بله برون بدون برگردون!

مامان تماس می گیره که برگرد دزفول که قرار شده "بله برون" امشب باشه! طبق معمول کم خوابی دارم و توی 48 ساعت فقط دو تا یک ساعت خوابیدم... چند سطل آب می ریزم رو ماشین و می رم بنزین می زنم و میزنم به جاده! یه سی دی توپ میذارم، صداش رو هم بلند می کنم تا خواب از سرم بپره! یه ساعت دیگه شب می شه و من عجله دارم که تا قبل از تاریکی هوا بیشتر مسیر رو طی کنم و با سرعت رانندگی می کنم.نزدیکای غروب موبایلم زنگ می خوره! مثل گاگولا تو لاین سبقت گوشی رو بر میدارم و چشم می دوزم به گوشی که یه دفعه متوجه می شم از جاده منحرف شدم و وارد وسط اتوبان شدم که یک و نیم متر ارتفاعش از جاده پایننتره اون هم با یه شیب تند ! فقط می فهمم که فرمون رو محکم گرفتم و ماشین یه وری، جوری که دو چرخ طرف راننده خیلی پایین تر از دو چرخ سمت شاگرده تو اون شیب سنگلاخ داره بندری می زنه! نمی دونم چی می شه که چپ نمی شه! چون تو پیچهای معمولی امکان چپ شدن پراید هست چه برسه به شیبهای سنگلاخی غیر معمول! با بدبختی ماشین رو کنترل می کنم و نگه می دارم! از سر جام تکون نمی خورم، باید بفهمم چی به چیه! هنوز منگم! ماشینهای دیگه متوقف می شن و میان برای کمک.هر که یه چیزی می گه! " خانوم خدا خیلی بهتون رحم کرد!" " عجیبه چپ نکردید!!"  " من دیدم با چه سرعتی می روندید، اون هم با این لاستیکها که بادشون زیاده بادش رو کم کنید که این اتفاقها نیفته" " خداییش برید صدقه بندازید،خیلی عجیبه که اتفاقی براتون نیفتاده" یه جوون هم هست که هر وقت نگاهش می کنم ساکته و فقط با تاسف و خشم سر تکون می ده! یکی از آقایون می گه:"شما خانوم دکتری چیزی نیستید؟" احتمالا تو اون هیر و یر می خواد بدونه مشکل کلیه و مجاری ادرارش رو چه جوری باید حل کنه!!! همه توصیه می کنن بقیه راه رو خیلی آروم رانندگی کنم و از ۶٠ بالاتر نرونم. ماشین رو برام می کشن رو جاده شب شده و تلق تولوق دوباره راه می افتم! فرمون مشکل پیدا کرده! اگه بخوام مستقیم برم باید متمایل به چب باشه و اگه فرمون رو راست کنم یه راست می رم وسط جاده، مشکل دیگم با کامیونهاست که هی چراغ می زنن که:"بیا برو تو لاین سرعت می خوایم رد شیم !" من هم مثل آقایون شیشه رو می کشم پایین و با دست اشاره می کنم که بیاید رد شید و چراغهای چشمک زن رو روشن می کنم و فس فس با ۶٠ می رونم.ولی هر کامیونی که رد می شه یه کامیون دیگه جاش رو می گیره و باز همون آش و همون کاسه!! دوستی زنگ می زنه ماشین رو می کشم کنار و به جای اینکه بذارم حرف بزنه،یه ریز حرف می زنم که حادثه چه جوری پیش اومد و حالا چی کار کنم و شب شده و الان گرگ میاد منو می خوره و مامان بزی کجاست و این حرفا!"

و بعد متوجه می شم الان که ماشین هم خاموشه هر از گاهی در جا بندری می زنه!! تعجب می کنم دوباره بندری می زنه... پر استرس میگم که: نمی دونم چه مرگشه که تو خواب هم بندری می زنه! دوستم کلی چیزهای فنی عجیب غریب می گه که فلان جای ماشین مشکل پیدا کرده و به خاطر بهمان جاشه! فقط خیلی آروم برون که اتفاقی نیفته..برو ببینم چه کار می کنی!" با بدبختی می رسم خونه و به این فکر می کنم که چه کار کنم علی و بابا نفهمن حادثه برام پیش اومده چون دیگه اجازه ی رانندگی تو جاده اگه از طرف علی رد نشه از طرف بابا تا قیامِ قیامت لغو می شه! یه چرخ دور ماشین می زنم ظاهرش هیچی رو نشون نمی ده. وقتی وارد خونه می شم صدای مامان رو می شنوم که تند تند می گه "خدا رو هزار مرتبه شکر! خدا رو هزار هزار مرتبه شکر" و بغلم می کنه!! بابا ساکت و مرموز نگاه می کنه! میرم تو اتاق، هستی با یه پیرهن خوشگل عین فرشته ها شده!! می پره تو بغلم و محکم فشارم میده و می گه:"خیلی ترسیده بودم همش صحنه ی مرگت جلوی چشمم بود خیلی آیت الکرسی خوندیم!"با خودم می گم حالا همه حس ششمشون گل کرده برا من! می گم:" آخه چرا اینقدر مسائل کوچیک رو بزرگ می کنید" و تو دلم می گم "خودشون به اندازه ی کافی بزرگ هستن"

هر چی می خوام آرایش کنم نمی شه! رنگ و روم پریده! ترس بدجوری تو دهلیزهای قلبم رخنه کرده و قرار نداره بیرون بیاد. باید برای کسی جریان رو بگم.... به داداش کوچیکم می گم! هاج و واج نگام می کنه و میگه نگران نباش می بریم فردا درستش می کنیم! فردا بی سر و صدا می زنیم بیرون البته با کلی استرس، چون بابا گیر داده به شستن ماشین و می ترسم بفهمه عیب پیدا کرده هر چی می گم" بابا جان من عجله دارم!" انگار نه انگار! همش می گه:" آخه این چه وضعشه؟ ماشین که نیست خاک اندازه!"

 ماشین رو می بریم دم تعمیرگاه! از شانس بد ما دوست بابا که داداشم رو می شناسه چند مغازه اون ورتر ایستاده! گند بزنن این شهر کوچیک رو! داداشم می گه:"الانه که فردا به بابا بگه پسرتون رو با یه خانوم دم تعمیرگاه فلانی دیدم!" به داداشم می گم:"اگه لو رفت به بابا بگو ماشین دوست دخترت خراب شده بوده!" و هر هر می زنیم زیر خنده! به آقای تعمیرکار می گیم: "آقا ما مسافریم! لطفا ماشین رو نخوابونید و درستش کنید.آخه ما اینجا غریبیم!" داداشم تو گوشم می گه:"می خوای انگلیسی باهاش حرف بزنم بفهمه اهل اینجا نیستیم" و من هم هی می خندم! می گه:"نخند بدبخت! الان می گه کل موتور ماشینت باس عوض شه. دو هفته هم باید اینجا بمونه. اون وقت تا خواجه حافظ شیرازی هم بو می برن که گند زدی تو جاده!" دیگه دل درد گرفتم از خنده!

می رم پیش آقای تعمیرکار و با دوتا خواهش قبول می کنه که بدون نوبت بهش برسه و زود دست به کار می شه و خدا رو شکر فقط کمکِ ماشین خراب شده و چند جای کوچیک دیگه که اونها هم حل میشن!آخِیییییییییییش! ماشین رو صحیح و سالم تحویلمون می ده و هیشکی بو نمی بره! خدا رو شکر می کنم که بله برون بدون برگردون ماشین بود از فکر اینکه تو جاده چپ می کردم و بلایی سر خودم میاوردم و بله برون به هم می ریخت مو به تنم سیخ می شه! آقا دیگه من آدم شدم!

پی نوشت ١: عاشق داداش کوچیکم! همیشه و همه جا و در همه حال می شه روش حساب کرد!

پی نوشت ٢:بعدا متوجه شدم اون بندریهای ماشین تو حالت خاموش به خاطر گذر پر سرعت ماشینهای سنگین بوده که بید مجنون منو می لرزوندن! طفلک پراید کوچولوی کبریت فروش من!

/ 17 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیرترشی متاهل

مبارک باااااااااااااااشه[بغل] از طرف من مینو رو محکم ماچش کن وتبریک بگو بهش عزیزم.

مارکو

مممممم ای بابا امان از دست شما ... آخه خواهر من.. تو جاده با این سرعت بالا.. کسی موبایل جواب میده؟؟ خدا بهتون رحم کرده ... خوشحالم که صحیح و سالمی... در مورد مینو هم که از طرف من هم بهش تبریک بگوو.. انشالله که همیشه خوشبخت و خوشحال باشه.... بیشتر احتیاط کنید... خوش باشید یا حق

هستی

خدا به دل مامان و بابا رحم کرد که شب خوششون با سلامتی تو خوشتر بشه ، خیلی خیلی مبااااااااارک باشه ، الهی هستی خانمی خوشخبت بشه [گل][گل]

گاندلف

[قهقهه] خب خدا رو شکر صحیح و سالمی... تبریک هم که عرض میکنیم ایشالا .... به پای هم پیر شن ننه ..... کلا خیلی به پراید اعتماد نکن نهایت 80 تا برو بیشتر هم میدونی که میره فقط یادش میره واسه برباد همیشه به نکات کنکوری اشاره میکنه[خنده]

مینو

چه شبی بود اونشب! چقدر خدا بهمون حم کرد

علی (داداش)

چیست این بالهای روییده بر پشتم اینچنین قوی و بی نقصان یا این شوق پرواز بر دلم چون داغی هماره تازه و سوزان به چه کار می آیندم در این زندان ... این قفس؟! بازی مضحک طبیعت اند و تکرار قصه ی دهشتناک بیهودگی؟ یا وهم اند و خیال؟ دستکار کیستند؟ او که غرق خوشی می شود از نظاره ی پر پر زدن ها؟ عاجزانه بر دیوار قفس کوبیدن ها؟ ناله ی شوقی فرو مرده سر دادن ها؟ در حسرت فسردن ها شکستن ها له شدن ها؟ ... نه باور ندارم هم آغوشی آن لطافت با قساوت را باور دارم بال هایم را که در بند بند استخوانش چشیده ام درد را اما قفس ها شک دارم... به قفس ها شک دارم!

omid1977

همش تقصير اين هستي يه نشد يه مساله اي مربوط به اين دختر باشه و بقيه تو دردسر و عذاب نيفتن!!![عصبانی]

omid1977

همون كه سيرترشي بانو گفتن[نیشخند]

omid1977

خدا رو شكر بخير گذشت اما خانم دكتر خواهشا كمي دقت بفرماييد و مثل هستي پشت فرمون اس ام اس نديد لطفن!!![شرمنده]

فرزاد

درست عین اینکه 2 امتیاز با صدر جدول فاصله داشته باشی، بازی 1-1 باشه، دقیقه 92 یه پنالتی براتون بگیرن، بزنه دروازه بان مشت کنه، ریباندشو کریم باقری بزنه بیرون. یعنی باورم نمیشه شانس اینقدر نزدیک بشه اما از دست بره. اشکال نداره، ایشاللا دفعه دیگه یه همتی بکن مستقیم برو ته دره!