روز خوب دور همی

امروز جمعه است و به قول وروجک "روز خوب دور همیه" . با اینکه توی مهد خیلی بهش خوش میگذره و کلا محیط بچه گونهء خوبیه براش، اما هیچ وقت به دور هم بودن روز جمعه ترجیحش نمیده . امروز ازش سوال کردم:" دوست نداشتی الان با رضا و نوید و سیاوش تو مهد باشی و خمیر بازی کنی؟"

- " نه مامان، چی از این بهتر که با مامان و بابای گلم باشم" و بعد یه ماچ گنده ازم برد و فریاد زد:"علیییییییییی! بابا! اهای بابایی که دو تا "با" داری، لطفا وان رو پر ازاب کن می خوام برم اب تنی کنم" و خوشحال و خندان دوید طرف حمام. صبح که از خواب بیدار شد، کلی با هم " سندی" بازی کردیم. "سندی" اسم عروسکشه. از این عروسکهاست که پاهای دراز دارن و کف دستهاشون دو تا چسب کوچولو که به همه جای تنششون می چسبه و می شه همه جور دستهاشون رو به بدنشون چسبوند. وروجک این عروسکه رو خیلی دوست داره. فکر هم میکنه پسره چون یه شلوار پیش سینه دار نارنجی و یه بلوز سبز تنش هست. یه کلاه سادهء نارنجی هم روی سر داره. چون کلاه و شلوار داره، وروجک اصرار داره که" سندی" پسره و سعی می کنه دو تا گیس کوچیک عروسک رو ندید بگیره. اما" سندی" بازی چیه؟ بازیش اینجوریه که" سندی" می شه همبازی وروجک و باهاش حرف میزنه. دوبلر هم من هستم. دیگه دهن من بیچاره کف می کنه اینقدر به جای این عروسک کهنه حرف بزنم. خوبیش اینه که هر چی هم که " سندی" میگه وروجک گوش میده. مثلا ساعت 9 شب که می شه گاهی وروجک برای بیدار موندن اصرار می کنه و اینجاست که " سندی" حلال مشکلاته و سریع میاد و می گه:" من که خوابم میاد ولی دوست ندارم تنها برم توی تخت". یا اگه وروجک برای حمام رفتن تنبلی کنه، کافیه "سندی" کمی سرش رو به این طرف اون طرف بچرخونه و بگه" وایییییییی! یه خورده بوی گند میدی!" و اینجاست که وروجک در حالی که از خنده، غش و ریسه میره، بدو بره سمت حموم. یه حسن دیگهء "سندی" هم اینه که در حالی که دوبلر هستم میتونم به کارهام هم برسم. یعنی مثلا در حال شستن ظرفها یا پختن غذا دوبلر هم باشم. اینجوری وروجک دیگه کچلم نمی کنه که" بیا تو اتاقم با هم بازی کنیم".

یه اتفاق دیگه هم که این هفته افتاده اینه که وقتی علی رفته بوده دنبال وروجک که از مهد بیاردش، مدیر مهد صداش می کنه و می گه که دیروز با خانم ناظم رفتن توی کلاس وروجک تا از بچه ها سوالهای جور واجور بپرسن تا در واقع بچه ها رو ازمایش کنن و تنها بچه ای که برای جواب دادن به تمام سوالها پیشقدم بوده وروجک ما بوده، اینه که می خوان بهش لوح تقدیر بدن و از علی خواسته بوده که اگر دوست داریم براش هدیه تهیه کنیم که با لوح تقدیر بهش بدن. من هم یه روز بدون اینکه وروجک بدونه رفتم دم یه مغازهء اسباب بازی فروشي ایستادم تا يه چیزی براش انتخاب کنم. کلی ماشین و تفنگ و سرباز توی ویترین بود ولی خوب میدونستم که اخر و عاقبت همشون یه چیزه. تمام اسباب بازیهایی که وروجک داره و باطری میخورن و حرکت می کنن، یه بلا سرشون میاد. اون هم اینکه،همینکه چشم من رودور دید، یواش میره توی اتاق باباش و فاز متر رو بر میداره و بی سر و صدا میره توی اتاق خودش و تمام پیچ های ماشین یا قطار یا هواپیما و... رو باز می کنه.توشون رو که خوب دید با قیچی تمام سیمهاشون رو می چینه و لامپها و اهن رباها و سیمهاشون رو در میاره. من هم همینکه می بینم هیچ صدایی از وروجک نمیاد می دوم طرف اتاقش چون میدونم" وقتی صدایی از یه پسر بچه نمیاد یعنی داره یه کار خطرناک می کنه" اینو از مادر هانیکو یاد گرفتم وبا وروجکم بارها و بارها تجربه اش کردم.

این بود که دم اسباب بازی فروشی مردد و دو دل مونده بودم و بالاخره رفتم تو که خود فروشنده کمکم کنه. فروشنده هم یه جعبهء نسبتا بزرگ اورد که شکل یه سامسونت ساخته شده بود اما از جنس پلاستیک.داخلش هم چند نوع اچار و پیچ گوشتی پلاستیکی بود که پیچ و مهره های پلاستیکی باهاشون به هم وصل میشد تا نهایتا از سر هم کردن این پیچ و مهره ها،کشتی و ماشین و اینجور چیزها ساخته بشه. خوشحال از اینکه بهترین اسباب بازی رو اقای فروشنده بهم پشنهاد داده، ازش خواستم تا کادوش کنه و الان کادوش توی صندوق عقب ماشینه. چون اگه توی خوونه می ذاشتیم حتما وروجک ما که توی هر سوراخ سمبه ای سر می کنه، پیداش می کرد. فردا کادو رو تحویل مهد میدیم. خیلی دلم می خواست لحظه ای که جایزه رو بهش می دن من هم بودم. می تونم حدس بزنم چه جوریه. همینکه خاله مینا( مربی وروجک) اعلام می کنه که می خواد جایزه بهش بده، چشمهای سبز وروجک گشاد می شن و بی قرارو یه خورده دستپاچه منتظر می شه و همینکه خاله مینا کادوی بزرگ رو نشون میده، چشمهای وروجک برق می زنن. اگر دلم می خواد که اون لحظه اونجا باشم، فقط برای دیدن اون برقه. چون برق چشمات بهترین بهانه برای شاد شدن دل منه.

/ 7 نظر / 5 بازدید
عاطفه

سلام ترنم جان... من با خوندن مطالب شما رفتم به شهر خودم، اهواز... خيلی زيبا بود، نميدونم چرا وقتی اين مطلب رو خوندم يه حالی شدم! شايد.. بگذريم! به من هم سر بزنيد.. منتظرتون هستم. روی وروجک رو هم از طرف يه هم شهری ببوسيد... به اميد موفقيت شما

kamran

خب باز من دوم شدم اما اشکالی نداره ـ وروجک با داشتن شماها چيزی کم نداره ـ اميدوارم هميشه چشمای وروجک برق بزنه که شما هميشه برای شاد بودن بهونه داشته باشيد .

بـَرباد

سلام. اومده بودم فقط يه کلمه بنويسمو برم، اونم مرسی بود، اما، اما داره! خوندنه اين پست يه حالی داد، يه حسی داد که نگو ونپرس، مگه ميشد اين حالمو نريزم بيرون ولی حسش باشه برا خودم. خودمم نميدونم چرا انقدر دارم حال ميکنم. ديدی توی فيلما همش واسه شخصيت اول بد مياد و تو آرزو ميکنی که بالاخره موفق بشه ولی هی اوضاع بدتر ميشه، اما آخر فيلم يهو همه چی درست ميشه و تمام آدم بدا به سزای اعمالشون ميرسنو قهرمانم مدال ميگيره. اونموقع آدم چه حسی داره، چقدر خوشحاله، انقدر که تا چند روز ميتونه باهاش حال کنه. الانم من بعد از خوندن پست تو همونجوريم. ببين روی وروجکت رو از طرف يه غير همشهری هم ببوس،خب. مرسی.

اشک

سلام دوست نازنين٬داستان وروجک شما و سندی رو واسه يکی از دوستان نقل کردم ٬گفت ميرم که يه سندی بخرم شايد پسر من هم حرفِ سندی رو گوش کنه و دست از شيطنت برداره٬ولی چيزی که باعث تعجبم شد اين بود که دوستم نرفت تو حس و ياد فيلم آدم بد ها نيوفتاد٬شايد بخاطر اين بوده که فيلم هندی دوست نداره نميدونم والله شايد واسه همينه که ميگن بعضی آدم ها يه سيمشون کمِ

بـَرباد

عليکِ سلام. عجب به جمالِت. وقتی محتوا نباشه فقط تبليغ ميمونه ديگه. دوشنبه منتظرم. چهار تا جمله چيه، تا حالا شده چهار صفحه تازه امروزم اومدم بقیه شو بنویسم. راستی ببينم؟ يه کامنت ديگه گذاشته بودم، بهت نرسيده يا تَپَرش کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. نه نه نه!! الان که نوشتم يادم اومد، اين باز نشد رفتم تو قبليا گذاشتم. با عرض معذرت از ملکه به خاطر فکر مخدوش.

بـَرباد

اگه امروز که دوشنبه است اومدی و ديدی خبری نيست، بدون که تقصير از من نبوده. چون من ميزمو چيدم، مهمونامم دعوت کردم.