که به مقصد برسوندشون و اون وقت راننده ها فریاد می زنند: " در بست" و بعضی ها هم وقیحانه می گن:" بیاین بالا ولی نفری 1200" البته 1200 برای مسیر150تومنی...بارون تبدیل می شه به هجوم تگرگهای درشت و راننده ها نقابهاشون رو عوض کردن و تبدیل شدن به کفتار...

این ها چهرهء اهواز در روز پنج شنبه بیست و سوم فروردین ماه بود.

علی امیر حسین رو برده بود مدرسه و قرار بود برگرده تا با هم ناهار بخوریم. من تو خونه لم داده بودم و کتاب می خوندم و موسیقی "بارون و دوست دارم هنوز" رو گوش می دادم... چقدر تو این مواقع گوش دادن به صدای بارونی که به شیشه ها می خوره لذت بخشه. علی دیر کرده. کم کم  دارم نگران می شم. با یکی دو ساعت تاخیر میاد خونه. و تو اف اف می گه:" یه لحظه بیا پایین، خیابون رو ببین." باورم نمی شه! خیابون شبیه رودخونه است و آب شدیدا در حال جریان...!! می گم:" از مزایای آپارتمان نشینی بی خبری از دنیاست دیگه... دنیا رو آب ببره ما رو خواب می بره"

علی شروع می کنه به تعریف کردن:

"چند تا از مادرهایی که بچه هاشون رو رسونده بودن مدرسه به خاطر بارون تو مدرسه گیر کرده بودن. بهشون گفتم هر کی می خواد بیاد برسونمش..یه خورده پچ پچ کردن و گفتن نه ممنون!... ماشین رو سر و ته کردم. دیدم دلم نمیاد، گفتم: مطمئنید نمی خواید برسونمتون؟؟! باز یه خورده پچ پچ کردن و گفتن: ممنون! شما بفرمایید!... از حیاط مدرسه که زدم بیرون دیدم یکی از معلمها با التماس می گه آقا منو برسون خونه، کیسهء برنج و هزارتا  چیزدیگه تو حیاط خلوت دارم که مونده زیر بارون ... رسوندمش و تو سر زنان وارد خونه شد"...دیییییی

بعد از من پرسید:" نفیسه! تو که اینجوری نیستی که اگر تو این شرایط کسی خواست برسوندت تعارف الکی کنی یا خجالت بکشی؟ ..چقدر بعضی زنها رودربایستی بی خود و بی جا دارن.. با این بارون و تگرگی که من می بینم تا غروب مهمون مدرسه میمونن." حسابی لجش گرفته بود...

...........

چند روز بعد

راننده تاکسی با ته لهجهء عربیش داره برای مسافری که کنارش نشسته ماجرایی رو تعریف می کنه:" چند وقت پیش یه دختر خانمی رو سوار کرده بودم، بعد از یه دقیقه یه آقایی هم اومد گفت آقا حرکت کن پول دو مسافر دیگه هم بامن... من هم خوشحال از اینکه این آقا عجله داره و نمی خواد منتظر دو مسافر دیگه بشم، حرکت کردم..اما از تو آیینه متوجه شدم آقاهه داره برای خانمه بی سر و صدا مزاحمت ایجاد می کنه و دختره از شرم جیکش هم در نمیاد. گفتم آقا لطف کن اون ورتر بشین. مرد اهمیت نداد و به کارش ادامه داد...احساس کردم دختر بیچاره دیگه چیزی ازش باقی نمونده . پیاده شدم و مرتیکه رو با یخه اش کشیدم بیرون و گفتم گورش رو گم کنه"

این بار من لجم گرفته بود ...شرم و حیا خوبه اما نه اینقدر که اجازه بدی ازت سوء استفاده کنند. این که دیگه حیا نیست، پخمگیه! حتما باید اینقدر مرتیکه جسارت پیدا کنه تا راننده که سرش تو کار خودشه متوجه بشه و اقدام کنه...شرم و حیا رو کلا برای هر آدمی چه زن و چه مرد لازم می دونم... ولی هر چیزی حد مناسبی داره. بیشتر و کمترش افراط و تفریطه و ناپسند... کاش این قدرت رو داشته باشم که به پسرم حد حیای لازم و جسارت نه گفتن رو یاد بدم.

نویسنده : ترنم | ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت