صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | RSS

  شبانه 2

lمعمولا برنامه آخر شب من شامل چند کار ساده و ثابته:1- مسواک 2- کرم صورت شب 3- 15تا دراز نشست 4- خواب! اما بعد از اینکه مرداد ماه رو، به طور کامل مرخصی گرفتم و دیگه لازم نبود ساعت 5.30 صبح بیدار شم، این روند منظم و ثابت دستخوش یه تغییر جزیی شد: 1- مسواک 2- کرم صورت شب 3- 15 تا دراز نشست 4- غلت زدن به مقدار زیاد یعنی حدود 6 ساعت! پس متوجه شدید که این تغییر جزیی چیزی نبوده جز حذف خواب از برنامه شبانه ام!!!

این بی خوابیهای پشت سر هم، دمارم رو دراورد! فکر کنید 5الی 6 ساعت تنها تو خونه مثل روح سرگردان می چرخم و از اونجاییکه همسر گرامی بنده در طول خواب به هرگونه صدایی حساسیت دارند، هیچ کار روزانه ی مفیدی، مثل نظافت یا پخت و پز هم نمی تونم انجام بدم. ماحصل امر این می شه که یا بیام وبگردی و چت بازی، یا بشینم به تماشای تلویزیون یا چشم بدوزم تو کتاب و 500 صفحه، 500 صفحه رمانهای گابریل گارسیا مارکز رو بخونم.. وتازه اونوقته که بین ساعت 5.30 تا 6 صبح تازه چشمهام سنگین بشه و بخوابم!

ولی مشکل از اونجا شروع می شه که هنوز چیزی از خوابت نفهمیدی که حجم بیست و چند کیلویی پسرت رو روی تنت حس می کنی که آروم می گه:" مامان من بیدار شدم، صبحانه می خوام" و می بینی که ساعت تازه یازدهه!! و تو واقعا دوست داری سه ساعت دیگه بخوابی!! ولی مجبوری که بلند بشی و صبحانه درست کنی و بعد تند تند ناهار رو سر هم بندی کنی و از اونجا که عادت خوب و دوست داشتنیه صبحانه خوردن رو به خاطر خواب روز از دست دادی اشتهای خوردن ناهار رو هم نداشته باشی. نتیجه این می شه که تمام روز کسل و کم انرژی به برنامه های مفیدی که برای یک ماه مرخصی طرح ریزی کرده بودی فکر کنی:1- پیگیری گواهینامه ات که پارسال کلاسهای عملیش رو پشت سر گذاشتی و امتحانش رو ندادی حتی امتحان آیین نامه کتیبش رو! 2- امتحان پایان ترم کلاس زبان 3-خونه تکونی که همیشه تابستون انجام می دادی 4-وقت گذرونیه زیاد با پسرکت...

این شد که عزمم رو جزم کردم که هر جور شده برگردم به روند روزهای قبل از مرخصی.. بنابراین یه شب قبل از خواب یه قرص دیازپام خوردم و شب رو راحت خوابیدم، اما مسئله ی دیگه ای به وجود اومد، اونهم اینکه:علاوه بر شب، روز بعدش رو هم خوابیدم! در نتیجه شب بعد دوباره همون آش بود و همون کاسه! با این تفاوت که چون یک شبانه روز خوابیده بودم دیگه اصلا و ابدا خوابم نمی اومد!! پس یه تصمیم دیگه گرفتم روزی که مجبور بودم یه سربه بانک بزنم، خودم رو وادار کردم که بجای ساعت 11، ساعت 9 صبح بیدار بشم. ظهر رو هم با کارهای متفرقه گذروندم که نیمه روز خوابم نگیره.. از ساعت 10شب شروع کردم به اماده کردن خونواده: تلویزیون رو خاموش کنید! امشب اخبار ده و سی تعطیله! چراغها رو خاموش کنید! به علی هم گوشزد کردم که کتاب خوندن شبانه برای امیر حسین امشب وظیفه اونه، چون من اراده کردم که بخوابم! موبایل رو هم خاموش کردم و با تمام عزم و اراده رفتم تو رختخوابم و ساعت 11 شب به خواب عمیقی فرو رفتم. باور کنید توی خواب هم خوشحال بودم که موفق شدم و تونستم بخوابم! وقتیکه خوب خوابیدم، کم کم چشمهام رو باز کردم به پنجره اتاق خواب نگاه کردم که شاید از درز لای پرده بتونم ببینم خورشید بالا اومده یا نه! خوشحال که قبل از زنگ زدن موبایل، برای نماز بیدار شدم! کورمال کورمال دنبال گوشیم گشتم. باورم نمی شد، ساعت تازه 12.30 نصفه شب بود!!! فقط یک ساعت و نیم خوابیده بودم و هیچ نیاز دیگه ای به خواب حس نمی کردم..گریه ام گرفته بود! تا اونجاییکه می تونستم چشمهام رو بهم فشار دادم که شاید بتونم یکبار دیگه بخوابم...هیچ فایده ای نداشت... یک شب دیگه رو باید به تنهایی و مثل یه شبح می گذروندم!

اما بالاخره دیشب با پیاده کردن همین برنامه موفق شدم از ساعت 11.30 تا 6 صبح رو یه نفس بخوابم! واقعا دیدن صبح لذت داره! چقدر صورتت توی آینه ی صبحی که شبش رو کامل خوابیدی زیباتر و سفید تره! وقتی ساعت 8 صبح از پله ها پایین می رفتم تا یه سر به آموزشگاه رانندگی بزنم در حالیکه شرجی مرداد به تنم هجوم می اورد، پشت سر هم تکرار می کردم: "خدایا شکرت! خدایا شکرت! هیچی نمی تونه جای کار و فعالیت روزانه رو بگیره!"

دقیقا خاطرم هست که تیر ماه در اوج مشغله کاریم تو دانشگاه و سحر خیزیهام، زیر لب غر می زدم که من مجبورم به خاطر کار از خوابم بزنم در حالیکه هیچ چیز وهیچ چیز نمی تونه جایگزین لذت خواب صبح بشه!!

نویسنده : ترنم | ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٧
پيام هاي ديگران () | لینک ثابت