مرد بنگاهي گفت «متراژش ياد نيست، اما عوضش جمع و جور و راحته. چشم‌انداز قشنگي هم داره.»
ليلا و علي از پنجره‌ي اتاق نشيمن بيرون را تماشا كردند. توي كوچه يك درخت چنار بود. بنگاهي از توي اتاق خواب گفت «گنجه به اين جادار ديده بوديد؟»
ليلا دويد به اتاق خواب وسرش را كرد توي گنجه. علي آمد به اتاق خواب و از پنجره نگاهي به بيرون انداخت. «چشم‌انداز اين اتاقم خيلي قشنگه!» ليلا سرش را بي‌هوا چرخاند. پيشاني‌اش خورد به در گنجه. بنگاهي سرفه كرد. توي خرابه‌ي جلو پنجره‌ي اتاق خواب دو تا سگ دنبال هم كرده بودند.
علي از حمام داد زد «وانش چرا اين قدر كثيفه؟» ليلا و بنگاهي خم شدند نگاه كردند. بنگاهي دست كشيسد به جداره‌ي وان. «لكه‌ي رنگه. خانمي كه قبلاً مستأجر اينجا بود نقاشي مي‌كرد. چيزي نيس، با وايتكس پاك ميشه.» ليلا رو به علي گفت «حتماً پاك ميشه. خودم پاكش مي‌كنم.»

*
علي كاغذها را پخش كرده بود روي ميز جلو راحتي و با ماشين حساب جمع و تفريق مي‌كرد. ليلا وان را پر كرده بود از آب و وايتكس و خيره شده بود به لكه‌ها.
علي با خودش گفت «نشد.»
ليلا چند بار زير لبي گفت «نه، تميز نميشه.» راهاب وان را باز كرد، در وايتكس را بست و دستكشهاي لاستيكي را درآورد. آمد به اتاق نشيمن.
علي گفت «نميخونه.»
ليلا گفت «چي؟»
علي جواب نداد.
ليلا گفت «نميريم؟»
علي سرش را بلند كرد زُل زد به ليلا. ليلا دستكش‌ها را گذاشت توي ظرفشويي آشپزخانه كه با يك پيشخوان از اتاق نشيمن جدا مي‌شد. «شام منزل حميد و رؤيا. يادت رفت؟»
علي ماشين حساب را خاموش كرد.
ليلا با عجله گفت «ولي اگه هنوز كاري داري ــــ»
علي كتش را از روي دسته‌ي راحتي برداشت. «حوصله ندارم. فردا توي شركت تمومش مي‌كنم.»
ليلا پا به پا شد. «پس اضافه‌كاري ـــ »
علي كتش را پوشيد. «نترس، بي‌اضافهكاري هم پول وايتكس تو در مياد.» خنديد. يقه‌ي كتش تا شده بود.
ليلا به شلوار علي نگاه كرد. «شلوار خاكستريتو از خشك‌شويي گرفتم.»
علي به شلوارش نگاه كرد. «همين چه عيبي داره؟»
ته مانده‌ي آب وان هو كشيد رفت توي فاضلاب.

*
اتاق نشمين حميد و رؤيا پر از گل مصنوعي بود. كاغذي، پارچه‌يي، شمعي. باقيماندة نمايشگاهي كه رؤيا بعد ازتمام كردن دورةي گل‌سازي ترتيب داده بود.
حميد و علي از خاطرات دبيرستان البرز مي‌گفتند.
«چه حافظه‌اي! بعدِ بيست سال تا گفتم آقاي مجتهدي حتماً اسم من خاطرتون نيست گفت ‹چطور ممكنه علي بي‌غم هميشه عاشق فراموشم بشه›.»
حميد خنديد. «خودش اسمو روت گذاشت. سال چندم بوديم؟ سر امتحانا پشت هم ورقه سفيد دادي. عوض درس مدام شعر عاشقونه ميخوندي.»
علي چوب كبريت را از لاي دندان درآورد و قاه قاه خنديد.
توي آشپزخانه ليلا سالاد هم مي‌زد. «با وايتكس هم پاك نشد. علي هر بار حموم ميكنه كلي غـُر ميزنه.»
رؤيا خورش فسنجان را ملاقه ملاقه مي‌ريخت توي كاسه‌ي چيني. «علي از كي تا حالا وسواسي شده؟»

*
مادر ليلا سبزي خرد مي‌كرد. ليلا پشت داده بود به پنجره‌ي آشپزخانه. از حياط صداي آب‌پاشي مي‌آمد.
مادر ليلا گفت «خدا عمرش بده. با اين همه گرفتاري كه داره ده كيلو سبزي برام پاك كرد.»
ليلا رفت طرف قفسه‌ي آشپزخانه، از توي سيني كنار سماور استكان دمر شده‌اي برداشت. «چاي بريزم؟»
تق تق كارد روي تخته‌ي سبزي قطع شد. «چه سيسموني مفصلي هم تهيه ميبينه.»
ليلا استكان چاي به دست، تكيه داد به قفسه‌ي آشپزخانه.
تق تق شروع شد. «وسايل اتاق خواب و لباس و پتو و خلاصه همه چي رو آبي خريده. دخترش سونوگرافي كرده گفتند بچه پسره.»
ليلا كتابي را كه روي قفسه‌ي آشپزخانه بود برداشت: علوم تجربي سال اول راهنمايي. ورق زد. «اين مال كيه؟»
مادر ليلا سرش را بلند كرد. «آخِي! حتماً مال پسرشه. طفلك جا گذاشته. از همه چي دوازده تا، ملافه و روبالشي و زيرپرهني و پيشبند.»
ليلا خواند «حلال‌هايي براي لك‌هاي معمولي : سبزي با صابون و الكل، يد با تيوسولفات سديم، آدامس با تترا كلريد كربن ــــ»
از حياط هنوز صداي آب‌پاشي مي‌آمد.
ليلا گفت «كاغذ مداد كجا داري؟»
مادر ليلا سبزي‌هاي خرد شده را كيسه كيسه مي‌كرد. «توي كشوي دست چپ. دستت درد نكنه، چند تا ‹آش› بنويس چند تا ‹كوكو› بذارم توي سبزي‌ها. حواس كه ندارم، قاطي مي‌كنم.»
ليلا نوشت «رنگ با تينر.»
مادر ليلا نگاهش كرد. «من كي بايد سيسموني درست كنم؟»
ليلا رفت طرف پنجره. «بابام روزي چند دفعه باغچه آب ميده؟»

*
ليلا به خواربارفروش گفت «تينر داريد؟»
خواربارفروش گفت «تينل؟ رنگ فروشا تينل دارن، خانوم.»

*
ليلا توي مغازه‌ي رنگ فروشي منتظر ماند تا نوبتش شد.
با رنگ فروش احوال‌پرسي كرد. بعد گفت «با تينر هم پاك نشد.»
رنگ فروش گفت «پس لك رنگ نيست. هر چه هست، چاره‌اش جوهر نمكه. فقط خيلي مواظب باشين رو دست و بالتون نريزه. دستمالي، حوله‌اي، چيزي بگيرين جلو دماغ و دهنتون. بوش خيلي تنده.»
ليلا يادش رفت دستمالي، حوله‌اي، چيزي بگيرد جلو صورتش. جوهر نمك روي لكه‌هاي وان چند باري فش كرد و ساكت شد. ليلا باورش نشد. سرش را برد جلو نگاه كرد. اثري از لكه‌ها نمانده بود. از خوشحالي جيغ زد، بعد به سرفه افتاد.

*
مادر ليلا خودش را توي يكي از راحتي‌هاي باريك دسته فلزي جا داد. «يعني كه چي با كارگزيني دعواش شده؟»
ليلا پتو پهن كرده بود روي پيشخوان آشپزخانه و پيران سفيدي را اتو مي‌زد. «از حقوقش كم كردند. براي غيبت‌هاش.»
مادر ليلا توي راحتي تنگ جابه‌جا شد. «خـُب معلومه. آقا تا لنگ ظهر خوابه، توقع اضافه حقوق داره؟»
فشار دست ليلا روي دسته‌ي اتو بيشتر شد.
دسته‌هاي راحتي از دو طرف پهلوهاي مادر ليلا را فشار مي‌داد. «حالا چه خيالي داره؟ هيچ دنبال كار هست؟»
ليلا اتو را ايستاند روي قفسه. پيرهن را گرفت رو به نور و گفت «لك چي بوده پاك نشده؟»
مادر ليلا يك وري نشست. «ميدونستم.»
ليلا زير لب گفت «قرمه سبزيه.»
مادر ليلا سعي كرد از روي راحتي بلند شود. «از همون اول ميدونستم.»
ليلا پيراهن را آورد پايين. «پريشب ريخت روش.»
مادر ليلا از روي راحتي بلند شد. «حالا مگه به اين زودي كار پيدا ميشه؟»
ليلا گفت «بايد بخيسونم توي وايتكس.»
مادر ليلا كيفش را باز كرد. «بابات داد. گفت اگه خواستي چيزي بخري ــــ»
ليلا گفت «شايد هم آب ژاول.»
علي براي خودش پلو كشيد توي بشقاب. قاشق را كرد توي كاسه‌ي خورش و دور گرداند. «اين قيمه‌س يا خورش لپه پياز داغ؟»
ليلا سرش پايين بود. «گوشتو نصف كردم فردا باش كتلت درست كنم.»
علي قاشقش را پرت كرد توي كاسه‌ي خورش. چند تا لپه پريد بيرون. «حالا ما دو ماه بيكار شديم كارمون كشيد به گدايي؟»
ليلا لپه‌ها را يكي يكي از روي روميزي جمع كرد.

*
ليلا روميزي به دست وارد خشك‌شويي سركوچه شد. «قيمه‌س. پاك ميشه؟»
مرد چشم زاغ پشت پيشخوان روميزي را وارسي كرد. «چي بهش زدين؟»
ليلا گفت «اول نمك، بعد آب ژاول، بعد وايتكس، بعد بنزين.»
مرد چشم زاغ سرش را بلند كرد، به ليلا نگاه كرد و لبخند پت و پهني زد. «ماشاءالله خودتون كه استادين.»

*
توي پيتزافروشي نبش خيابان مديري حميد بطري نوشابه‌اش را گرفت دستش و رو به بقيه گفت «امشب كار پيدا كردن علي رو جشن مي‌گيريم. بيكار شدنشو هم كه حتماً يكي دو ماه ديگه‌س همگي ساندويچ مهمون من.»
علي خنديد. ليلا سعي كرد لبخند بزند.
رؤيا به حميد گفت «زبونتو گاز بگير.» بعد رو كرد به علي. «قول بده به اين يكي بچسبي.»
علي يك دست پيتزا و يك دست نوشابه چرخيد به چپ، بعد به راست. «قول ميدم. فقط بگو به كدوم يكي؟»
دختري از جمع ميز دست چپ سرش را گرداند طرف علي. زن جواني كه سر ميز دست راست تنها نشسته بود به ساعتش نگاه كرد. حميد با ذهان پر زد زير خنده. تكه‌اي پيتزا از دهنش پريد بيرون افتاد روي آستين رؤيا. ليلا نمكدان را برداشت و دست رؤيا را كشيد جلو.
رؤيا گفت «چكار مي‌كني؟»
ليلا روي آستين رؤيا نمك پاشيد. «يهجايي خوندم رو لك چربي بايد فوري نمك بريزي.»

*
ليلا به علي گفت «شب جمعه بگيم حميد و رؤيا بيان پيشمون؟»
علي كتاب مي‌خواند.
ليلا گفت «باقالي پلو درست مي‌كنم با كشك بادمجون.»
علي كتاب را ورق زد.
ليلا چشمش افتاد به چوب پرده‌ي اتاق. چند تا از قلاب‌هاي پرده درآمده بود. فكر كرد «يادم باشه فردا درستش كنم.» به علي نگاه كرد. «دو جور غذا كم نيست؟»
علي كتاب را بست و پا شد. شال گردن پشمي قرمز را از روي دسته‌ي راحتي برداشت.
ليلا پرسيد «زود برمي‌گردي؟»
علي چوب كبريتي كرد توي دهن. «برمي‌گردم.»
درآپارتمان كه بسته شد، ليلا كتاب را برداشت و باز كرد. خواند: عاشقانه‌اي براي سرو. فكر كرد «چه قشنگ.»
*
جلو دانشگاه شلوغ بود. ليلا به كتاب‌فروش گفت «كتاب شعر مي‌خواستم.»
جوان كتاب‌فروش از پشت عينك مستطيل بزرگ به ليلا نگاه كرد. ليلا گفت «شعر عاشقانه.»
كتاب‌فروش عينكش را برداشت ولبخند زد.
ليلا سرخ شد. «هديه‌ست.»
كتاب فروش لبخند كجي زد.
ليلا گفت «براي سالگرد ازدواجم.»
كتاب فروش رديف كتاب‌هاي شعر را نشان داد....

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زينب

برات افيدم برو بخون

امیر

سلام.من تازه خشم ها وعقده ها رو خوندم.می خواستم بگم عکسای سربازای آمريکايی رو ديدم.خيلی وحشتناک بود.

sherry

سلام. خوندمش. تا بعد

مريم

سلام خانمی.. داشتم این پست رو می خونمد و پیش خودم به تو افرین بارک الله میگفتم که چه قلم زیبایی داری و می گفتم بهتره این داستانشو بده به یه ناشر! وقتی که به اخرش رسیدم و دیدم تو پست قبلی اسم داستانو نویسنده اش رو نوشتی..به اشتباه خودم پی بردم

مريم

البته سو تعبير نشه يه وقت! تو هم خوب مينويسی..جدی ميگم از من که خيلی بهتر مينويسی. شما هم زويا پيرزاد می خونی؟؟ من هم نوشته هاشو دوست دارم..زودتر بقيه اش رو بنويس... ولی خودمونيم همشهری های هنر مندی داری ها

شب اول قبر

سلام ببينم من هر بار آپ ميکنم بايد ۲/۳ بار بيام خبر بدم تا شما متوجه بشيد که نظرتون برام مهمه .

لاله

سلام...خوبی؟!...داستاننش داره جالب ميشه!...

اشکان

سلام نازنين٬پست بعدی کدومه تو پست فعلی مرقوم بفرماييد٬