سازگاری<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خیلی خوبه که ادم بتونه با  محیطش، شغلش، وظایفش، و اطرافیانش سازگاری پیدا کنه. روانشناسها معتقدند ارتباط مستقیمی بین هوش و میزان سازگاری فرد با محیطش وجود داره. یعنی هر چی ادم با هوشتر، سازگارتر.همیشه توی فامیل یا همکارها  و یا دوستان نمونه های خوبی پیدا می شه که بشه به صورت نا محسوس میزان سازگاریشون رو با هم مقایسه کرد. نزدیکانی رو دیدم که توی ناز و نعمتند ولی همیشه اخمشون تو هم و در حال غر زدن هستن و دیدم کسایی رو که هزارتا مشکل دارن اما همیشه لبشون به خنده باز. نه اینکه فکر کنید طرف شلغمه هان!نه! یاد گرفته با مشکلش کنار بیاد. یاد گرفته که سیاه و سفید رو با هم ببینه نه مثل ادمهای نابینا، فقط تاریکی و سیاهی رو ببینه همش هم بخواد با دیگران در مورد تاریکیش حرف بزنه. اینجور ادمها دقیقا مثل ادمهای کوری هستن که تمایل داشته باشن هر کی رو دیدن شروع کنن براش از تاریکی که درش زندگی می کنن بگن.

حالا اگه اجازه بدید قبل از اینکه از منبر بیام پایین برای حسن ختام یه نمونه عرض کنم که عرایضم رو بهتر متوجه بشید.

 یه بیسکوییتهای شوری هست که مطمئنا دیدید. روی بسته شون نوشته " ترد " ولی نمی دونم چرا از قدیم الایام به " توک "معروف بودن. از بین هل و هوله هایی که اون زمانها وجود داشت مامان فقط به توک علاقه داشت و پفک. حدود 15 سال پیش یه روز مامان برای انجام یه سری ازمایشات رفته بود ازمایشگاه، که متوجه می شه  اقاییکه پشت میکروسکوپ نشسته در حالیکه مشغول تجزیه و تحلیل فراورده های روده ای یه بنده خداییه، در همون حال در حال خوردن بیسکووییتهای محبوب مامان هم بوده. اوج سازگاری با شغل رو می بینید. مطمئنم که این اقا خیلی خیلی با هوش بودن چونخیلی خوب با محیط کاریشون وفق پیدا کرده بودن.موندم چرا نرفتن پزشکی بخونن با این هوش سرشار. خلاص اون روز مامان اومد خونه و حدود13 یا چهارده سال به توک لب نزد.حالا فکرش رو بکنید اگه مثلا اقاهه همونجور که لولوهای میکروسکوپی رو زیر و رو میکرده به جای توک در حال خوردن ناهارمی بود، فکر کنم مامان الان یه اندام باربی داشت که بیا و ببین. نه؟!

 

/ 21 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بَر باد

هووووووووووووووم. پس يه پسر خاله يک ساله هم دارم. حالا که ميگی خوردنيه بده يه گازم من بزنم.ـــــــ من کی باشم که به شما افتخار بدم، شما بزرگواری کرديو خاله من شدی واما قربونت، استيناتو نزن بالا، يا لااقل بزا داغ اون يکی خوب شه بعد.

بَر باد

اين دايی کو؟ بازم که نيست و نابود شد. يه چيزی بهش بگو ها

زینب

ممنون که اومدی منم تا حدی متناتو خوندم خوشم اومد از نوشتنت.سازگاریم خوووووووووووب چیزیه واسه خودشا.

asal

چشم امتحانا که تموم شد گزارش کامل قتل رو می نويسم.

فرزاد

داشتم فکر ميکردم که اگر من احيانا بميرم و تلف بشم يا خفه بشم تا ۴ ماه ميفتم يه گوشه و جسدم گند ميزنه و هيشکی نميفهمه. احيانا يه خبری بگيری که آقا فرزاد از غصه بي مادری دق کردی و مردی ... آپم سر بزن.

فرزاد

آره خواهر دست رو دلم نذار که خينه! بی مادری از يه طرف، خورد و خوراک از يه طرف، غصه لباس تميز از يه طرف، اتو کردن از يه طرف، درد جامعه و مسئوليتی که بر دوش منه از يه طرف ... چی بگم ... فقط دلم ميخواد سرم بذارم رو يه سنگ و غش غش بخندم!

لاله

من موجود ناسازگاريم....چون هزار بار ديدم..تو قناديا چه بلاهایی سر شيرينهای نازنين می ارن بازم شيرينی می خورم!...

فرزاد

نميخوای بدونی بهزاد چرا آپ نميکنه؟

زینب

ميگما من که برای وبلاگ تو هنوز تبليغات به عمل نيووردم پس دوستای من چه جوری اومدن اينجا؟ حالا چرا آپ نمی کنی؟ راستی ياadd کن مرا که وقتی می آپم اونجوری خبرت کنم يا آی دی تو بده به من تا من ادد کنم تو را.