صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

   

وروجكم تب داره. وقتي تب داره ديگه وروجك نيست، چون شديدا معصوم و اروم مي شه. چشمهاي خمار، گردن كج و لپهاي گل انداخته. الان 5 سالشه. سه سال و نيمش كه بود وقتي سرما مي خورد و اسهال و استفراغ شديد هم داشت، چون حسابي بهش رسيدگي مي كردم، تو اون سن و سال كم شرمنده مي شد و گاها نيمه شبها وقتي مي ديد كنارش بيدارم، اروم دستهاي تب دارش رو روي صورتم مي كشيد و مي گفت: مامان ببخشيد، ديگه به حرفات گوش ميدم كه مريض نشم!!!

دستهاي داغش، چشمهايي كه به زور باز نگه مي داره و ضعف جسماني و اظهار شرمندگي كه هميشه موقع بيماري داره، خيلي دل ادم رو مي سوزونه.

وقتي نوزاد بود گاهي دچاردلپيچه ميشد و وقتي توي بغلم گريه مي كرد، من با تمام وجود درحاليكه اشك مي ريختم از خدا مي خواستم دردش رو چند برابر كنه و بريزه تو جوون من. ميگفتم: اخه خدا! اين بدن كوچيك كه طاقت درد نداره. هيچ وقت هم دعام مستجاب نمي شد. شايد بايد همگي ما از وقتي كه پا توي اين دنيا ميذاريم تا وقتي كه از اين دنيا مي ريم سهم خودمون رو از درد و بيماري و صبر تجربه كنيم. هر كس سهم خودش!

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت