از شیر گرفته شدیم! دیگه الان نوپام!

کلا آقا ما رو پیشونیمون نوشته همدرد! یه تابلو نئونی بزرگ رو پیشونیمون زدیم نوشتیم هر گونه مشاوره در مورد ازدواج، بخت گشایی، حل اختلافات زن و شوهری، حل مشکلات جن30، سوسک کردن خارشوهرومادرشوهر،... در تمام طول شبانه روز به طور مجانی با سرویس ایاب ذهاب و سه خط مستقیم تلفن مهیاست!

دانشکده که هستم مدل مشاوره ام مستقیم و فِیس تو فِیسه! همکاران عزیز نمی گن خوب من دارم الان کتاب ثبت می کنم! یا می خوام درحال چای خوردن وبگردی کنم، یا آقا دلم می خواد در سکوت فکر کنم! کلا اون تابلو نئونی چشمک زن برای همه جذاب و وسوسه کننده است! با پاپ کرن وارد می شن و شروع می کنن به درد دل!

تو خونه هم که باشم مدل مشاوره ایم از حضوری به تلفنی تبدیل می شه و دیگه حالا وقت خوابته، خسته ای حوصله شنیدن زنجموره نداری، وقت فراغتته باید به خونواده برسی، یا اصلا آقا نمی خوای بشنوی مگه زوره؟ نمی خوام بدونم دیشب گلاب به روتون چی شد تو رختخواب تون؟ ولله به خدا آدم خجالت می کشه! خوب به من چه؟ یا نمی خوام بگم چرا بچه ی من حس مسئولیتش برا تکالیفش بالاست بچه ی شما مشق نمی نویسه! یا ....

کلا برای اینکه وقت خونه ام آزاد بمونه و بتونم به کارهام و زندگیم و بچه برسم به همه مستقیم و غیر مستقیم گفتم که از اینکه بشینم پای تلفن یا بهم تلفن بشه خوشم نمیاد! واقعیت هم همینه! بدم میاد وقتم پای تلفن تلف بشه. مکالمات خودم فوقش 5 دقیقه طول می کشه! البته به جز وقتایی که با "هستی" حرف می زنم که حداقلش بیست دقیقه است!! پیِ تمام گله گذاری ها رو هم به تنم مالیدم! هر کی زنگ می زنه همیشه اولین جمله اش اینه که:" خیلی بی معرفتی،یه زنگی، تماسی.." همیشه هم جوابم اینه که:" گرفتارم و حوصله ی تلفن رو ندارم ترجیح میدم ببینمت" و واقعیت هم همینه! ترجیح میدم 1ساعت رو با دوستی ملاقات داشته باشم تا 15 دقیقه مکالمه تلفنی داشته باشیم!

از طرفی، دیگران فراموش می کنن کسی که همیشه می خنده هم گاهی دلش می خواد تو لاک باشه! تو مدت خواستگاری تا عقد هستی به هر بهانه ی کوچیکی شبها زیر پتو می زدم زیر گریه!همش هم فکر می کردم از استرس اینه که سفره عقد هنوز انتخاب نشده یا تاج عروس هنوز مشخص نیست یا هنوز وقت نکردم برم دنبال لباس برای خودم! ولی واقعیت این بود که از لبخند زدن خسته شده بودم! دلم می خواست من هم یه آدم آروم باشم که گاهی بغض داره و دلش گریه می خواد! خسته شده بودم بسکه با همه همدردی کردم و هیشکی رو شریک ناراحتیهام نکردم! داداش کوچیکه نصفه شب اومده بود پیشم بشینه، داشتم ترانه عادتِ "شادمهر" رو گوش می دادم و بی صدا اشک می ریختم! کاملا جا خورد. خیلی براش عجیب بود من هم بتونم گریه کنم! فقط گفت:" با خودت اینو بگو که یه ساعت خراب هم حداقل روزی دوبار درست کار می کنه" و دستمال کاغذیها رو برام اورد. نفهمیدم ربطش چی بود ولی هر چی بود دلگرمم کرد! فردا صبحش وقتی دنبال خنزر پنزرهای عقد با دختر خاله این درو اون در می زدیم وقتی بهش گفتم این شبها مرتب گریه می کنم، انگارکه جن دیده باشه، شوکه شد! بعد یه خنده ای کرد و گفت:"من که باور نمی کنم! تو که همیشه خوشی! حقته! یه خورده تو هم استرس بکش ببینی ماها شب و روز چه می کشیم" و واقعا شب و روزها چی می کشن!

 تو کل این دنیای بزرگ و این همه آدمهای رنگارنگی که می شناسم فقط می تونم با یه نفر درد و دل کنم و اون یه نفر هم از قضای روزگار به هیچ عنوان دوست نداره به دردل کسی گوش بده! یه دفعه هم پارسال وقت گذاشتم و رفتم روانشناس. بسکه تو همه چیز به من حق داد و تاییدم کرد از رفتن دوباره پیشش پشیمون شدم! ترجیح میدم نقدم کنن تا تایید مطلق! بخش عجیبش اینه که هیچ مشکلی با همسرم،زندگیم،اطرافیانم،یا خدا نکرده بیماریِ خاصی ندارم!

 تا حالا فقط تو اماکن عمومی و در حضور آقایون آرام و بی سر وصدا رفتار می کردم و همیشه تو خونه در حال ورجه وورجه کردن و هرو کر بودم ولی الان دیگه کم کم حس می کنم تو خونه و جمعهای خصوصی هم ورجه وورجه برام زشته! خدا رو شکر انگار من هم دارم بزرگ می شم و کودک درونم رو باید کم کم از شیر بگیرم دیگه!

/ 20 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون خیلی دلم می خواد آپدیت کنم ولی نمیشه. یعنی وقت نمی شه. بس که امتحان و کار و از این جور چیزا دارم ( می خوای برم تو فاز درد دل؟![نیشخند]) اما قصد دارم به زودی دستی به سر و گوش وبلاگم بکشم تا تار عنکبوت نبنده! [زبان]

غزاله

این پایینی من بودم. فهمیدی کی دیگه؟! غزاله [شوخی]

غزاله

[تعجب] این شکلکه چرا این جوری می شه؟! قبلا مشت نمی خورد تو صورتش![قهقهه]

سیرترشی متاهل

اي واي پس لابد من بايد عصا دست بگيرم ديگه نه؟[نگران]

مهدی

خلقت من در جهان یک خلقت ناجور بود منکه خود راضی به این خلقت نبودم زور بود خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خویش از عذاب خلق و من یارب چه ات منظور بود عزیزم موفق باشید[گل]

احسان

قاتل چرا کشتیش [زبان]همه ترنم کوچولو رو دوست دارن بزرگ بشی که دیگه منم کاری باهات ندارم [چشمک]کوچولو[گاوچران] الفت شبهای خوش را روزگاراز ما گرفت ای خوشا روزی که با هم روزگاری داشتیم

مارکو

می دونی چیه؟ یه نظریه جالب هست.. و اثبات شده.. آدمهایی که بیشتر از همه میخندن و شاد هستند احتمال افسردگی ناگهانیشون خیلی بیشتره.. آدمی همینه... یه وقتهایی از درون احساس خلا میکنه... حس تنهایی و حس اینکه دوست داره در عین حال که همه چیز عالیه اما گریه کنه... من وقتی اینجوری میشم میرم قبرستون.. سر یه قبر برای خودم می شینم و تا می تونم گریه میکنم... اونقدر گریه میکنم که دلم سبک بشه و بتونم راحت بخندم.. بعدش قبر رو می شورم و گرمی سنگ افتاب خورده با آب یخ قاطی میشه... بوی خاک بلند میشه... و بلند میشم میام خونه.. اونجاست که دلم سبک شده و خوشحال و خندون میام خونه... بعضی وقتها این جور حس و حال ها لازمه و غیر عادی هم نیست..

سحر

خاطرم نیست تو از بارانی یا از نسیم هر چه هستی گذرا نیست هوایـــــــــــت، بوِِِِِِِِِِِِِِیِِِِِـــــــــــــــت... فقط آهسته بگو با دلم می مانی... سلام روز بخير خيلي قشنگ كلبه زيبات..دوست داشتي با قدمهاي گرم وصميمي ات به كلبه آبجي سحر هم سربزن .درضمن يه سري لينك جالب هم برات بالاي وبلاگ گذاشتم كه اميدوارم خوشت بياد من كه خودم آموزش فال قهوه و مستند مرگ مرد يخي رو خيلي دوست دارم،البته آموزش تعميرات خودرو هم چيز جالبيه كه ديدنش خالي از لطف نيست... اميدوارم شما هم خوشت بياد. با اميد به اينكه هفته قشنگي رو شروع كرده باشي.روز بخير مهربون..[بغل][گل][بغل]

جالب هست تمام نوشته هاتون....