بسیار سفر باید...

اردیبهشت امسال ماموریت داشتم که برای خرید کتابهای دانشکده برم نمایشگاه کتاب... دست تنها 1میلیون و هشتصد هزارتومن برای کتابخونه کتاب خریدم...غیر از اینکه بابام جلوی چشمم اومد، هنوز که هنوز حق ماموریت و پول بلیط هواپیما رو هم بهم ندادن. مضحک تر از اون اینکه پول غذا و آژانس و کارگرهای حمل کتاب هم بعهده خودم شد و دانشکده وظیفه ای در این قبال بعهده نگرفت!!! ظاهرا باید از فرودگاه تا خوابگاه رو پیاده گز می کردم و در طی هشت روز ماموریت، غذام رو از اهواز تو کوهانهام ذخیره می کردم که اونجا گرسنه نشم و نیاز نباشه پول رایج مملکت رو خرج عمل پیش پا افتاده ای مثل غذا خوردن کنم! خساست و تنگ نظریه ریاست جدید دانشکده واقعا نوبر و بی بدیله! هرچند در زمان دانشجویی هم دانشکده محل تحصیل در دستان با کفایت یه ریاست، بی بدیل تر از این یکی بود ... ایشون تمام کامپیوترهایی رو که برای راه اندازی سایت دانشکده رسیده بود رو تو اتاقش انبار کرده بود و از کارتون بیرونشون نیاورد. دلیلش هم این بود که " کامپیوترها حیف می شن برن زیر دست دانشجوها! نو هستن، خراب می شن!!!" چند سال بعد که رییس دانشکده عوض شد و من دیگه ترم آخر بودم ریاست جدید کامپیوترها رو از کارتن دراورده بود و متوجه شده بود که تمامشون از رده خارج شدن و مجبور شد کامپیوترهای جدید سفارش بده!

گذشته از این گدابازیها، تجربه جدید تنهایی سفرکردن برام جالب بود..اینکه از پس ماموریتی که بهم سپرده بودن به خوبی براومدم..اینکه باز دوست خوبم الهه رو دیدم. اینکه سر یه سوء تفاهم معمولی یکی از دوستیهای مجازیم خاتمه پیدا کرد. اینکه یکی از دانشجوهای فارغ التحصیل دانشکده ی محل کارم رو تو خیابون ولی عصر دیدم و شنیدم که کارشناسی ارشد قبول شده.  دانشجویی که هنوز چشمهاش پر از برق شریرانه ی آزار دادن مدیر گروه و رییس آموزش بود..اینکه دلم برای پسر و شوهرم خیلی تنگ شده بود. اینکه تنهایی رفتم سینما! اینکه وقتی تو سالن سینما هستی و همه جا تاریکه و با خیال راحت پای فیلم هر و کر می کنی تا حدی که دختری که کنارت نشسته با شعف برمی گرده و نگاهت می کنه و از چشمهاش می فهمی که از انرژی مثبتی که بهش دادی خوشحاله و اینکه فیلم که تمام شد وقتی بیخیال و سبکبال از سالن تاریک سینما میای بیرون و متوجه می شی که ای دل غافل بیرون از سینما هم هوا تاریک شده و زود موهات رو می کنی زیر شال و نیشت رو که ناخودآگاه بازه رو میبندی و برمیگردی به واقعیت موجود اجتماع و احتمال مزاحمت خیابانی... اینکه با ولع برای پسرکت کتاب و پازل می خری و وقتی می رسی فرودگاه اهواز، بسته کتابهاش رو با دسته گلی که برات اورده معاوضه می کنی... اینکه هیچ جای دنیا حریم امن خونواده ات نمی شه..هیچ جای دنیا!

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
omid1977

بد میگن چرا نمیری زن بگیری؟ [عصبانی] اینم از ترنم خانم [قهر] دور از شوهر و شازده کوچولوش تنهایی میره سینما [عصبانی] تازه کلی هم میخنده و انرژی مثبت و .. اینا اونم چی دم غروب خیابون ولیعصر [نیشخند] خاک وچوک !!! [نیشخند]

دختر کارون

خوش به حالت . راستش به آرامشی که داری و احساس رضایتی که از زندگیت داری غبطه می خورم . کاش می تونستم مثل تو باشم

زینب

عزیزم!!! فکر نمیکنی که یکمی دیر این چیزا رو یادت اومده؟!

زینب

امسال بازم میری؟! منو هستی هم ببند به دم چادرت و با خودت ببر هر جا که رفتی!!!

omid1977

ترنم جان تو هم ؟؟!! [گریه] از تو انتظار نداشتم [قهر] تو حاضری امیر حسین جان خانتون با بوی کار بیان خونه یا خوشگل و خوشبو باشه !؟ راست بگو !! یالا !! اعتراف کن !![بغل][نیشخند]

omid1977

ببخشید اصلا خوبه امیر حسین (آقازاده محترم) بی ادکلن بره بیرون !! [نیشخند] یا علی خان (آقای مخترمتون) بی ادکلن میومد خواستگاریتون ؟ [نیشخند]

JOJO

به به بسیار مشعوف گشتیم بسی جالبناک به درج روزمرگی هایتان مشغولید و جماعتی را به فیض می رسانید از بابت حضور سرکار و کامنت مهربانانه تان بسیار مفتخر گشتیم و شاد شدیم. شاد و پیروز باشید و ایام بکامتان.

سیرترشی متاهل

برگشتنت به خونه به خیر و خوشی ترنم جان. واقعا هیچ جا مثل خونه و امنیتش ودر کنار خانواده بودن نیست.[لبخند]

حمیدرضا

اولین سلام:سلام اولین اعتراض:من هم توی اون نمایشگاه بودم از من چیزی ننوشتی اولین اقدام:بی اجازه لینک شدی اولین آرزو:بهترین ها برای خودت و خانواده محترم و شاد باشی خدانگهدار