صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

  زمانی می رسه که دلم برای کودکيهای امير حسين تنگ بشه!

زمانی می رسه که دلم برای کودکیهای امیر حسین تنگ بشه!

- مامان! تو مدرسه با چند تا از بچه ها دعوام شد..
- خوب؟
- کتک کاری کردیم!
- اوه، همونقدر که خوردی ، زدی که؟
با بغض می گه:" آره"
- فکر کنم فردا دوباره دوست بشین نه؟!
باز با بغض می گه: " اره دوست می شیم" بعد بغض گلوش رو قورت میده و می گه:
" مامان من می دونم آدمها تو زندگیهاشون خیلی مشکلات دارند که باید باهاشون مبارزه کنند! من هم تا بزرگ بشم کلی مشکل دارم که باید حلشون کنم...فعلا هم که مشکلم اینه!!"
به نظرتون یه دفعه از کودکی بیرون نپریده...وقتی اینجوری حرف می زنه احساس می کنم از یه کلاس اولی بزرگتر شده!!
.....................................................................
- مامان به نظرت بهشت چه جوریه؟
- به نظر من یه باغ بزرگ و سرسبزه...
- زمینش چی؟
- چمنهای سبز سبز داره!
- ولی به نظر من کف بهشت ابر هست نه چمن... بالای درش هم عکس یه سیب هست. یه سیب سبز... ولی بالای در جهنم عکس آتیشه... هرکس رو که می خواستن ببینند بهشتی می شه یا جهنمی یه آینه میذارن جلوش، اگه تو آینه تصویر سیب اومد باید بره بهشت.. اگه عکس آتیش اومد که باید بندازنش تو جهنم...

تصور من از بهشت خیلی کلیشه ای تر از امیر حسینه...هر چند کوچیک که بودم آرزو داشتم برم بهشت چون فکر می کردم مثل کارتونها حیوونا با آدم حرف می زنند. و دوست داشتم عینه شخصیتهای کارتونی با چند نوع حیوون دوست باشم بعد پشت یه فیل بشینم و از خرطومش سر بخورم بیام پایین..البته فیلش هم عینه کارتونها خوشگل و تمیز باشه...
رویاهای کودکیمون رو در کلیشه های بزرگسالی گم کردیم...

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت