مكان: تهران، ايستگاه متروي ميدان حر

زمان: مرداد ماه، ساعت 11

مي خواي بري ميدون انقلاب دنبال چند تا كتاب. اما قبلش بايد ادرسي رو پيدا كني. از پله هاي ايستگاه مياي بالا. جووني بالاي پله ها ايستاده. ادرس رو ازش مي پرسي. كمي فكر مي كنه، بعد با ترديد مي گه:" فكر كنم از اينطرف بايد بريد" و بعد با شك مختصر توضيحاتي رو ميده. راه ميافتي. هر چي جلوتر مي ري، بيشتر حس مي كني كه مسير اشتباهه. بر ميگردي. جوون هنوز همونجا ايستاده. چشمش كه بهت مي افته، مي پرسه:" چي شد خانم؟" مي گي كه انگار مسير اشتباه بود. اين دفعه با اطمينان بيشتر خيابون عريضي رو كه از ايستگاه حر به سمت ميدون حر مي ره رو با انگشت نشون ميده و.... باز راه مي افتي. نصف راه رو كه طي مي كني ياد ترديد جوون مي افتي، با خودت مي گي خوبه براي اطمينان بيشتر از خانمي كه چند قدم جلوتر از تو حركت مي كنه، دوباره ادرس رو بپرسي. وقتي خانم با اطمينان جزئيات مسير رو نشون مي ده، تشكري مي كني و هنوز خدا حافظي نكردي كه صداي جوون رو كه دقيقا داره از كنار تو و خانم رد مي شه رو مي شنوي كه ميگه: "بله خانم همين ادرس هست كه خودم بهتون گفته بودم"!! يه خورده تعجب مي كني. باز تشكر مي كني و راه ميافتي، اما كمي اهسته تر. بعد تصميم مي گيري پهناي خيابون رو طي كني و بري اونطرف خيابون. اينجوري خيالت راحت تره. چند دقيقه مي گذره و يه لحظه حس مي كني كسي پشت سرته! بدون اينكه سرت رو برگردوني، سنگ چشمت رو حركت ميدي و رنگ پيراهن جوون رو تشخيص ميدي! جوون متوجه ميشه. سرعتش رو زياد مي كنه و از كنارت رد مي شه. خودت رو زدي به اون راه و داري فكرت رو براي خريد كتاب و .... جمع و جور مي كني، كه مي بيني جوون به بهانهء اب خوردن داره با شير ابسردكن روي پياده رو، ور ميره تا ازش سبقت بگيري. ديگه لجت مي گيره! چه حقهء مسخره و بچه گانه اي! جلو مي افتي وقتي نزديك پيچ دارو خوونه رسيدي و مطمئني كه جوون دقيقا پشت سرته، اروم دست چپت رو از زير چادر بيرون مياري و به بهانهء اينكه مي خواي پشت چادر رو درست كني، انگشتي رو كه حلقهء ازدواجت روش خودنمائي مي كنه رو به نمايش ميگذاري. احساس مي كني كه انگار اب ابسرد كن رو روي جوون خالي كردي. سر پيچ مي پيچي و جوون مياد از كنارت رد مي شه و اين دفعه بدون اينكه نگاهت كنه اروم طرف مقابل رو با انگشت نشون ميده و ميگه:" خانم اونجاست" و سريع دور ميشه.

مكان: اراك، رستوران سنتي...

زمان مرداد ماه ساعت 1.30ظهر

پشت يه ميز روبه روي خواهرت نشستي. روي ميز پارچه هاي ترمه پهن كردن. ديوارها كاهگلي هستن. هر چي مجسمه و زلم زيمبو كه يه جوري ميشه سنتي فرضشون كرد رو روي طاقچه ها چيدن كه اغلب خيلي نا همگونند. ولي در عوض موسيقي كه پخش مي شه به دل مي شينه. ناظري داره مي خونه:" .... تنورش بيت مستانه سرايد"

خواهرت سفارش غذا داده و بر گشته. هر از گاهي اروم جمله اي با هم رد و بدل مي كنيد و لبخندي بهم تحويل ميديد. كلا خوشحالي، چون خستگيه پياده رويه توي بازار رو داري در مياري. دستت رو ميذاري زير چونت و گوشت رو ميسپاري به ناظري. چند تا دختر با هم وارد اتاقك بغلي مي شن. رستوران تشكيل شده از اتاقهايي كه با پرده خوريهاي طاق مانند به هم راه دارند. صداي خندهء دخترها مياد. يكيشون بلند بلند با موبايلش صحبت مي كنه. دو تاشون در حاليكه دارن مي خندن بلند مي شن و از توي اتاق تو ميگذرن كه برن دستهاشون رو بشورن و توي اين فرصت توي هر سوراخ سمبه اي هم سر مي كنند. جوونك 15/16 ساله اي كه وظيفه اش اوردن غذاست، نيشش تا بنا گوش بازه. از حضور مشتريهاي جديد خوشحاله. دخترها بر مي گردند و سر جاشون مي شينند. باز صداي خندشون بلند مي شه. جوونك چيزي مي گه، اونها با خنده جواب ميدن. احساس مي كني جوونك روي پاش بند نيست. هر از گاهي ميره و مياد. هر دفعه به بهانه اي سري به اتاقشون ميزنه. جوونك مياد توي اتاقي كه نشستي. بي هدف اين ور اون ور رو نگاه مي كنه. پشتيه يكي از تختها رو يه خورده جابه جا مي كنه. دستي به روميزي ميز مقابلت مي كشه و باز از در طاق مانند ميره تو اتاق دخترها و سؤالي مي كنه و باز...

غذا رو ميارن. صداي خندهء دخترها قطع نمي شه. خنده ها شون با فريادهاي ناظري ادغام ميشه. ديگه اون ارامش سابق نيست. ولي در عوض ديگه گرسنه نيستي. هنوز نصف بشقاب برنجت و يه دونه از كبابهات باقي مونده ولي اصلا نمي توني بخوري. خواهرت به زور ليمو ترش مي خواد كباب دومش رو هم تموم كنه. اون هم نمي تونه. صداي بلند گوي يه وانت مياد كه داره تذكرات بهداشتي در مورد وبا ميده. خواهرت چنگال رو توي سالاد فرو مي كنه و چند پر كاهو و خياري كه روي چنگاله رو بهت نشون ميده و مي پرسه:" به نظرت وباهه روي كدومشونه؟" كاهوها توي دهنش گم مي شن و قاطيه لبخندش مي شن. دخترها رفتن و ديگه نه از صداي خندشون خبري هست نه از رفت و امد جوونك. احساس ارامشت بر گشته. يه بلبل با اخرين درجهء صدا چهچهه ميزنه. ناظري هم داره چهچهه ميزنه. در حاليكه داريد به طرف صندوق مي ريد كه حساب كنيد ،خواهرت مي گه:" من كه بلبلي نميبينم، صداي نواره" ميگي:" نه بابا واقعيه"

جووني پشت ميز نشسته. داره با موبايلش بازي ميكنه. دست خواهرت تا ارنج توي كيفشه كه قبض رو بيرون بياره. يه دفعه متوجه نگاه جوون مي شي. نگاهش تاعمق استخونهات نفوذ مي كنه. به بهانه اي ميري پشت خواهرت تا از تير رس نگاهش خارج بشي. خواهرت مشغول شمردن پوله. كمي جابه جا ميشه كه مثلا پشت به تو نايستاده باشه. باز نگاه جوون بند بندت رو مي خواد از هم جدا كنه. اخم مي كني. كاملا رو بر ميگردوني و چشم ميدوزي به تابلويه درويشي كه روي ديوار اويزونه. حس بدي داري. خواهرت مشغول بستن كيفشه. با هم ميريد بيرون.

مكان اهواز، كيانپارس

زمان زمستون، ساعت 1 بعد از ظهر

افتاب بي جوونه زمستون نوازشت ميده. بي دليل خوشحالي و يه جورايي هم بي خيال. كيفت رو روي شونت جابه جا مي كني و شعرسياوش كسرايي رو زير زبون زمزمه مي كني:

" تو قامت بلند تمنايي اي درخت،

همواره خفته است در اغوشت اسمان،

بالايي اي درخت"

كسي روي پياده رو نيست. بي خيال به جلو نگاه مي كني و شعرت رو مي خووني:

" دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار،

زيبايي اي درخت

وقتي كه بادها...." صداي سوت كوتاهي افكارت رو بهم مي ريزه. نا خود اگاه به سمت صدا برمي گردي. پرايدي به موازاتت داره حركت مي كنه. جوون خودش رو روي فرمون خم كرده تا از پنجرهء صندلي بغلي ببيندت. زود متوجه مي شي وصورتت رو بر مي گردوني. جوون بوق كوتاهي مي زنه. رشتهء افكارت بهم ريخته. سرعتت رو بيشتر مي كني. صداي جوون بلند مي شه كه:" سوار شو" صورتت رو كامل برگردوندي. اينبار با صداي بلندتر و عصباني تري ميگه:" مگه با تو نيستم؟ سوار شو ديگه" حالا ديگه دلت مي خواد كيفت رو فرو كني تو حلقومش. توي خيابون بغلي مي پيچي. ماشين با همون سرعت كم داره حركت مي كنه. جلوي در مهد كودك مي ايستي. قيافهء خندون وروجك رو مجسم ميكني و وارد ميشي. جوون گاز ميده و دور ميشه. افكارت مغشوش و ذهنت بهم ريخته است. وروجك مي پره توي بغلت و بوسش مي كني. دستهاش رو دور گردنت ميندازه و مي بوسدت. با هيجان شروع مي كنه به حرف زدن. مي خواد شعر جديدي رو كه ياد گرفته برات بخوونه....

مكان: مشهد، خيابونش يادم نيست

زمان: مرداد ماه ساعت حدوداي 12

از حرم اومدي. خسته اي......

...

فكر نكنم ديگه خانمي باشه كه همچين شرايطي رو تجربه نكرده باشه. چه مجرد، چه متاهل، چه چادري، چه بدون چادر، چه اونهايي كه ساده توي جامعه ظاهر ميشن،چه اونهايي كه مفصل ارايش مي كنن، چه اونها كه سرشون تو كار خودشونه و چه اونهايي كه سر و گوششون مي جنبه. خيلي وقتها ميشه با يه تشر همه چيز رو تموم كرد ولي ادم معمولا حتي حاضر نيست با اينجور ادمها دهن به دهن بشه. گاهي ديدم دخترهايي رو كه توي خيابون سر اينجور مسائل داد و بيداد راه ميندازن. گاهي هم دختري كه لبخند ميزنه و سوار ماشين مي شه و ماشين با سرعت دور ميشه. چيزي كه معروف شده به تاكسي مرسي. يكبار هم خانمي رو ديدم حدوداي 35 سال با مانتوي سفيد كوتاه. با موهايي كه پر كاهيشون كرده بود. روسري كه زده بود به زور دم اسبي، از روي سرش پايين نلغزيده بود و صورتش اونقدر ارايش داشت كه چهره اش مشخص نبود. وسط خيابون شلوغي، كنار پليس ايستاده بود و بلند بلند داشت از جووني كه مزاحمش شده بود، شكايت مي كرد!!!!

/ 8 نظر / 5 بازدید
pedram

ایراد داره يه کم هم من آقا بزرگ بازی در بيارم؟؟؟ دوست داريد در چه موردی صحبت کنم.شما بگيد باقيش با من.من هم برای شما ارزوی موفقيت ميکنم ترنم خانوم. در ضمن ميشه خواهش کنم يه عنوان هم برای وبلاگه من پيدا کنيد

وحید

نه عزيزم من تهرانی هستم

kamran

اگر سفرت دشواره به ندای قلب خود گوش بده. بکوش تا آنجا که می تونی٬با خودت صادق باشي و مطمئن بشی که راه خودت رو میری و بهای روياهات را می پردازي. اگر چنين می کني و باز زندگیت دشواره٬ لحظه ای می رسه که شکايت حقته. اما ابن کار را با احترام انجام بده٬ همانند کودکی که به والدين خود شکايت می کنه. اما درخواست توجه و ياری بيشتر را از ياد نبر. خداوند پدر و مادر ماست٬ و والدين برای فرزندان خود هميشه بهترين رو می خوان.ممکنه فرايند آموزش با فشار زيادی همراه باشه٬ درخواست برای يک توقف کوتاه و کمی مهربانی هيچ خرجی نداره. حق نگهدارت اما اغراق نکنيدايوب در زمان مناسب شکوه کرد٬ و مايملکش به او باز گردانده شد. العفيد بيش از حد شکايت کرد٬ خداوند ديگر به سخنانش گوش نداد.

Ali_cosmic_ray

taranom jan in moshkelieh keh chand vaghteh beh vojod omadeh khoda aghebateh in jame or khatm beh kheyr koneh

farahnaz

ترنم عزيزم سلام متاسفانه اين قبيل مسايل در شهر هاي بزرگ كه به زبون ساده همه كسي هستند بيشتر ديده ميشه. شهر هايي كه شما نام برديد مثل اهواز و اراك وتهران همگي جزو شهرهايي هستندكه جمعيت رو ازجاهاي مختلف كشوربه خودشون جذب كردن اين افراد كه اغلب از شهر هاي كوچكتر وارد شده اند به دور از كنترل و نظارت اجتماعي كه در شهر هاي خودشون از طريق آشنايانشون در اون شهر اعمال ميشد به هر كاري كه فكر ميكنند اقتضاي سنشون هست دست ميزنند و باني اينگونه نا امني ها ميشن زماني من سوار تاكسي بودم يادمه كه راننده با دادن فحشي به رضا شاه عصباني بود كه چرا درشهرها رو برروي دهاتي ها باز گذاشته كه هر مسئله غريبي كه در شهر هاي بومي بسيار نادره به صورت اتفاقات روزمره شهر هاي بزرگي مثل تهران بشه حالا اون از افرادي كه تحت نظارت هاي اجتماعي نبودند بعنوان دهاتي ياد ميكرد در صورتي كه لازم نيست فرد حتما دهاتي باشه تادست به اعمال غير اصيلانه بزنه بطور كلي هر جا كه نظارت و كنترل چه از نوع دولتيش و چه از نوع اجتماعيش كم بشه نا امني بروز ميكنه چرا كه بسياري از افراد آبشون رو نيست وگرنه شناگران قابلي هستند.

mahsa

اصولا بيان كردن اين قبيل موضوعات آدم رو متهم به املي ومنگلي حساس بودن حتي خسيس بودن ميكنه. خيلي مضحكه كه آدم رو به خاطر رعايت شان و حدودش متهم به خسيسي و عقده اي بودن كنند. براي اين افرادطرف مقابل و پوشش هيچ اهميتي نداره اون فقط شانسش رو امتحان ميكنه و چادر و مانتوي تو هم براش مهم نيست و مدعي كه بابا هر چي فساد زير همين چادرهاست فكر كردي كيا هستن كه صيغه حاج آقا ميشن و خلاصه همه رو با چوب افراد كمتر از يك درصد ميرونن. در ضمن خدمتتون عرض كنم كه اين آقايي كه بهتون آدرس داده خيلي هم شريف تشريف داشتن كه با ديدن حلقتون ول كن بوده .

آيتك

سلام ترنم عزيزم... موفق باشی... خوب می نويسی... من آپ کردم بازم بيا پيشم...

بر باد داده.

سلام ترنم.اومدم بهت سر بزنم .ولی چيز جديدی نذاشتی.البته من از موارد فنی وبلاگ خيلی سر در نميارم ولی گمونم سيستم نظر خواهی رو جمع کردی.چرا؟ .يه چيز ديگه - خوشحال شدم از اينکه احتمال ميدم.تو اومدي تو پرشين بلاگ ولی بلاگ خودتو به روز نکردی جاش اومدی بلاگ منو خوندی.نبايد خوشحال باشم؟البته اگه حدسم درست باشه٬ حتی اگه درستم نباشه عيب نداره چون به خاطر حضورت خوشحالم.مرسی